صفحه

نگاهی به صفحات ذهن بیمارم

۶۸. شصت و هشت

چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۹، 23:59

ساعت از دو نیمه شب کمی گذشته، با سردرد بدی سپری شد امروز، بانو، نفس و اسی رو که برایِ ساعت ۸ شب بلیط داشتن رسوندم راه اهن، گاد بعد از سرویس کردن ماشین که کلِ امروز رو طول کشید دستِ ملکه الیزابت چندم رو گرفت و الان که دارم مینویسم دارن میرن برایِ دو هفته و چندی مسافرتِ اولِ سال تا انرژی لازم برایِ نمودنِ ما در سالِ جدید رو کسب کنن.
مناسباتِ خانوادگی خیلی جاها خیلی از ادم دستگیری میکنه ولی جاهایی هم هست که عوضِ اون خیلی ها در میاد!
دوست نداشتم شب اخرِ سال با چس ناله سپری بشه برایِ همین قصد نوشتن نداشتم، از طرفی خودم رو موظف به ثبت احوالِ جاری میدونم. سالی که گذشت سراسر نعمت و فراوانی بود، بلطفِ ایزد منان شرمنده کسی نبودم و نان و اب بقدر نیاز فراهم بود، سالِ پیش رو ایمان دارم اتفاقات خوبی برام میوفته، از خداوند، بزرگ شدن و لبریز شدن رو خواستارم.
تا چه پیش آید

قمارباز

۶۷. چهارشنبه سوری

سه شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۸، 23:59

با بیتی از حافظ
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ/متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
امروز چهارشنبه سوری بود، راستش زیاد اهل مناسبات نیستم شایدم از وقتی درگیرِ کار و کسب و مشغله های بیش از حد شدم این مسائل برام بی اهمیت شده، وقتی توی ماشین تنها هستم اکثرا ضبطو خاموش میکنم، تویِ سرم یه نفر مدام حرف میزنه این اخریا زمان کم میارم برایِ گوش دادن بهش، فکر میکنم چهار یا پنج روزه که گاد فقط چند ساعتی از روز میاد و شبا مجبورم ببندم و تا میرسم خونه نفس یا خوابه یا خوابش میاد و اعصاب نداره مثلِ باباش! از اینکه ناخواسته ظلمی در حقِ این بچه بکنم عذاب میکشم! از طرفی هم هزینه های لعنتی اونقدر زیاده که نمیشه اینجوری درگیرِ کار نشد، حالا بعد از عید هوا که خوب بشه سعی میکنم بیشتر براش وقت بذارم.
راستش از چهارشنبه سوری تا به این تاریخ پررنگ ترین خاطره ای که دارم مربوط میشه به سالها قبل، لوکیشن پارکِ کانون شهرکِ بهداریِ نیشابور، اهنگِ شادمهر: آغوشتو بغیر من به رویِ هیچکی وا نکن... روی تکرار بود و از هنسوری که توی گوشم بود پلی میشد، فامیل جمع شده بودن دورِ همدیگه و توشون چندتا پسر عمه و پسر خاله و اینجور چیزا بود که من بهشون حسادت میکردم! این اهنگو براش تایپ کردم و فرستادم! یادش بخیر چقدر اون شب سیگار کشیدم و کوچه هایِ شهرکو یکی یکی قدم زدم، با هیچکدوم از دوستام یا خانواده جایی نرفتم.
با دل نوشتی که مربوط به همون روزگارهاست:
دارم به غریبانه ترین حال میروم
بعدِ این قهوه و این فال میروم
از شهرِ شما تا دلِ ما راه زیاد است
با پا که نمیشود، که با بال میروم
.
تا چه پيش آید

قمارباز

۶۶. بویِ بهار

دوشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۷، 23:59

روزهایِ اخرِ سال کارها پیچیده توی هم، حسابها و پیگیری های پخش نیاز به وقت زیاد داره، گاد چند روزه که فقط چند ساعت میاد مغازه و بعدش میره خرید برایِ ملکه الیزابتِ چندم، کوچک خان هم خسته از کارِ بیهوده و بی مزد مشغولِ سپری کردنِ ایامه، منم نمیدونم به کدوم کار باشم، بیلو میذارم کلنگو برمیدارم!!
غروبی رضایِ جان امد پیشمون و مفرح شدیم از دیدارِ رویِ ماهش، و البته فخر فروخت که از پسفردا میره شهرستان و تا نیمه ی فروردین نمیاد! گل هم درگیرِ مغازه ست و کاسبی مثلِ عیالِ پاشکسته ای وبالِ گردنش شده و حالا حالا ها خبری از افلاین شدن نیست.
ساعت یک نیمه شبه، یکی از چیزای جالبی که نفس از من برده علاقه ی وافرش به میوه سیبه! دوتا سیب سرخو براش پوست کندم و نشسته بغلم مثلِ خرگوش میخوره.
خدارو بابتِ بویِ بهار و خنکای غروبهاش سپاسگذارم.
تا چه پیش آید

