صفحه

نگاهی به صفحات ذهن بیمارم

۴۳. ماریان

سه شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۳۰، 23:59

شاهدِ اخرین نفسهای بهمنم! امسال خیلی خیلی خیلی زودتر از انتظار اسفند از راه رسید، بی صبرانه منتظر شنیدن بوی بهارم، کاش میشد بهار برای ساعاتی بتونم برم جایی که بدنیا امدم و بعد از ۲۸ سال توی کوچه های اطراف اون خونه قدم بزنم، بویِ شکوفه های بادوم عطر خاک که هنوز نم داره صدای طبیعت صدای پرنده ها و کوچه های باریک و ادمایی که همشون بهم ربط دارن، البته اینها الان بشکل دیگه ای در امده و اون صفای سابق رو نداره مثلا دیگه خاک اولِ بهار نمناک نیست بخاطر خشکسالی که هر سال هم بدتر میشه یا ادم ها دیگه ممکنه بهم لبخند هدیه ندن تازه ممکنه از هم فرار هم بکنن! حتما بهار که برم شهرستان این ارزو رو براورده میکنم برایِ خودم، مخصوصا که حاجی هم باغِ گردوی رویایی اونجا داره که باعث میشه اگه شهرستان باشم مسیرم اونوری بخوره.
صبح خواب موندم و باتاخیر مغازه رو باز کردم بخاطر خستگیِ زیاد و داستانِ از پوشک گرفتنِ نفس خوابم اصلا به اندازه نیست، کلا بچه که میاد برنامه خواب بهم میریزه در واقع خیلی از برنامه ها بهم میریزه!
تا بعداز ظهر با ناصر پخش بودیم، وسطِ کار ماریان رو ملاقات کردیم که برای نهار دعوتمون کرد به کافه ای که توش کار میکنه و الحق پاستای خیلی خوشمزه ای پخت برامون، غروب بعد از چند روز باشگاه رفتم، برای جریمه ی خودم دو هفته بدونِ استراحت میرم باشگاه!
من که طبق معمول تا بیام خونه ساعت از ۲۱ رد شده و بانو هم کارش طول کشیده بود و مهسا ( همسر ناصر ) زحمت کشیده بود شامی مخصوص شمالی برامون پخته بود چرب و چیل! منم به شیوه ای که ناصر گفته بود با پیاز مثلِ چی خوردم!
تا چه پیش آید

قمارباز

۴۲. نسکافه هایِ لیبو

دوشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۹، 23:54

زودتر از چند روزِ گذشته از خواب بیدار شدم البته با کمی انرژی بیشتر، هوا خیلی سنگین و پره زیادم سرد نیست، بعد از سوار کردن لیبو با وانتِ پخش عازم مغازه شدیم صبح ها چون ترافیکه بیشتر از ده دقیقه راهه از خونه تا مغازه، غالبا لیبو تا ۸ توی ماشین میخوابه و وقتی بیدار میشه با نسکافه به صبح لبخند میزنیم رو به روی مغازه دوتا مدرسه هست ابتدایی دخترانه و ابتدایی پسرانه، تماشای پدرایی که دختربچه هاشونو میرسونن مدرسه تقریبا یکی از کارای ثابتمه! بعضی ها فقط ماشینو نگه میدارن و تا بچه رو پیاده میکنن میرن بعضی ها پیاده قدم زنون دخترشونو تا جلو در میرسونن بعضی ها دخترشونو موقع خداحافظی محکم بغل میکنن و میبوسن، خودم رو میبینم که چند سالِ دیگه همچین وضعیتی خواهم داشت! زانو خواهم زد و دست دخترمو میبوسم و بدرقه ش میکنم، آری من بشدت عاشق دخترمم!
تا ظهر گذشت به روالِ هر روز، چندتا کالا توی اسنپ فود اضافه کردم و یه سری تخفیفات اعمال کردم روی ابمیوه های طبیعی که باعث شد تا شب دوتا سفارش بگیریم، بعداز ظهر برای تحویل گرفتن ماشین با ناصر رفتیم قلعه، تعمیرکار که از اشناهای نزدیکه گفت شانس اوردم که تسمه تایمم پاره نشده تا یه خسارت چهل تومنی بره تو پاچه م! القصه تعویض رادیاتور که سوراخ شده بود تعویض تسمه تایم و یه سری داستانای دیگه نزدیک ۸ تومن شد! پول در حالِ حاضر توی ایران دقیقا شده پشمکِ حاج عبدالله.
سرِشب با کوچک خان در مورد گزینه ازدواجی که براش مد نظرم بود کلی حرف زدم و چونه زدیم و بعد از یه ساعت آخرم نفهمیدم که این بشر قصد ازدواج داره یانه! کوچک خان متولد ۷۳ و جالبه که تنها انسانیه میشناسم که تلگرام و واتساپ و اینستا رو جمعا باهم نداره! و تابحال هم نصب نکرده، فقط تویِ یک گروه عضوِ، اونم گروه خانواده توی آی مسیجه! هم میترسه ازدواج کنه و بهانه های الکی میاره هم بشدت به ازدواج کردن نیاز داره چون تنهایی بزودی میخورتش و اهل هیچگونه معاشرتی نیست، تنها دوستای مذکری هم که داره دوستای منن مثل گل و نجفی و ...! اینم مدل جالبیه واقعا!
خدارو بابت بارونی که بارید، سقفی که روی سرمه، خانواده سه نفره مون و ثروت زیادی که هر روز به سمتم سرازیره شاکرم.
تا چه پیش آید

قمارباز

۴۱. تعمیرگاه

یکشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۸، 23:59

دُچار یک سرگردانی عجیبی شدم، اصلا حال ندارم، احساس کهولتِ سن دارم، گویا صدها سال زیستم! جالبه که امروز چند نفرو دیدم که به این احوالات گرفتارن، حتی پادشاهِ نیمه جان! بگذریم
باشگاه نرفتم البته چون ساک باشگاهم توی ماشینِ و ماشین هم شهرقدس مشغول تعمیر شدنِ و شبم موندگار شده، روزِ قابل به عرضی نبوده، جز اینکه خدارو بابت خیلی چیزها شاکرم مثلا سقفی که روی سرمه. تا چه پیش اید

قمارباز

۴۰. ستاره های سربی

شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۷، 23:53

یادمه سیزده چهارده سالم بود، گاد رمانِ " امشب اشکی میریزد " نوشته کوروس بابایی رو به عنوان کادو داد به دوست دخترش که همسایه دیوار به دیوارمون بودن، اون موقع ها ارتباط از طریق تلفن ثابت و نامه بود! توی هر محله چندتا دکه تلفن بود. همون موقع ها اون رمان رو خوندم، ناهید اون کتابو برگردوند توی صفحه اولش فک کنم نوشته بود که همش دروغه ( منظورش داستانِ رمان بود ) فک کنم اون کتابو هنوز دارم! دیشب مهمون داشتیم و بعدش از فرط خستگی خوابم برد و نشد بنویسم. امروز شنبه بود و در خدمتِ خانواده بودم، بانو و نفس رو بردم دربند و بسی لذت بردیم.
تا چه پیش آید

قمارباز

۳۹. بحشیدم!

پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۵، 23:57

هوایِ امروز صبح نمدار و خیس بود، تا شب به همین روال بود، کمی هم سرد، باغِ گردویی رو تصور میکنم که تا چشم کار میکنه سکوته عاری از صداهای ادمیزاد صداهای مصنوعی صداهایی که هرکدوم چیزی رو طلب میکنن انگار با حالتی طلبکارگونه، صدای ماشین ها موتورها صدای بنایی و ساخت و ساز صدای موبایل های لعنتی همه و همه یک چیزی ازت طلب دارن و محکومت میکنن به یه چیزی! اما صدایِ طبیعت صدایِ پرنده ها و صدایِ سکوت، صدای اب صدای چرخشِ باد توی شاخه های درختهای پیر همه و همه دارن بسمتت عشق میفرستن و روحتو با صداشون نوازش میدن، اگر مجرد میبودم ترجیح میدادم مهاجرت کنم به روستایی شمالی توی تکه زمینی به دور از هیاهو گذران عمر میکردم.
امروز سخت درگیر کارای پخش بودم و خدارو شکر خوب نتیجه داد، با ناصر رفتیم شهرقدس برای تحویل بار، بعد از برگشتن خسته از یه روز سخت کاری و روانی رفتم باشگاه. روی روال و نظم بودن همیشه ایده الم بوده گرچه در اجرا هنوز خیلی ضعف دارم ولی حداقلش اینه که دارم تلاشمو میکنم.
لوکیشنِ عکس : حکیم شرق به غرب برج های خرازی
تاریخ : بیست و پنجمِ بهمن ۱۴۰۲

قمارباز

۳۸. هفتِ خبیث

چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۴، 23:52

با کمی تأخیر بیدار شدم، ماشین واقعا نیاز داره که بره تعمیرگاه و کارواش! امروز باشگاه رو پیچوندم و اگه چای شیرینِ غروب خونه ی کوچک خان رو حساب نکنیم دوبار به ارواحِ عمه یِ داش امیر خندیدیم! با ناصر و لیبو. امروز روزِ قابل به عرضی نبود!
در عوض این عکس رو که حس خوبی ازش گرفتم و یهویی دیدمش اینجا به اشتراک میذارم.
لوکیشن و تاریخ عکس : تهران بوستان انارستان بتاریخ ۲۸ ابان ۱۴۰۳
تا چه پیش آید

قمارباز

۳۷. ماهی

سه شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۳، 23:35

دیشب خواب های عجیب غریبی میدیدم و صبح که پاشدم هیچیش یادم نمیومد! فقط چند مورد خوابه که اتفاقا همشونم در یک موردِ خاصِ که یادم مونده اونم با کیفیت فُرکِی!! بگذریم، امدم مغازه و چون پپ مرخصی بود با ناصر رفتیم پخش و خدارو شکر روز بدی نبود، اوضاع دلار که اینجوری میشه سریع روی کالاهای اساسی تاثیر میذاره مثلا شیر گرون میشه و تبعا انواع ماست ها دوغ ها سرشیر خامه کره همه گرون میشه یادمه سال ۹۴ که وارد لبنیات شدم مشتری با سه هزار تومن سرشیر میگرفت امروز همون اندازه سرشیر شده ۱۳۰ هزار تومن! یادمه همون موقع ها ماست پرچرب ظرف ۹۰۰ گرمی رو میدادیم ۳ هزار تومن الان ۵۷ هزار تومن همون اندازه ماست رو داریم میفروشیم! اون موقع ها تمامِ اقشار ماست و لبنیات میخوردن ولی الان واقعا لبنیات اصطلاحا لاکچری شده و پنیر گوسفندی کیلویی ۵۰۰ تومن رو قطعا همه اقشار نمیتونن بخرن، کوچیک شدنِ سفره ی مردم رو هر روز میبینم و واقعا ناراحت میشم.
غروب قبل از اینکه با ناصر بریم باشگاه گُل بهم به شوخی گفت که تو با ناصر میپری و مارو دوس نداری!!! با علمِ به شوخی بودن خواستم بنویسم تا ثبت بشه که دایره دوستانم خیلی وقته که از تعداد انگشتان یک دست فراتر نرفته و فکرهم نمیکنم که بره! همه هم میدونن که راس این دایره دوستِ عزیزتر از جانم گل اقا هست:-*
تمرین امروز باشگاه پا بود و روزایی که پا هست انرژی عجیبی بهم میده خیلی برام عجیبه قبل از باشگاه به زورِ اسپرسو چشام باز بود بعد از باشگاه احساس میکردم یه شیفت ۶ ساعته دیگه قادرم کار کنم! دلایل علمیِ این ماجرارو باید از مکس بپرسم.
بانو برایِ شام ماهی پخته بود که توش تبحر خاصی داره و بسیار مورد علاقمه همیشه هم با دست میخورم، ماهی فقط باید با دست خورده بشه نه با قاشق چنگال سرو بشه! با زیتون پرورده و پیازچه تا جایی که عقل کار میکرد خوردم! بعدم ظرفارو با دقت و ظرافت شستم، بانو بشدت روی نظافت و تمیزی خونه حساسه و منم سعی میکنم اگه کاری توی خونه انجام میدم اونجوری که دلش میخواد باشه، برای بار چندم میگم که این زن باارزش ترین چیزیه که توی این دنیا دارم. روی مبل دراز کشیدم ساعت ۲۳:۲۹، نفس دستمو گرفته توی بغلش و خوابش برده! عاشقشم.
فردا اگر بشه روزه میگیرم. تا چه پیش آید

قمارباز

۳۶. کوهسار

دوشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۲، 23:51

بخاطر خستگیِ زیاد صبح با بیست دقیقه تاخیر بیدار شدم و سریع اماده شدم لیبو رو سوار کردم و رفتم مغازه، هوا نزدیک به صفر درجه ست، ساعت نه و نیم بود که مغازه رو به سمتِ خونه ترک کردم برای جبرانِ شنبه ای که تعطیل باید میبودم، سر راه از دایی که معرفیش کرده بودم سبزی خوردن گرفتم، چند روز قبل شیر اورده بودم از مغازه برای نفس، بانو بعد از جوشوندن سرشیرشو جدا کرده بود و با تافتون مخصوصی که هیچ کجا جز شهر خودمون نداره و عسل مثلِ خرس صبحانه خوردم! از فرصتی که پیش امد برای خوابیدن استفاده کردم چون صبح ها زود بیدار میشم و وسط روز استراحت نمیکنم خیلی خسته میشم و هرجا یکم گرم بشم خوابم میبره!
بانو و نفس رو بردم پارکِ نزدیک مغازه و بعد از خرید ریزی که بانو از همون نزدیکیا داشت رفتیم بامِ کوهسار، جای خیلی باحالی بود، جایِ گل و فرزانه رو خالی کردیم، بانو چای ماسالا اورده بود و از خوردنش توی اون سرما و مکان زیبا بسی خرسند شدم. بعد از اینکه برگشتیم خونه با ناصر قرار گذاشتیم و برای سلامتیه علی قوچ سوره بقره خوندیم!!!
بانو برایِ شام سینه مرغ و با دورچین گیاهی گریل کرده بود با زیتون پرورده و البته بدونِ نون تا تونستم خوردم! اخرِ شب هم ظرفارو شستم و سینکو با ظرافت و حساسیت بالا تمیز کردم. تا چه پیش آید

