۲۳۷. صبحِ روال!
چهارشنبه صبحِ روال بیدار شدم! صبحِ روال یعنی عقربهی ساعت داره عدد ۷ رو نشون میده. به جای خوابم عادت کردم و خبری از درد خفیف نبود. از وقتی برگشتیم خونه و دوباره خانوادهی سه نفرهمون زیر یه سقفه، بالاجبار تویِ اتاقِ نفس میخوابیم. خانم کوچولو تنها توی اتاقش نمیخوابه و هزار جور بهونه میگیره. از خونه زدم بیرون و با ناصر راهیِ فروشگاه شدیم. تا ساعت ۱۱.۳۰ صبح فقط یه قهوه خوردم و یه نخ سیگار کشیدم! قصد کردم سیگار رو کنترل کنم و روزی ۲ پاکترو تقلیل بدم حالا به هرچی کمتر بهتر.!. به همین بهونه تا ساعت ۴ بعدازظهر فست بودم.
قبل از ظهر با ماریان توی بوستانِ گفتوگو نشستی داشتیم و در مورد پخش و مسائل و حواشیِ حولش گفت و گو کردیم. بنا شد تا منظم و مرتب به کار بپردازه البته اگه خدا بخواد.!.
شبهنگام به خونه برگشتم. ساعت ۹ شب بود. کلی با نفس بازی کردم و کلنجار رفتیم. خانم کوچولو دستور دادن که برایِ تولدش که نزدیکه کیک و شمع حتما بگیرم. اطاعت گفتم. فرمودن که برایِ کادوی تولد مذاکره و گفت و گو کنیم! در نهایت ماشین کنترلی رو انتخاب کردن. یه سر توی دیجیکالا زدم تا حولوهوش قیمت دستم بیاد. باید برم از بازار صالح آباد براش بخرم. باخودم فکر کردم که حتما به بهانه تولدش یه رقمی رو براش یه چیزی بخرم و پسانداز کنم. تولد بانو هم خرداد ماهه و پیرم درمیاد! حاجی میگه یه بچه دیگه بیار! دو دانگ آپارتمان هم بعنوان رشوه پیشنهاد داد که قاطعانه رد کردم :-D گفتم من توانِ صرف کردنِ وقت و عمر و اعصاب برایِ بیشتر از یه بچه رو ندارم.
شام گوجه بادمجون بود و هرچی که از صبح توی خوردن خودداري کردم جبران شد.!.
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید