۱۶۵. ماهپیشونی
چقدر زود به اینجایِ سال رسیدیم.
بعد از برگشتن از سفر بیوقفه مشغولِ کار بودم، بقدری که اندازهی بروز کردنِ صفحه هم وقت نبوده. فکر میکنم توی سه روزِ گذشته مجموعا کمتر از ۱۳ ساعت خوابیدم.
بخاطر وساطتِ کاملا اجباری برایِ معاملهی ماشین، بین دو نفر از آشناها این یکی دو هفتهی اخیر به خودم هزاران بار لعنت فرستادم. بخاطر چکهایی که دادم به جوانکِ بی اعتبار و کم خردِ صاحب مغازه که قرار بود خودش پاس کنه، چند ماهه که فاضلاب خورده به تمام حسابام و اعصابم و روانم، جوری که مجبور شدم تلفنِ لبنیات رو از دسترس خارج کنم. روزی ده بار هم پیگیری کردم و چاقالخان میفرمایند همین یکی دو روزه حلش میکنم! این یکی دو روز، دو ماهه نشده هنوز. اخ که اگر مالکِ مغازه نمیبود حالشو جا میاوردم.
حاجی و مادر همچنان تهران هستند و ما از وجودشون بهرهمند. دیشب مادرم شام خوشمزهای پخته بود و دعوتمون کرد خونه کوچک خان بصرف شام. جسم خسته و بیجانم ساعت ۱۱ شب رسید خونه و تا دوش گرفتم و بیهوش شدم ساعت نزدیک ۱۲ شده بود. صبح ساعت ۴ بیدار شدم تا برای تحویل بار برم آزادی، تنها بودم. بعد از اون تا بعد از ظهر به پخش لبنیات گذشت. با ماریان! دوستِ رها شده از بند.
هوایِ پاییز تهران رو فرا گرفته. چیزی نمونده به چشیدنِ لذتِ سیگار توی هوای خیلی سرد همراه با نشخوارِ خاطراتِ رفته بر باد... مسافتی رو توی ماشین همراه شدیم با جنابِ محسن خانِ چاوشی. "ماه پیشونی" رو فریاد میزد و من تویِ دریایِ خاطراتِ گذشته غوطهور بودم. دلم فریاد هایِ از ته دل میخواد جایی که موبایل آنتن نده و هیچکس باهام کاری نداشته باشه، لااقل کارِ واجبی نداشته باشه.
اوضاع کسب و کار بشکر خدا روبهراهه. آقایِ میمشین باعث تحولات ریز اما اساسی توی مجموعه شده.
حرفهای زیادی برای نوشتن هست ولی حوصله و وقت و روانم اجازه ادامه نمیده.
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید