صفحه

نگاهی به صفحات ذهن بیمارم

۲۳۱. زن‌عمو

یکشنبه ۱۴۰۵/۰۱/۰۲، 23:59

خونه‌ی خسور از خواب بیدار شدم. حاضر شدیم و دونفری با بانو رفتیم خونه‌ی حاجی تا بهشون ملحق بشیم و بریم روستا. نفس رو نبردیم. با یه ماشین رفتیم و قبل از ۱۰ صبح رسیدیم خونه‌ی عموی بزرگم. تا روستا حدود نیم ساعت راهه. یادم اومد از قدیما که همیشه زن عموم شام یا نهار بزور نگهمون میداشت. یادم اومد از کتلتای خیلی خوشمزه‌ی زن‌عموی خدابیامرزم که پارسال فوت کرد. نوروز ۱۳۹۴ توی حیاط خونه‌ی همین عموم با بانو عکس یادگاری گرفتیم. خانواده‌ی عمو بزرگه‌م شامل ۴تا پسر که کوچیکه دو سال از من بزرگتره و ۵تا دختر که بزرگه همسن مادرمه. همشون متاهل هستن. با پسرعموها بشدت زیادی خوش میگذره.
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید

قمارباز
© صفحه