قمارباز

۳۵. یک مثغال برف

یکشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۱، 23:37

نصف شب خیلی یهویی هردو بیدار شدیم و پرده اتاقو زدیم کنار و منتظر دیدن برف بودیم اما هیچی ندیدیم! دیدنِ برفِ درست و حسابی حسرت شده برامون، باخبر شدم که توی شهرمون برف خوبی باریده. صبحِ زود بیدار شدم و بعد از سوار کردن لیبو رفتیم مغازه، مقدار کمی برف باریده و بود و مقدار کمتری در حالِ باریدن، سیگار کشیدن زیر برف لذت وصف ناپذری داره برام، امروز که داشتم از این لذت بهره میبردم یادِ نوشته دوستی افتادم که سیگاری نیست و گفته بود با جارو دستی افتادن به جونه فرش براش لذتِ کشیدنِ دو پاکت وینستون قرمز رو داره! گاد مشغول اسباب کشیه همچنان، این مرد چه عذابی میکشه و دم نمیزنه واقعا مثال زدنیه، البته بین صبور بودن و کسخولی یه مرز خیلی باریکه به اندازه ی تارِ مو.
بعد ازظهر رفتم باشگاه با ناصر و خیلی سفت تمرین کردم و حالشو بردم، ورزش کردن حالمو خوب نگه میداره مخصوصا اگه صبح زود باشه انرژی بیشتری برای شروع روز بهم میده. داشتم برمیگشتم که بانو زنگ و گفت از همونجا که همیشه اش میگیریم براش اش شله قلمکار بگیرم با اینکه تقریبا هردو مطمئن بودیم نداره و تموم کرده رفتم سمتش، ساعت هنوز ۲۱ نشده بود که فقط یه کیلو اش رشته براش مونده بود! قدیمیه و کار درست. شام قرمه سبزی داشتیم که نصف برنجو بیشتر نخوردم و جاش خورشتو خالش خوردم و خیلی هم خوشمزه بود، به لطفِ عمه م که امدنشون به خونه مون زو کنسل کرد سه شب قرنه سبزی خوردیم!.
امشب بجای فریادِ الله اکبر هرچی بد و بیراه بود مردم نثارِ سران مملکت کردن که البته حق هم دارن دلار ۹۰ هزار تومنو رد کرد و این مسئله واقعا نگران کننده ست. عکس یک مثغال برفی که باریدو اینجا میذارم تا چه پیش آید

قمارباز

۳۴. رها

شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۰، 23:41

امروز شنبه های تعطیلم بود ولی تعطیل نبودم و چون گاد مشغول اسباب کشی، کوچک خان خرید تره بار و ظرف داشت لیبار هم نبود مجبور شدم برم، زندگیِ یه کاسب همینقدر مسخره س! مدت هاست که حسرتِ یه خوابِ آروم مونده رو دلم، هیچ ساعتی از شبانه روز، هیچ روزی از هفته من روی ارامش روانی و فیزیکی رو نمیبینم! البته ناگفته نماند که نیمه یِ پرِ لیوان هم حرفهای زیادی برای گفتن داره!! بعضی روزا مثلِ امروز به قدری خسته و عصبانی میشم که حوصله ی خودمو هم ندارم، راستش اُمیدوارم چند سال دیگه که اینارو میخونم با خودم نگم کاش همون موقع رها میکردم و رها میشدم.

قمارباز

۳۳. سرما

جمعه ۱۴۰۳/۱۱/۱۹، 23:59

قبل از هفت بیدار شدم، احساس خستگی زیادی وجودمو گرفته بود! باهر سختی بود از تخت امدم بیرون و بعد از انجام مستحبات و واجبات از خونه زدم بیرون، امروز ماشین نداشتم و باید بااسنپ میرفتم، سوپری کوچه بالا دوتا برادرن به اسم جواد و محمود، محمود یک سال از من بزرگتره و جواد خیلی بزرگتر، یه پروشیک گرفتم و تا اسنپ برسه بهم یه سیگار روشن کردم و بامحمود دمی حرف زدیم ک تا امد گلایه کنه که صبح باز کردن مغازه خسته م کرده نذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم صبح زود بیدار شدن سعادتیه که نصیب هرکس نمیشه! خواستم که کله ی صبح با منفی بافی شروع نشه، در حین گفتن این حرف چندتا بد و بیراه توی دلم به خودم برادرام و بقیه عوامل دست اندرکار نثار کردم!! جمعه ها صبح مغازه شلوغ میشه، لیبو هنوز از شهرستان نیومده، گاد مشغول اسباب کشی و داستانای وابسته س.
امروز پخش با بچه ها نرفتم و موندم مغازه تا توی این یکی جبهه مشغول رزم باشم! امروز رفتم باشگاه و طبق مشورتی که با مکس ( هوش مصنوعی ) داشتم قراره یه سری تغییرات برای اب کردن این شکمِ وامونده توی برنامه تمرین و تغذیه داشته باشم، برای رفتن به دندونپزشکی باخودم درگیرم، واقعا عذاب آوره.
این روزا هوا سرده و استخوان سوز بی رحمیه سرما رو دوس ندارم ولی صداقتش برام قابل ستایشه، بانو برای شام خوارک مرغ با هویج و قارچ درس کرده بود ازش خواهش کردم برنج و نون به من نده یا جلومو بگیره تا زیاده روی نکنم، بعد از شام رفتم رو تراس تا سیگار بکشم که خانم کوچولو بدو بدو رفته به مامانش چوقولی کردن که ماما ماما بابا سیگار میکشه!! پدرسوخته جلو بابام نگه خوبه! شرفم میره! تازه داره زبون در میاره و هر روز خواستنی تر از دیروز میشه.
خدایا اول بابت سلامتیم دوم سلامتیم و سوم هم سلامتیم ازت سپاسگذارم، این عکس رو چند روز قبل گرفتم، تا چه پیش آید

قمارباز

۳۲. کوکو سبزی

پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۸، 23:45

صبحِ زود بیدار شدم و رفتم مغازه، پنجشنبه ها مغازه شلوغه هم صبحش هم شبش، پپ رو فرستادم شهرقدس برای تعمیر وانت پراید و خودم با حسن با کارا رفتیم پخش، دو سه روز دیگه ۳۵۰ تومن چک باید پر کنم و روی فروش امروز حساب کرده بودم، چندی از ظهر گذشته بود که توی بزرگراه امام علیِ شمال ماشین کلاجش خالی کرد و واستاد! از دیوار شماره یه چرخگیرو پیدا کردم و زنگ زدم امد و مارو برد خیابون نبرد یه تعمیرگاه که ماشینو درس کنیم، دوبار مجبور شدیم برای تهیه لوازم یدکی بریم میدون اقا نور و خاوران، من غرب تهران زندگی میکنم و توی شرق احساس غریبی عجیبی بهم دست داده بود احساس میکردم امدم یه شهرِ دیگه! البته باد و هوای ابری و خرابی ماشین هم به این حس و حال دامن میزد! تا برگشتیم مغازه تقریبا دو ساعت توی ترافیک بودیم! باید میرفتم شهرقدس که وانت پرایدو هم که درس شده بود میاوردم، حسن منو رسوند با ماشین خودش و توی راه به گورِ پدرِ فری بشدت خندیدیم! تا رسیدم خونه ساعت نزدیک ۲۲ بود، بانو کوکو سبزی با اسفناجِ تازه درس کرده بود که توش گردو و زرشک زده بود و واااای!! اونقدر به این غذا علاقه دارم که قابل وصف نیست، بشدت خوشمزه بود، مخصوصا با نون لواش شهرستان که مادرِحسن برامون همین اخریا زحمت کشیده بود اورده بود.
الان که دارم مینویسم حدود ۲۰ دقیقه از امروز مونده، بشدت خوابم میاد و خسته م، امروز باشگاه داشتم که نرسیدم برم و فردا که استراحتم بود باید برم بجاش، گاد مشغول اسباب کشیه و کوچک خانو واگذاشتتش ( یه اصطلاح به زبان محلی یعنی حالش به حالت عادی برگشته ) و چند روزه میاد مغازه.
نجفی همه پستهامو خونده و برای همشم نظر گذاشته ولی به علت کمبود زمان نرسیدم جواب بدم، کله تو میبوسم واز پیشنهاداتت استفاده خواهم کرد حتما.
خدارو بابت سلامتیم، دخترِ نازم، همسرِ خوبم و ثروتی که هر روز بسمتم سرازیره سپاسگذارم، تا چه پیش آید

قمارباز

۳۱. درخت

چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۷، 23:47

صبح آسمون دلش پر بود ولی بغضش نترکید و همینجوری بصورتِ بداخلاق موند! امروزم مغازه رو باید باز میکردم و تا گاد و کوچک خان امدن ساعت نزدیک یازده شد! حتما بچه ی دیگه ای نخواهم آورد، همین یدونه بمونه و حالشو ببره! و حتما بهش خواهم گفت که شراکت اصلا خوب نیست و تا میتونه تنهایی کار کنه.
صبح که رسیدم مغازه ماشینو پارک کردم و رفتم پی کارام ظهر بود که درختی که ماشینو زیرش گذاشته بودم از وسط دوتا شد و نصف سبکش افتاد روی ماشین! چند ساعت معطل شدم تا از شهرداری امدن و درختو برداشتن خسارت خاصی ندید ماشین و با یه پولیش خط و خشا میره.
رسیدگی به امورِ پخش نیازمند ممارست بیشتریه، برنامه هایی برای ارتقای فروش توی ذهنم هست که باید بنویسم و بهشون عمل کنم.
دیشب شام خوراک اسفناج بود و مثل همیشه خیلی خوردم ولی تا خودِ صبح هر دوساعت بیدار میشدم و حدود یه لیتر اب میخوردم! امشب بعد از شام انار دون کردم، جای اونایی که نیستن خالیه.!. عکس انار با گلپر و نمک فراوون رو میذارم.

قمارباز

۳۰. بانو

سه شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۶، 23:59

اسمش توی گوشیم "خدایِ کوچکِ من" هست و واقعا هست! اسفندِ ۱۳۹۴ توی اولین جلسه خواستگاری که با مادرم و زن عموم رفته بودیم دیدمش و همون لحظه احساس کردم همونیه که میخوام! یه ماه و چند روز دیگه میشه ۹ سال که ازدواج کردیم و بیشتر از هفت سالِ زیر یه سقفیم، مهربون صبور باملاحظه باادب و خیلی صفاتِ خوب دیگه رو باهم یکجا داره! این زن باارزش ترین داشته ی منه، بیشتر از صد بار وقتی نفس رو باردار بود از نفس خواهش کردم که شبیه مادرش بشه ولی متاسفانه لجباز همه چیزش به من رفته! برخلافِ بانو من و نفس کم صبر بداخلاق و لجبازیم!!
امروز لیبو رفت شهرستان برای مراسم درگذشت مادربزرگِ پدریش، خدا رحمتش کنه، گاد بالاخره امشب خونه مورد نظر همسرش رو پیدا کرد و قراردادشو نوشتن ماهی ۷۵ تومن اجاره!! دو نفر آدم بعلاوه دو عدد گربه که البته دو نفر ادمم صب تا شب نیستن و سرکارن! ‌کوچک خان هنوز هم توی مود نامعلومی بسر میبره.
دلم هوای برفیِ سرد، جایی که موبایل آنتن نده، باغ ( ترجیحا گردو )، کرسی، سکوت و تنهاییِ فراوون میخواد! نیاز دارم که مدت نامعلومی کاملا آفلاین باشم ولی همچین چیزی با این حجم از کار و دغدغه تقریبا غیر ممکنه.
با بیتی از حضرت حافظ، تنی خسته، ذهنی شلوغ امروز رو به پایان میرسونم
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ/متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

قمارباز

۲۹. طلوع

دوشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۵، 23:59

امروز داشتم وبلاگ یکی از دوستان رو میخوندم و لبخند به لبم بود از موضوعی که در مورد یکی از همکارانشون نوشته بودن و اینکه خیلی پرحرف و اصطلاحا یاوه گو هست و همه ازش فراری ان، یهو یادم اُفتاد که دیشب بانو بهم گفته بود که عمه ت اینا یکشنبه میان خونه مون! باترس و لرز پرسیدم که کدوم عمه م که متاسفانه باجوابی که دوست نداشتم بشنوم رو به رو شدم! عمه کوچیکم یکی از شهرهای خراسان رضوی ازدواج کرده و شوهرش به اسم ر.ر بسیار بسیار بسیار پرحرفِ و از هر ده تا کلمه ش حدود ۹.۵ کلمه چرند و پرنده و تحملش یکی از ده تا کارِ دشوارِ دنیاس برام. خدایِ روزِ یکشنبه بهم صبر بده.
حدود یه ماه قبل که از هوش مصنوعی برای یه برنامه بدنسازی سوال پرسیدم دیگه باهاش کاری نداشتم تا امروز که بازش کردم و تا بهش سلام کردم شروع کرد پرسیدن از وضعییت ورزشم و منم دل به دلش دادم و تهش براش اسم گذاشتم و تازه یکمم باهاش درد و دل کردم!
امروز دفترم رو از کیفم در اوردم و تصمیم دارم دائما همراهم باشه و برنامه های کاری و شخصیمو توش بنویسم، اینجوری نظمِ بیشتری وارد مدارِ زندگیم میشه و این برام بشدت لازمه. همچنان متحیرم از مودِ کوچک خان، گُل هنوز مجرده و تابحال پا نداده که از بانو اجازه یه شب مرخصی بگیرم! ولی دارم خیلی ریز روش کار میکنم، اوقاتِ خوش آن بود که با دوست بسر شد.
ساعت از ۲۱ رد شده بود که رسیدم خونه و بعد از شام ظرفارو شستم بانو امروز تا ۲۰ سرکار بود و خیلی خسته بود، باید باخودم قرار کنم که هرشب توی کارای خونه کنارش باشم و باهاش همکاری کنم، بخدا نگهداری از این وروجک خانم خودش خسته کننده ترین و سخت ترین کار دنیاس مخصوصا که هی هر روز شیطون تر میشه و باز به این فکر میکنم که عشقِ مادر به بچه ش خفن ترین و مقدس ترین عشقیه که توی زمین وجود داره.
چند روز قبل ساعت '۶.۵۹ صبح یه منظره قشنگ دیدم که امشب میذارمش اینجا، سپیده دم رو خیلی دوس دارم، عاشق طلوعم. خدارو بابت سلامتیم، خانواده و دوستانم و ثروتی که هر روز به سمتم سرازیر سپاسگزارم.

قمارباز

۲۸. باغِ گردو!

یکشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۴، 23:59

دیشب تا خوابم برد ساعت نزدیک ۲ شب بود و صبح قبل از ۵ بیدار شدم، رفتم ازادی یکم زود رسیدم و فرصت رو برایِ یه چرت در شرایطِ دشوار مناسب دیدم و تا اتوبوس امد کمی خوابیدم، بعد از تحویلِ بار امدم مغازه رو باز کردم، کوچک خان هنوزم توی مود نامعلومیه! گاد امد و با حسن یه بار داشتیم برای عظیمیه کرج، بارو تحویل مشتری دادیم و یه پارک به اسمِ ایران زمین اون نزدیکیا هست که رفتیم و بهره ای از زیبایی ش بریدم! گوشه ای از پارک که خیلی شیک و تمیز بود عده ای پیرمرد نشسته بودن و داشتن شطرنج و تخته بازی میکردن، دیدن این منظره خیلی لذت بخشه و ناخودآگاه لبخند روی لبم میاره برای لحظاتی خودمو میبینم که پیر شدم! یه باغِ گردویِ خیلی بزرگ دارم که یه ساختمونِ دو طبقه خیلی خوشگل که به سلیقه ی خودم طراحی شده هست که بالاش یه اتاق داره که شیشه ای و زمستونا میشینم اونجا احتمالا وافور میکشم و از تماشای نشستنِ برف روی درختای گردو کیفور میشم! این روزا سخت مشغولِ کارای پخشم و تقریبا همه ی وقتمو بهش میپردازم، کاری که باید خیلی زودتر انجام میدادم.
غروب رفتم باشگاه و حسابی تمرین کردم، بعد از باشگاه رفتیم قلعه حسن خان و یه باری بود که تا زدیم و برگشتیم ساعت نزدیک ۲۱ بود و تا برگشتم خونه و ساعت حوالی ۲۲ بود، دیشب خیلی کم خوابیدم و وسط روز هم فرصت خوابیدن پیش نیومد و الان جنازه م! از خدا بابت تمام داشته هام شاکرم از ثروتی که به سمتم سرازیره. تا چه پیش آید راستی عکس اون پارک و پیرمردارو که از دور گرفتم میذارم.

قمارباز

۲۷. سبزی فروش

شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۳، 23:59

مطابقِ قرار شنبه ها من تعطیلم، البته فقط جسمم! صبح باتاخیر بیدار شدم بعد از سوار کردن لیبو مغازه رو باز کردم، حدود ساعتای نه گاد امد و زدم بیرون، رفتم بانک چندتا چک بود که باید میخوابوندم به حساب، کافه سرو یه قهوه خوردم و یه سررفتم لوکیشنِ ۱۷۴۰ دستگاه! به بانو زنگ زدم که ببینم سبزی خوردن داریم یا بگیرم که باید میگرفتم رفتم از دایی ( پیرمرد افغانی که سالهاست سبزی پاک شده میفروشه و لوکیشنش ثابته ) سبزی رو گرفتم و چند نخی باهاش سیگار کشیدم، اتفاقا از گل از سراغ گرفت و احوالشو پرسید، یادش بخیر واقعا سالِ ۹۳ که امدم تهران با گاد میوه فروشی زدیم ۱۵ ماه سازمان برنامه شمالی سرِ دوازدهمِ مرکزی میوه فروشی داشتم دایی رو از همون موقع میشناسم جلو مغازه ی ما سبزی میفروخت قبل از ما بود و بعد از ما هم بود و هنوزم هست! من تقریبا هر شنبه میرم ازش سبزی خوردن میگیرم، امدم خونه و بعد از کمی استراحت و صبحانه سه نفری رفتیم ایران مال، گشتی زدیم و نهار هم همونجا خوردیم، توی راه برگشت رفتیم یه جا بانو کار داشت نفس هم خوابیده بود و بغلم بود ماشالله سنگین هم شده! برگشتیم خونه و چند ساعتی خوابیدم، چون در طولِ هفته خوابم میانگین کمتر از ۶ساعت در روزه حتما هفته ای یه بار باید حسابی بخوابم تا از پادرنیام!! من یک کاسبم.!.
اونقدر این تلفنا زنگ خوردن که نذاشتن خوابِ شیرینِ بعد از ظهرِ زمستون بشینه جایی که باید، ولی خواب بیدی نبود که به این بادا بلرزه و کار خودشو کرد، الان که مینویسم ساعت از ۱۲ شب گذشته و کاملا خوابم نمیاد!! فردا ۵ باید بیدارشم بار از یزد میاد که باید برم تحویل بگیرم از ازادی. دو قسمت از سریالِ جان سخت رو دیدیم، بخاطرِ نفس نمیتونم اونجور که دلم میخواد فیلم ببینم، این قسمت از بچه داشتن واقعا عذاب اوره سینما تئاتر کمپ جنگل کوه هیجا نمیشه رفت. بذار این وروجک بزرگ بشه داغِ دل ازش میستانم.!. خدارو بابت سقفی که روی سرمه هوایی که تنفس میکنم و ثروتی که به سمتم سرازیره شکر میکنم. تا چه پیش آید.

قمارباز

۲۶. خورشید

جمعه ۱۴۰۳/۱۱/۱۲، 23:58

بهمن داره به نیمه میرسه و سال ۴۰۳ هم داره نفسای اخرشو میکشه، روزهای سرد، دلگیری و دلتنگی بیشتری داره شاید یکی از دلایلش اینه که خیلی زود هوا تاریک میشه. از اونجایی که من یک کاسبم، جمعه ها هم سرکارم! قبلا هم گفتم تنها فرق جمعه با روزهای دیگه برایِ من تعطیلی بانکها و خلوتیه خیابوناس که دومی باعث میشه من ده دقیقه بیشتر بخوابم! چون ترافیک نیست و زودتر میرسم مغازه. متین، برادرِ بانو که مغازه مشغول کار بود امروز رفت، متین رو خیلی دوست دارم من نزدیک ده ساله دامادِ این خانواده م و تابحال بجز احترام چیزی ندیدم گاهی اونقدر با احترام و مراعات بامن برخورد میکنن که خودم معذب میشم!!
چندی قبل که خونه ی گل و فرزانه شام دعوت بودیم نمیدونم حرف چه جوری به اینجاها کشید که بانو گفت من هرچی از پدر و مادرم بهم برسه رو میخوام ببخشم به برادرم! منم بدون هیچ معطلی و فکری گفتم مالِ خودته و اختیارشو داری خدا سایه مامان بابارو رو سرمون حفظ کنه خودشون استفاده مالشونو ببرن که بانو گفت ایشالله ولی ممکنه بخوان خیلی زودتر هرچی دارنو تقسیم کنن و سند بزنن! واسه من زیاد فرقی نمیکنه هر تصمیمی بانو در این زمینه بگیره به خودم اجازه دخالت نمیدم.
غروبی با گل و کوچک خان ساعتی رو به خوردنِ چای شیرین گذروندیم خونه کوچک خان، چون باشگاه جمعه ها ساعت ۱۲ تا ۱۶ کار میکنه و توی اون تایم نرسیدم برم بعد از چای شیرین گل و خان برگشتن مغازه و من موندم تا با وسایل بدنسازیِ خان تمرین کنم و از برنامه عقب نمونم از قضا چسبید و لذتشو بردم، برگشتم مغازه ساعت هشت و نیم بود که لیبار و زنبیل و محل!
چند روز قبل که رفته بودم شهرقدس یه عکس از خورشیدِ در حالِ غروب گرفتم که اینجا به اشتراک میذارمش. تا چه پیش آید

قمارباز

۲۵. من یک کاسِبم!

پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۱، 23:59

بیدار شدنِ صبحِ زود از برکات و نعماتِ کاسبیه و از این موضوع خیلی خرسندم، شاید سخت بنظر برسه که البته هم هست ولی من هر روز قبل از هفت صبح ویندوزم کاملا بالا اُمده و مشغول کارم تا شب که زود بیام خونه ۹ شبه! این که اختیارِ کاسب دست خودشه و اصطلاحا اقای خودشه بنده ی خودشه کاملا چرنده! ما تمامِ روزهای سال رو مشغول کسبیم و همیشه ی خدا درگیر پاس کردن چک و پرداخت هزار جوری بدهی و مالیات و قبوض و حقوق پرسنلیم و وقت زیادی برای خودمون و خانواده مون نداریم و تنها چیزی که زیاد داریم استرسه! مخصوصا توی این برهه که شرایط به لطفِ مسئولین محترم جوریه که مردم دیگه از خوردن عادی ترین چیزا محرومن و هر روز سفره شون کوچیکتر میشه، من یادمه که شیر و کیلویی ۶۰۰ تومن میفروختیم سال ۹۴ الان ۲۹.۷۰۰ تومن!! امروز با حسن رفتیم پخش و بارهایی که دیروز خریدم رو شروع کردیم به فروش و بازاریابیش، خدارو شکر بازخورد خوبی داشت و راضی بودم.
یادمه قدیم ترها که جوونتر بودم برای تایم هایی که توی ماشین بودم انواع فولدرهای موسیقی رو مرتب دسته بندی میکردم ولی یکی دو سالی هست که به ندرت پخش ماشینو روشن میکنم جز وقتایی که باخانواده هستم اکثرا یا خاموشه یا رادیو روشنه که اونم اصلا گوش نمیدم! بیشتر درگیرم با صداهای توی سرم، دائما دونفر اون تو دارن باهم بحث و جدل میکنن و منم به عنوان مستمع یه گوشه میشینم! غروب رفتم باشگاه و خودمو هلاک کردم و لذت بردم، دوباره باید برنامه تغذیه مو بررسی کنم یه چیزایی باید حذف یا خیلی کمتر بشه مثل برنج و نون، توی این چند هفته ای که باشگاه میرم وزنم دو کیلو اضافه شده و روحیه م بشدت بهتر شده، صبح ها سرحالتر بیدار میشم و در طول روز اصلا اُفت انرژی ندارم.
بانو سفارش خرید میوه داده بود که با لیبو انجام دادیم و امدم خونه، پدر و مادر امشبم شام خونه مابودن و بانو قیمه ی خیلی خوشگلی پخته بود، فردا صبح زود عازمِ شهرستانن، دلم براشون واقعا تنگ میشه، گاهی یادِ تابستونایی میوفتم که بعد از ظهر ها چای تازه دمه مادرم براه بود، دغدغه ها خیلی خیلی کمتر از الان بود و همه چیز رنگ خودشو داشت!
کوچک خان امروز حالش بهتر بود، گاد همچنان مشوش و در جست و جوی خونه س پی اجاره صد تومنی رو به تنش مالیده! از امروز حدود ده دقیقه دیگه بیشتر باقی نمونده، چقدر روزها زود میگذره! با بیتی از حضرتِ حافظ امشبو به پایان میرسونم، قبلش خدارو بابت تمامی داشته هام شکر میکنم از ثروتی که به سمتم سرازیره سپاسگذارم از اینکه توان دارم تا کار کنم و نون حلال سر سفره م بیارم سپاسگذارم از اینکه دوستان و خانواده ای دارم که هر لحظه کنارمن خدارو شاکرم.
شبِ تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل/ کجا دانند حالِ ما سبکباران ساحل ها

قمارباز

۲۴. میدون بهمن

چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۰، 23:45

صبح زود به قصد گشودنِ مغازه بیدار شدم و بعد از اماده شدن و سوار کردن لیبو رفتیم مغازه، دو روز گذشته از لحاظ روحی حال مساعدی نداشتم بیشتر علتش کوچک خانِ، سراسر بی انگیزگی و یاس و ناامیدی! بشدت نگرانشم و بیشتر نگرانِ خودم. امشب شام رفتیم بیرون با پدر و مادر، رفتیم میدون بهمن و حسابی جیگر خوردیم، نفس جیگر خیلی دوس داره، تابرگشتیم خونه ۱۲ شب شد و باید محیای خوابیدن بشم چون مجددا باید صبح زود برای گشودن مغازه بیدار بشم، امروز غروب رفته بودم قلعه حسن خان و از انبار یکی از دوستان دیدن کردم و باهاش جلسه چندساعته ای داشتم برای پخش محصولاتش، احساس میکنم ما سه تا برادر باید ریشه هامونو از هم جدا کنیم و هرکدوم کسب خودمونو داشته باشیم وگرنه این باتلاقِ شراکت ته مونده یه سری چیزها که باقی مونده رو هم میبلعه و کار بیخ پیدا میکنه، نمیدونم گاد چقدر دیگه میتونه بعلاوه شرایط سختی که توی خونه داره وضعیت من و کوچک خانو هم تحمل کنه و از بعضی کارای کوچک خان دیگه طاقتش طاق نشه، ایضا خودِ من که اصلا معلوم نیست این وضعیت و شرایط رو چقدر دیگه بتونم تحمل کنم، الان از هر زمان دیگه ای توی این شراکت و همکاری ده ساله مغبون و غمینم! حتما اگه زن و بچه نمیداشتم ساعتی حتی ساعتی این وضعیت رو تحمل نمیکردم.!.
این پست کلا ناله و شکوه شد! با این بیت از حافظ مطلب رو به پایان میرسونم. حافظ از بادِ خزان در چمن دهر مرنج، فکر معقول بفرما گلِ بی خار کجاست؟! تا چه پیش آید

قمارباز

۲۳. امشب

سه شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۹، 23:49

امشب غزل بیادِ تو آرام می تپد
اشکها سر به دامنِ گونه ام باز مینهد
امشب تو مادری و دلم کودک گریان
تنها به نازِ دستِ تو آرام، می شود

قمارباز

۲۲. نمور

دوشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۸، 23:32

صب ۶.۳۰ بیدار شدم پرده اتاقمون که رو به اتوبان حکیمه رو زدم کنار تا هوارو رصد کنم، دلمو برای یه برف حسابی صابون زده بودم ولی متاسفانه دریغ از یه ذره، در عوض تا شب هوا نمور و بارونی بود، اماده شدم و زدم بیرون، ماشین مشکل داره و باید هم کارواش بره هم تعمیرگاه ولی هنوز قسمتش نشده! لیبو رو سوار کردم و تا مغازه خوابیدم یه ربعی شد و چسبید، ساعت قبل از ۱۰ بود که گاد امد و با حسن رفتیم پخش، شرق تهران و جنوب تهران باید میرفتیم، وسطِ کار یه سری هم به چمران زدیم و املتیه عمو حسن سه نفری نیمرو زدیم، گویا به چمران خوش میگذره، ساعت ۱۶ رسیدیم مغازه و رفتم باشگاه، بانو پرتقال رسمی شمال رو مثلِ سیب زمینی پوست میگیره فقط یه لایه نازک ازش میگیره و اون قسمت سفیدش میمونه، تیکه های کوچیک میکنه و نمک میزنه، خوردنش دری از درهای بهشتو بروم باز میکنه!
هوا همچنان بارونی و نموره، قدم زدن و فِس و فِس سیگار کشیدن توی این هوا برام خیلی لذت بخشه. تا چه پیش آید

قمارباز

۲۱. ملکه انگلیس!

یکشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۷، 23:51

هواشناسی موبایلم میگه که فردا که پاشی بری مغازه با بارش برف مواجه میشی، از اخرین باری که یه دلِ سیر برف دیدم خیلی میگذره، امیدوارم فردا تا میتونه بباره. صبح باکمی تاخیر مغازه رو گشودم گاد که امد رفتم بالا و مشغول امور حساب و کتاب شدم و خدارو شکر گره های کور رو باز کردم و سیستم رو بروز کردم، اگه برگردم به ده سالِ قبل که مسئولیت حساب و کتاب رو گذاشتن به عهده من حتما از قبولش سر باز میزدم! بنظرم سخت ترین کارِ دنیا حساب و کتاب و امانت داریه! امروز ظهر فرزانه رفته شهرستان و گل تنها مجرد شده برنامه توی ذهنم دارم میچینم که توی یه فرصت مناسب بانو جان رو راضی کنم با یه شب مرخصی توشهریم موافقت کنه تا بتونم شبی رو با گل بگذرونم و بگیم و بشنوفیم و صفا کنیم، به قولِ شاعر ایام خوش آن بود که با دوست بسر شد!.
کوچک خان هنوز نیومده مغازه و در حالتِ لش موده، امروز استراحت بودم و باشگاه نداشتم، گاد هنوز سخت مشغولِ جست و جوی خونه ست، اگه قرار بود برای ملکه انگلیس و هیئت همراهش برای مدت اقامت دو ساله دنبال یه مسکن بگردی حتما تا الان پیدا شده بود منتها همسرِ گاد گویا منزلت بالاتری از خدابیامرزِ ملکه داره، من بیشتر از سه ساله که باهاش حرف نزدم و روبه رو هم نشدم، البته که خدارو از این بابت شاکرم! بگذریم، امشب پدر و مادر خونه ما بودن و بانو چون سرکار بوده زحمتِ شام با مادر بود که خورشت کرفس ( که یکی از معشوقه های منه ) پخته بود و نمره ۴ از ۱۰ دادم بهش! کمتر از بیست دقیقه از امروز مونده، خدارو بابت سلامتی و ثروتی که همیشه به سمتم هست شکر میکنم، یادی کنم از نجفی که توی پست اخرش یکی از دلایل ادامه ندادنِ روزنوشت هاشو خستگی اخرِ شب موقع نوشتن عنوان کرده بود، منم خواب داره بهم زور میشه و حوصله نوشتن نیست، ولی مطمئنم قرار نیست حالا حالاها نوشتن روز مرگی رو ترک کنم. تا چه پیش آید

قمارباز

۲۰. لوکیشن: پارکِ ۱۷۴۰ دستگاه!

شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۶، 23:27

معمولا ترافیکِ ایت الله کاشانی رو از اتوبانِ حکیم که جلوی خونه س میشه فهمید، امروز شنبه بود و شلوغ بیشتر از پونزده دقیقه راه پیشبینی کردم واسه همین سرکوچه لیبو اینا رفتم سمت شاگرد و خوابیدم! اینجور وقتا لیبو میدونه که باید زحمت رانندگی رو بکشه، توی پونزده دقیقه ی مذکور حتی خواب هم دیدم! امروز روزِ استراحت بود ولی چون کوچک خان نبود مغازه رو باید باز میکردم، حسنم شنبه ها استراحتشه و پِپ تنها میره پخش، گاد رفته بود تره بار و تا برگشت ظهر بود منم مشغوله مغازه بودم مهمونا هم هنوز خونه بودن بعد از ظهر مغازه رو به سمتِ خونه ترک کردم قبلش رفتم باشگاه ولی مهمونا که قرار بود برن هنوز خونه بودن بنابراین دو ساعتی تایم داشتم، رفتم پارکه ۱۷۴۰ دستگاه و باخودم خلوتی کردم، یکی از دوستان رو میخوندم نوشته بود که وقتی ذهنم شلوغه دورم شلوغ میشه و جالب تر از همه اینجاش بود که نوشته بود وقتی دورمو مرتب میکنم ذهنمم شروع میکنه به مرتب شدن، از سالِ ۸۶ که یه نوکیا اِن ۷۲ خریدم شروع کردم به عکس گرفتن از هرچیزی و فایل بندیشون بصورت سال و ماه تا الان، یه چیزی حدود ۳۰ هزارتا عکس و ویدئو که خودم گرفتم، مدتی هست که عکسها مرتب و پوشه بندی نشدن و این اصلا خوب نیست، چون دوتا گوشی دارم باید عکسها از هردو استخراج بشن توی لپ تاپ و اونجا برن توی پوشه های خودشون و این یه شب تا صب زمان میبره! ولی مطمئنم با مرتب شدنشون حتما ذهنمم اروم خواهد شد لاقل مقداری. گل امروز استوری غمگینی گذاشته بود که منم کمابیش غمگین کرد، گل همیشه باید خوب باشه وقتی ناخوب باشه منم همچین میزون نیستم به قولِ شایع تورگیه.
ساعتای ۱۶ بود که امدم خونه و بعد از یه نهارِ مفصل رفتم توی اتاق و نزدیک سه ساعت خوابیدم، وای از خوابِ بعد از ظهرها که خیلی کم ازش بهره مند میشم به همین خاطر وقتی نصیبم میشه بشدت لذتشو میبرم، بیدار شدم دوشی گرفتم و معاشرتی با لیبو داشتم جهتِ گرفتن شیشی که واسه نفس اورده بود، الانم نشستم خونه و در جوارِ مادر و بانوجانم و نفس قسمت جدید زخم کاری رو میبینم، کوچک خان با پدر هنوز توی راهن و نرسیدن، راستی شیشی یعنی همون شیر که نفس شیشی صداش میکنه و برای خوردنش عنان از کف میده و وقتی بخواد هیچ چیزی نمیتونه مانع خوردنش بشه! تا چه پیش آید

قمارباز

۱۹. سایتِ آپلودِ عکس کجایی!

جمعه ۱۴۰۳/۱۱/۰۵، 23:40

صبحِ زود خودمو از خوابِ نازنین سوا کردم و شروع کردم به محیا شدن برای خروج از منزل به مقصدِ محلِ کار، جمعه ها صبح چندتا صنف سرشون شلوغه، یکیش ماییم که در زمینه فراهم کردنِ لبنیات سفره ی ملت سخت میکوشیم! تا ساعت ده که بچه ها بیدار بشن تنها بودم، لیبو هم دیر امد به لطفِ پروردگار بازار خوب بود و شلوغ، متین دیشب رفته بود شهرستان! همینجوری یهویی! غروبم راه افتاده فردا صبح میرسه! خب چه کاریه که رفت و برگشت ۱۶۰۰ کیلومتر رو بری برای اینکه با دوست دخترت بحثت شده یاهرچی! دوس دارم بهش بگم اگه یه روزی به این نتیجه برسی که رفتنت اضافه کاری بوده دهنتو سرویس میکنم! ولی بعد با خودم فکر کردم و یادم افتاد از سالها قبل که دقیقا توی همچین موقعیتی بودم و نرفتن رو انتخاب کردم و بابتش بشدت پشیمونم و بارها شده که به خودم گفتم کاش میرفتم! ادم توی زندگی حسرت کارای نکرده و حرفای نزده رو خیلی میخوره! بگذریم.
نهار عدس پلو خیلی خوشمزه ای بود که خانمِ آشپز زحمتشو کشیده بود، ساعت ۱۵ با حسن رفتیم باشگاه امروزم پاهام باهمدیگه مشکل داشتن! ساعتی از فرطِ سردرد خوابیدم و بعد از بیدار شدن مشغول ثبت حسابای پخش شدم و خبر بد اینکه مثلِ چی پیچیده بهم و چندتا انتقال بین حسابها هست که تا یادم بیاد بابتِ چی بوده چندتا دونه موم سفید میشه، فردا باید تکلیفشو روشن کنم هرچی زمان ازش بگذره سخت تر میشه، مشغله مغازه باعث شده چهار روز از حسابای پخش عقب بیوفتم و جبرانش چند ساعت زمان و تمرکز میخواد. امشب زن عمو و دختر و پسر عموی بانو مهمون ما هستن، ساعت قبل از ۲۲ رسیدم خونه و با رویِ خوش به مهمونا خوش امد گفتم، به این علت که خانواده ی بانو با خوانده ی پدریشون زیاد رفت و امد خاصی ندارن من این خانواده عمویِ بانو رو کلا سه بار دیدم، درِ خونه من همیشه به روی مهمون بازه و معتقدم ادم باید از مهمون مخصوصا راه دور با روی گشاده استقبال کنه. شام مفصل بود از اونجایی که مامانم هم اینجا بود یه سوپ مخصوص داره که درس کرده بود بانو هم مرغِ خوشمزه و کشک بادمجون بینظیری درس کرده بود که به سلامتی از همش خوردم! خدا به این شکم رحم کنه، مهمونا شیرینی هم آوردن که ناگزیر نمیتونم نخورم!! امروز صبح قبلی افتاب طلوع کنه یه عکس خوشگل گرفتم که سایت اپلود عکسی که توش ثبت نام کردمو اگه پیدا کنم حتما از پستِ بعدی عکس هم میذارم. تا چه پیش آید