قمارباز

۶۵. زینت

یکشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۶، 23:59

مادربزرگِ مادریم اسمش زینت بود، چند ماه قبل از اشناییم با بانو از دنیا رفت، همیشه آرزو میکرد که عروسیمو ببینه، تک دخترِ یه خانواده ی متوسط به بالا و اصطلاحا خان منش بود، مادرِ من بچه و دختر دومش بود و داییم تنها پسرش و بچه سومش، از پسر که هیچ خیری ندید! داییم رو اخرین بار نمیدونم چند سالِ قبل دیدم! وی از ازدواجِ ناموفقی که داشت صاحب یه پسر شد که الان حدود چهارده پونزده سالشه، زنش همون اوایل که بچه شون دو سه ساله بود از داییم جدا شد و چندی بعد زنِ دومِ یه ادمِ سن و سال دار شد و زندگیش در حال حاضر خیلی هم خوبه! پسرشون رو مادر و پدر زندایی‌م بزرگ کردن و متاسفانه توی فضای بشدت مسموم و مریضی رشد کرد و با اینکه من دو سال اوردمش پیش خودم مغازه و با برادرا تمامِ تلاشمون برای تغییر دادنش رو کردیم ولی متاسفانه ناکام موندیم و پسر کو ندارد نشان از پدر! جنابِ دایی هر انچه از موادِ مخدر از صنعتی تا سنتی بوده رو ته‌شو در آورده و همونجور که گفتم الان معلوم نیست کجاست! مادرم اوایل خیلی غصه شو میخورد تا اینکه از بی ابرویی های داییم و تلاش های بی نتیجه بابام توی ترک دادنش به ستوه امد و الان سالهای زیادیه که مرده زنده ش برایِ خواهر فرقی نداره! تنها خاله و بچه ی اولِ زینت هم زندگیِ بسامانی نداره! شوهر معتاد و بچه هایِ ناکام و از دور خارج شده و واقعا حیف از خاله م، زن صبور و خیلی خوبیه که مثل شمع میسوزه و میسازه و صورتشو با سیلی سرخ نگه میداره، زینت خاله مو به عقدِ پسر برادرش درمیاره که اون موقع ها خیلی خیلی پولدار بودن و زمانی که شوهر خاله م تراکتور و راننده و موتور تریل و کلی ملک و املاک داشته بابام که دامادِ دومِ زینت بوده آااااه در بساط نداشته! تمامِ املاک شوهر خاله تویِ الواتی هایِ باباش (دایی مادرم) و زن بازی هاش از بین رفت و مابقیشم خودِ شوهر خاله به مرور زمان دود کرد و رفت هوا!
رضایِ جان تویِ یه ویدیو که دوازده سیزده سالِ قبل بمناسبتِ تولدش ازش گرفته بودم حرف باحالی زد: چه بسیار مواقعی که تقدیرِ ما به تدبیرِ ما میخندد و چه فکر میکنیم و چه میشود.
امروز به پخشِ ماست گوسفندی گذشت و خدارو شکر خوب بود، اینکه یک محصول رو هم تولید و هم توضیعش دست خودت باشه خیلی خوبه، دارم به دفتر برنامه ریزی که اسمش رو دفتر کار بذاریم بیشتر خودم رو عادت میدم، حتما بعد از عید یک کمک حسابدارِ پاره وقت استخدام میکنم.
گاد از قبلِ ظهر رفته و نیومد و همش رو به خرید کردن برایِ سرکارِ الیه ملکه الیزابت گذرونده، کِی کارایِ این زن تموم بشه که دو ماه مارو به حالِ خودمون بذاره خدا میدونه شایدم هیچ وقت.!.
مادر ظهر زنگ زد و گفت که میخواد بجای افطاری که هرسال میده چندتا پکِ مواد غذایی درست کنه و پخش کنه و گفتم روی کمک منم حساب کنه.
یادم نمیاد اخرین بار کِی بی خوابی به این شکل به جونم افتاده و با وجود خستگیِ فکری و فیزیکی دارم ساعت سه نیمه شب رو میبینم! گاهی فکر میکنم چی میشد که شُغلم طوری باشه که شبها بیدار بمونم مثلا اگر نویسنده یا شاعر میبودم حتما شبها رو برایِ نوشتن انتخاب میکردم، شب با وجود سکوت بسیارش حرفهای زیادی برای شنیدن داره.
حضرت سعدی می‌فرمایند: سر ان ندارد امشب که برآید آفتابی/چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی.
تا چه پیش آید

قمارباز

۶۴. بهارخواب

شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۵، 23:59

امروز “شنبه هایِ مثلا تعطیل” بود با این حال مثل همیشه صبح زود بیدار شدم، باید میرفتم بانک برای جابجایی حسابها و پاس کردن چک هایِ خلق الله همیشه چند روزِ اخر ماه این داستان هست چون سقف انتقال وجه با موبایل بانک و اینترنت بانک تکمیل میشه، بعدش مثل همیشه رفتم از دایی سبزی فروش کمی سبزی خریدم و نون سنگک، بانو ساعت ده رفت سرکار و منم با نفس و اسی تاشب خونه بودم و در حالِ استراحت، کمرم از دیروز خیلی بهتره ولی تضمینی نیست که فردا منو یاری کنه چون پخش ماست گوسفندی داریم اونم توی ترافیک عجیب غریب تهران اونم شب و روز عید!
بعد از ظهر با دخترم یکی دوساعتی خوابیدیم، خیلی چسبید، شام خونه ی گل اینا دعوت بودیم فرزانه ماکارونی خوشمزه پخته بود و باانواع ترشی ها دوظرف خوردم، بعد با گل رفتیم روی تراس و دودست کالاف زدیم! مدتیه این بازی رو نصب کردم و روزی یکی دو بار بازی میکنم، هوایِ خنک اول بهار شبها بشدت دلپذیره میچسبه که توی هوای ازاد بخوابه ادم ولی اینجا که نمیشه! با گل یاد کردیم از تراس های بزرگی که خونه پدریمون اون قدیمها داشت و چه صفایی میکردیم، البته خونه پدری گل هنوزم همون خونه و به همون شکله.
ساعت نزدیک یک شبه و بانو مشغول فراهم کردن سفره هفت سین کوچیکیه که دوس داره بچینه گرچه امسال لحظه تحویل سال تنهام و بچه ها بیست و نهم بلیط دارن میرن شهرستان منم که کارو بارم معلوم نیست! خوشبحال کسایی که راحت میتونن دوهفته هرجا دلشون میخواد برن و لذت اول بهارو ببرن، من یک کاسبم!
پست هایی که ساعت انتشارشون رو ۲۳.۵۹ میذارم در واقع از دوازده شب رد شده و چون دلم میخواد نظم مشخصی حاکم باشه توی تاریخ پستها، از یکی دو ساعت چشم پوشی میکنم و ساعت رو خودم دستی تنظیم میکنم، گاهی بعلت محدودیت وقت این اتفاق میوفته.
حضرت حافظ میفرمایند: پدرم روضه ی رضوان به دو کندم بفروخت/من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم
تا چه پیش اید

