۲۳۲. جاده باغرود!
بعدازظهرِ چهارمین روز از فروردین ۱۴۰۵ رو سپری میکنم. نیشابور، نزدیک دانشگاه پیامنور جاده باغرود، تویِ ماشین نشستم. تنها.
جاده باغرود رو همه نیشابوریها میشناسن. دانشگاه پیام نور و چندتا روستایِ تفریحی و البته پادگانِ معروفِ آموزشی هاشمینژاد که سال ۱۳۹۴ جمع شد و کلی کافه و تالار بزرگ باعث معروفیت و محبوبیت اینجا شده. بطول بیشتر از ۱۰ کیلومتر تا شمالِ نیشابور و رشته کوه بینالود.
من سالِ ۱۳۸۶ تا ۱۳۹۱ اینجا دانشگاه میرفتم و بالطبع هفتهای چندبار این جاده رو بالا پایین میکردم. یادمه میگفتم کی بشه که من دیگه راهم به اینجا نیوفته. بعد از اون، از اردیبهشت ۱۳۹۲ بمدت ۱۵ ماه، مقداری بالاتر از دانشگاه پیام نور، تویِ پادگان هاشمینژاد خدمت کردم. میشه گفت بیشتر از ۶ سال از اوج جوونیم تویِ این جاده در حالِ درس خوندن و خدمت کردن سپری شده. شیش سالی که اگر خاطراتش رو جدا کنم به چُسِفیلی نمیارزه.
صبحِ دیر بیدار شدم. خونهی خسور خواب راحتتری دارم. بواسطهی تشک نرم و اتاقِ تاریک. برخلافِ خونهی حاجی که تویِ اتاقِ خواهرم انگار خورشید پشتِ پنجرهس. و تخت هم بنا به تصمیمِ خواهرم خوشخواب نداره و هرشب که روش میخوابم کمر درد میگیرم. این روزها هیچ راه ارتباطی با خواهرم نداریم جز یه دقیقه تماس صوتی که حدود ۳۰۰ هزارتومن میشه و زود هم قطع میشه. کشور همچنان درگیر جنگه و کسب و کار رو هواست. فروشگاه برقراره اما پخشها به بنبست خورده.
بعد از خوردنِ صبحانه، نزدیک ظهر بود که از خونه زدم بیرون و مطابق روال با هادی به کناری تویِ جاده صومعه رفتیم و گفتوگوهایی در مورد جهانِگذرا کردیم. نزدیک دوساعت نشسته بودیم. ته سیگارهایی که خودمون طی مراجعههای قبل انداخته بودیم رو جمع کردیم. مادر خانمم برایِ نهار سبزیپلو با ماهی پخته بود، خوشمزه بود و زیاد خوردم. بانو گفت که ساعت ۴ مشتری براش میاد. از فرصت استفاده کردم و تصمیم گرفتم بیام جاده باغرود و ساعتی رو توی تنهایی سپری کنم. از وضعیت موجود دارم به ستوه میام.
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید