۳۵. یک مثغال برف
نصف شب خیلی یهویی هردو بیدار شدیم و پرده اتاقو زدیم کنار و منتظر دیدن برف بودیم اما هیچی ندیدیم! دیدنِ برفِ درست و حسابی حسرت شده برامون، باخبر شدم که توی شهرمون برف خوبی باریده. صبحِ زود بیدار شدم و بعد از سوار کردن لیبو رفتیم مغازه، مقدار کمی برف باریده و بود و مقدار کمتری در حالِ باریدن، سیگار کشیدن زیر برف لذت وصف ناپذری داره برام، امروز که داشتم از این لذت بهره میبردم یادِ نوشته دوستی افتادم که سیگاری نیست و گفته بود با جارو دستی افتادن به جونه فرش براش لذتِ کشیدنِ دو پاکت وینستون قرمز رو داره! گاد مشغول اسباب کشیه همچنان، این مرد چه عذابی میکشه و دم نمیزنه واقعا مثال زدنیه، البته بین صبور بودن و کسخولی یه مرز خیلی باریکه به اندازه ی تارِ مو.
بعد ازظهر رفتم باشگاه با ناصر و خیلی سفت تمرین کردم و حالشو بردم، ورزش کردن حالمو خوب نگه میداره مخصوصا اگه صبح زود باشه انرژی بیشتری برای شروع روز بهم میده. داشتم برمیگشتم که بانو زنگ و گفت از همونجا که همیشه اش میگیریم براش اش شله قلمکار بگیرم با اینکه تقریبا هردو مطمئن بودیم نداره و تموم کرده رفتم سمتش، ساعت هنوز ۲۱ نشده بود که فقط یه کیلو اش رشته براش مونده بود! قدیمیه و کار درست. شام قرمه سبزی داشتیم که نصف برنجو بیشتر نخوردم و جاش خورشتو خالش خوردم و خیلی هم خوشمزه بود، به لطفِ عمه م که امدنشون به خونه مون زو کنسل کرد سه شب قرنه سبزی خوردیم!.
امشب بجای فریادِ الله اکبر هرچی بد و بیراه بود مردم نثارِ سران مملکت کردن که البته حق هم دارن دلار ۹۰ هزار تومنو رد کرد و این مسئله واقعا نگران کننده ست. عکس یک مثغال برفی که باریدو اینجا میذارم تا چه پیش آید