قمارباز

۶۳. کمردردِ مسخره

جمعه ۱۴۰۳/۱۲/۲۴، 23:59

صبح با کمر دردِ خفیفی بیدار شدم و ساعت نه و نیم بود که رسیدم مغازه و روز کاری اغاز شد، این کمر بامن سرِ ناسازگاری برداشته و این بارِ چندمشه طی یکی دو سالِ گذشته که داره اَدا در میاره، حالا نمیدونم درست اجرا نکردنِ یکی از حرکتا توی باشگاه ممکنه باعثش شده باشه، ولی الان بهترم.
شرایطِ اغلب کاسبی ها نسبت به پارسال حال و احوال مناسبی نداره، افزایش بی سابقه قیمتها باعث شده مردم بالاجبار از خیرِ یکسری هزینه هایِ غیرضروری بزنن و حتی داره به ضروری هاشم میرسه!! برنج ایرانیِ اعلا رو که اتفاقا مهران خانِ احمدی هم از مشتری های ثابتشه ما داریم ۲۱۵ هزارتومن کیلویی میفروشیم و پنیرِ اعلا لیقوان کیلویی ۶۵۰ هزارتومن و شیرِ خامِ پرچرب از قرار کیلویی ۳۲هزارتومن، این قیمت ها باعث شده خیلی ها دیگه نتونن مثل سابق خرید کنن و مسئولیتِ تمامِ این بی کفایتی ها با حکومتِ حالِ حاضر کشوره که اونم به هیج کجاش نیست گویا.
جمعه ها چون گاد نیست مجبورم مغازه رو ببندم، گرچه که خودمم تا دیروقت مغازه بودن رو میپسندم، بانو سرِشب زنگ زد و گفت که محبوب و معشوقِ من، والا مقام، خوشمزه جان، نورِ چشم غذاهایِ موردِ علاقه م یعنی خورشتِ کرفس پخته و به خودم وعده لذتِ خوردنش رو عجیب دادم، ساعت نه و نیم بود که گل یه استکان چای نباتِ داغ مهمونم کرد و خوردنش همانا و رسیدن تا مرز حالتِ تهوع موقع خوردنِ شام همانا!! تا لیست خرید بانو رو انجام دادم و مغازه رو بستم ساعت از ده و نیم شب گذشته بود و تا با لیبو راه افتادیم و مراسمِ قبل از عمو جواد، سوپری محل به صرف چند در چند و خندیدن به جهانِ گذرا که البته همش رو هم حدودا یه ربع هم نمیشه طی شد و رسیدم خونه ساعت یازده شده بود و نفسم خوابش برده بود، خوردنِ شام به گونه ای که اشاره کردم گذشت، خواستم به گل پیام بدم و خبر از احوالم بدم ولی گفتم اینجا خودش میخونه و بهتره جوانب احتیاط در پیام های اینشکلی اونم ساعت دوازده و نیم شب رو رعایت کنم.
لطفا در پست های اینده یا حتی همین بعدی اگر ننوشتم که استفاده منظم و مستمر از دفترِ یادداشت رو شروع کردم، حتما هر انچه برازنده شِمر بود رو نثارم کنید.!.
ساعت از یک نیمه شب گذشته و چند ساعت خوابِ غروبِ مغازه منو سرحال نگه داشته.
خدارو بابت سبز شدنِ درختها، بویِ شیرینِ بهار، لطافت نسیمِ اولِ صبح و ثروتی که به سمتم سرازیره سپاسگذارم.
تا چه پیش آید

قمارباز

۶۲. ماه

پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۳، 23:54

یادمه اسفندِ ۱۳۹۶ علاوه بر اینکه لبنیات بهنام لبنیات شقایق و لبنیات شهرک راه اهن رو داشتیم بعلاوه یه سوپر مارکت، تصمیم گرفتیم یه نونوایی سنگک هم بزنیم!! یکی نبود بگه مادرت نونوا بوده بابات نونوا بوده خودت توی نونوایی سنگک کار کردی اصلا چه مرضی داری! کلی سرمایه بندِ این کار کردیم، قرض کردیم من ماشینمو فروختم و کلی توی فشار رفتیم اخرشم بعد از یک سال با کلی ضرر که قسمت زیادیش سود سرمایه ای بود که بدست نیومد، جمعش کردیم! اگه همونو اپارتمان میخریدیم یا توی رسته کاری خودمون یعنی لبنیات سرمایه گذاری میکردیم الان خیلی خیلی بهتر از چیزی که هستیم بودیم، اون تایمی که نونوایی داشتیم یه نفر به نامِ علی کریمی چند صباحی پیشمون کار میکرد، ساده انگاری بود! بعد از چند روز که از حضورش و کار کردنش گذشت بهمون گفت: به دریایی دراُفتادم که پایانش نمیبینم!!! من و گل بهش میخندیدیم، علی کریمی همون موقع ها رفت و دیگه هیچ وقت ندیدمش و الان فهمیدم که یارو اون موقع چی میگفت!!!
صب رفتم مغازه، امروز استراحت بود و باشگاه نداشتم، کمر درد نافرمی گرفتارم کرد با اینکه چیز سنگین خاصی هم برنداشتم چند ساعت بعد از ظهر خوابیدم و کمی بهتر شدم، عجب ولی چسبید این خواب! امید دارم صب که از خواب بیدار میشم خوب شده باشم چون واقعا حوصله کمر درد و یه هفته تویِ خونه افتادن ندارم.!.
سرشب رفتم ارایشگاه و صفایی به موها دادم، در واقع کوتاه و مرتب کردم، بانو چند روز قبل بال و کتف گرفته بود که براش روی ذغال کبابی کنم ولی بارون اجازه نداده بود و افتاد برایِ امشب، رفتم روی پشت بوم و حدود یه ساعتی طول کشید تا درس شد، ماه امشب توی اسمون کامل بود و از نگاه کردنش لذت بردم.
نگاه کردن به ماه رسم عاشقانه ای هست، از روزی که آدم بنا شده تا روزی که آدم براه باشه.
خدارو بابت ستاره ها و ماه که امشب نشونم داد تا تماشا کنم و دمی بفکر فرو برم سپاسگذارم.
تا چه پیش آید

