صفحه

نگاهی به صفحات ذهن بیمارم

۲۳۵. نیشابور_تهران

سه شنبه ۱۴۰۵/۰۱/۲۵، 23:59

دوشنبه صبح خونه‌ی خسور از خواب بیدار شدم، ساعت ۸ بود. تویِ اتاقِ تاریک و آرومی میخوابیم. رفتم تا مثلا آبی به شیشه‌ی ماشین بزنم که اصطلاحا "گِل مالی" شد و تاثیر مثبتی حاصل نشد. صبحانه و چایی خوردیم. نفس که بغلِ پدربزرگش خوابیده بود دوس نداشت از خواب بیدار بشه. بشدت ناراحت بود از اینکه قراره برگردیم تهران. حدود ۴۵ روز در آغوشِ پدر‌بزرگا و مادر‌بزرگا حسابی بهش خوش گذشته بود. روبوسی و خدافظی کردیم. بانو بغض داشت. اونم مثلِ نفس سختش بود بعد از ۴۵ روز از خانواده‌ش جدا بشه. رفتیم خونه‌ی حاجی تا کوچک‌خان هم بهمون اضافه بشه. با مادربزرگم و مادرم خداحافظی کردیم. مادربزرگم مریض احواله. حاجی صبحِ زود رفته بود باغ و نبود. ساعت نزدیکِ ۱۰ صبح نیشابور رو به مقصدِ تهران و خونه ترک کردیم. تا نزدیک تهران خودم رانندگی کردم و بقیه‌ش رو کوچک خان. تمامِ مسیر رو بیشتر از ۱۱۰تا نرفتم. این آخریا کلی جریمه دادم. چه کاریه نزدیک ۲ تومن بدی که یه ساعت زودتر برسی.
تویِ راه بد نگذشت. بعد از رسوندن کوچک‌خان رفتیم خونه و ساعت نزدیک ۱۰ شب بود. بانو شروع کرد به تمیز کاری. کمی کمکش کردم. بدستور خانم کوچولو شام پیتزا خوردیم. دوش گرفتم. ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که عزم خواب کردیم. نفس و بانو سر اینکه کی کنارم بخوابه دعواشون شد :-)) منکه طرفِ دخترمو گرفتم.!.
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید

قمارباز
© صفحه