قمارباز

۱۸. واکس

پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۴، 23:57

سالهاست که بواسطه شغلم یه مدل کفش طبی مشکی میپوشم که واکس خوره، سالِ ۹۲ که رفتم سربازی و ۱۵ ماه خدمت کردم پوتینام همیشه تمیز و واکس کشیده بود، خیلی روی اینکه همیشه تمیز باشه و برق بزنه حساس بودم، بعد از اینکه واکس میزدم با یه فرچه میوفتادم به جون پوتینام و برق مینداختمشون، امروز فکر میکردم که حتما باید اون شرایطِ پوتینارو برای کفشهامم که هر روز پامه برقرار کنم، در همون حد جدی و سخت گیرانه. چند روزیه که کوچک خان مرخصی استراحتیه و مغازه نمیاد، لَش کرده خونه فردا هم قراره با پدر برن سراب اردبیل، بابا یه کار اداری داره اونجا که باید حضوری بره برای انجامش، مادر طی جروبحثی که با ددی داشتن دیشب خونه کوچک خان توی این سفر همراهیشون نمیکنه و سرمای اردبیل رو بهونه کرد برای نرفتن البته که زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند!!! امروز از صبح مغازه مشغول فعالیت بودم و فردا روز سختیه چون گاد هم نمیاد پخت هم داریم پخش لبنیات هم داریم علاوه بر فروش مغازه و منم باید خودمو به چند قسمت نامساوی تقسیم کنم ولی عمین که جمعه ست و بانک تعطیله چک نمیره بانک جای شکرش باقیه! به کسایی که میتونن بعد از ظهر ها و پنج شنبه جمعه ها خونه شون باشن غبطه میخورم.
الان که دارم مینویسم برای بدرقه پدر و کوچک خان امدم تا دم در که به همین بهانه یه سیگار هم بکشم، هوا سرده ولی دوس دارم همینجا بشینم و تا ساعتها هرچی میاد توی ذهنم بنویسم!! ولی باید زودتر برگردم و بخوابم تا فردا سرحال باشم، راستی امروز استراحت بودم و باشگاه نرفتم ولی از صبح پای راستم با پای چپم به مشکل خورده و هرچی بد و بیراه بود این دوتا پا نثار هم کردن! تا چه پیش آید

قمارباز

۱۷. جلوبندی

چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۳، 23:32

هوا نسبتا سرده گوشی دستمه و توی حیاط دارم سیگار میکشم، پُک عمیقی به سیگار میزنم، ساعت از ۲۲ رد شده و من ده دقیقه قبل رسیدم خونه و موندم پشتِ در، بانو جان احتمالا داره دوش میگیره و نفس برخلافِ همیشه که تا زنگو میزنم میپره دم در اینبار هیچ توجهی نکرد و یه صدای ریزی ازش میومد فقط، فرصت رو برای کشیدن یه نخ سیگار و رجعت به حیاط مغتنم شمردم، چراغ اتاق خاموش شدم من برم بالا.
ساعت ده دقیقه از ۲۳ گذشته، شام خوردیم و نشستیم قسمت جدید جوکرو میبینیم، صبح زود بیدار شدم و رفتم مغازه رو گشودم! بعد از امدنِ گاد با حسن رفتیم پخش و به سه تا از مشتری ها که شرق تهران بودن بار دادیم، وانتِ پخش نیاز به تعمیر داشت، پپ رو فرستادم تا بعد از رسیدگی به چندتا مشتری اطراف بره برای تعمیر کردنش شهرقدس، ناقابل یه جفت کمک و یکم کار جلو بندی شد ۷ تومن! تازه تعمیرکار اشنایِ نزدیکمه! نهار قورمه سبزی خوشمزه ای بود که خانمِ اشپز زحمتشو کشیده بود، یک ساعت بعد از بردنِ لذتِ خوردنش با حسن رفتیم باشگاه، امروز پا داشتم و فردا احتمالا راه رفتن برام عذاب اور باشه! باشگاه حالمو خوب نگه میداره اگه عواملِ دیگه تِر نزنن توش!!
پدر و مادر امشب خونه کوچک خان هستن، ماهم امشب موندیم خونه ی خودمون و عدسی که خانمِ اشپز برای شام مغازه درس کرده بود که از قضا زیادم بود و مقداریشو اورده بودم خونه خوردیم و کیف کردیم، بانو دیر امده بود و به شام درس کردن نرسیده بود، الانم داره برایِ نهارِ فردا قرمه سبزی بار میذاره، مادر و پدر هم خونه ما هستن فردا، نفس بسرعت داره بزرگتر، شیطون تر، زرنگتر و زبل تر میشه! چند روزه که باید شیر اب اشپزخونه رو درس کنم و هر روز قطعه مورد نظر رو یادم میره تهیه کنم! بانو از اینکه یک چیزو چند بار تکرار کنه خوشش نمیاد! خدا بابتِ تحمل کردن من و نفس بهش صبر ایوب عطا کنه. تا چه پیش آید

قمارباز

۱۶. کافه

سه شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۲، 23:8

صدای سوختنِ توتون سیگار وقتی بهش پُک سنگین میزنم رو خیلی دوس دارم، معمولا وقتی به هر دلیلی میرم به گذشته سیگار رو اینشکلی میکشم...

ادامه مطلب ..
قمارباز

۱۵. آندو

دوشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۱، 23:31

صبح ساعت ۴.۲۰ بیدار شدم، باید میرفتم میدون ازادی برای تحویلِ خورده باری که از یزد میومد، ساعت نزدیک شیش صبح جلو مغازه خوابیدم تا هفت و ربع که مغازه رو باز کنم، یادمه یه دوره ای بود صبح نیم ساعت زودتر میومدم که جلو مغازه تو ماشین بخوابم!! خیلی حال میده مخصوصا زمستون، بیست دقیقه خواب این شکلی دو ساعت منو شارژ میکنه.
ساعت الان ۲۳.۲۲ دقیقه ست، بیشتر از بیست دقیقه س که دارم تایپ میکنم و دستم خورد و همش پاک شد!! واقعا حوصله دوباره نوشتن اون همه مطلبو ندارم. امروز رفتم باشگاه.

قمارباز
© صفحه