۴۳. ماریان
شاهدِ اخرین نفسهای بهمنم! امسال خیلی خیلی خیلی زودتر از انتظار اسفند از راه رسید، بی صبرانه منتظر شنیدن بوی بهارم، کاش میشد بهار برای ساعاتی بتونم برم جایی که بدنیا امدم و بعد از ۲۸ سال توی کوچه های اطراف اون خونه قدم بزنم، بویِ شکوفه های بادوم عطر خاک که هنوز نم داره صدای طبیعت صدای پرنده ها و کوچه های باریک و ادمایی که همشون بهم ربط دارن، البته اینها الان بشکل دیگه ای در امده و اون صفای سابق رو نداره مثلا دیگه خاک اولِ بهار نمناک نیست بخاطر خشکسالی که هر سال هم بدتر میشه یا ادم ها دیگه ممکنه بهم لبخند هدیه ندن تازه ممکنه از هم فرار هم بکنن! حتما بهار که برم شهرستان این ارزو رو براورده میکنم برایِ خودم، مخصوصا که حاجی هم باغِ گردوی رویایی اونجا داره که باعث میشه اگه شهرستان باشم مسیرم اونوری بخوره.
صبح خواب موندم و باتاخیر مغازه رو باز کردم بخاطر خستگیِ زیاد و داستانِ از پوشک گرفتنِ نفس خوابم اصلا به اندازه نیست، کلا بچه که میاد برنامه خواب بهم میریزه در واقع خیلی از برنامه ها بهم میریزه!
تا بعداز ظهر با ناصر پخش بودیم، وسطِ کار ماریان رو ملاقات کردیم که برای نهار دعوتمون کرد به کافه ای که توش کار میکنه و الحق پاستای خیلی خوشمزه ای پخت برامون، غروب بعد از چند روز باشگاه رفتم، برای جریمه ی خودم دو هفته بدونِ استراحت میرم باشگاه!
من که طبق معمول تا بیام خونه ساعت از ۲۱ رد شده و بانو هم کارش طول کشیده بود و مهسا ( همسر ناصر ) زحمت کشیده بود شامی مخصوص شمالی برامون پخته بود چرب و چیل! منم به شیوه ای که ناصر گفته بود با پیاز مثلِ چی خوردم!
تا چه پیش آید