قمارباز

۶۱. سیگار

چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۲، 23:59

چهار یا پنج سالم بود، رفقای بابام امده بودن خونه مون مهمونی، یادمه هفته ای یکی دو شب مهمونی میگیرفتن و هرشبم خونه یکی بودن البته این وضعیت فقط مالِ زمستونا بود، همه شون سیگار میکشیدن، بابام منو صدا کرد و نشوند روی پاش، یه نخ سیگارِ روشن داد دهنم بارِ اول فوت کردم و همه زدن زیرِ خنده یکی از دوستاش گفت بکش تو دهنت عمو فوت نکن!! من دقیقا از همون موقع سیگاری شدم.!.
اولین باری که گُل رو دیدم کلاس اول دبیرستان بودیم، کلاسِ ۱۰۷! طی یک بگو مگو باهم رفیق شدیم! رفاقتی که طی سالهای سال صیغل خورد رشد کرد و به برادری رسید و حتی فراتر از اونم رفت، دوران دبیرستان و دانشجویی ما تقریبا هر روز همو میدیدیم، اون موقع ها گل سیگار نمیکشید ولی بخاطر اینکه من تنها نباشم باهام میومد پارک مینشستیم و سیگار میکشیدم! امروز که برایِ بار چندم از گل خواستم بیاد تا یه سیگار بکشیم یادِ اون ایام افتادم، جالبه که الانم که سیگار میکشه شاید روزی یکی دو نخ بیشتر نکشه ولی هر بار که بهش بگم بیا سیگار بکشیم حتما باهام میاد حتی اگه خودش نکشه! به قولِ شایع تورگیه.!.
امروز صبح زود بیدار شدم و رفتم باشگاه روز پرکار و سختی بود، و چون میگذرد غمی نیست، بابت چشمهایی که میبینه پاهایی که راه میره و دستایی که دستگیری میکنه خدارو از صمیم قلب شکرگذارم

قمارباز

۶۰. ماست

سه شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۱، 23:35

ساعت هشت شبه، توی ماشین نشستم، از لحاظ جسمی بشدت خسته م! دیشب دیر خوابیدم و صبح زودم بیدار شدم رفتم باشگاه! رضایِ جان راست میگه که باید ورزش کردن رو هدیه ای برای روح و جسمت در نظر داشته باشی و واقعا هم همینطوره، گاهی به خیلی چیزها زاویه ی دیدمون اشتباهه. امروز لیبو و صالح برایِ تمدید جوازِ کارِ صالح با ماشین رفته بودن ورامین و تا غروب نبودن، شاید توی یک سال گذشته اینقد سرپا نبودم!
ساعت یازده شبه، تقریبا تمام شبهایی که برمیگردم و صبح هایی که میرم با لیبو همراهم، لیبو علاوه بر اینکه دوست خوبیه آدم باسواد و جالبیه، دوستیِ من با لیبو شروع جالبی داشت که گفتنش رو واگذار میکنم به فرصتی مناسب تر و حدود دو سالِ که نامبرده در جرگه ی دوستان خوبِ من هست، ضمن اینکه علاوه بر رضایِ جان و گل سومین اشنایی هست که ادرسِ این خلوتگاه و غارِ تنهایی رو داره. امشب زودتر از همیشه رسیدم خونه دلیلش نخندیدن به جهانِ گذراست! چند ورقی کتاب خوندم و مرغِ خوشمزه ی بانو رو تناول کردم ناگفته نماند که نهار هم مرغ داشتیم مغازه ولی به بانو نگفتم! ظهر که داشتیم نهار میخوردیم هوسم کرد ماست بخورم! خودم رو به سرد خونه رسوندم و یاد کردم پادشاه نیمه جان رو! بسکه جنابشان شکمو تشریف دارند.!.
خدارو بابت سلامتیم و توانِ کار کردن، خانواده و دوستان خوبم و ثروتی که به سمتم سرازیره شکر میکنم.
تا چه پیش آید

قمارباز

۵۹. مهرآباد

دوشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۰، 23:59

صدای موسیقی سنتی که اسنپی پلی کرده با سردرد و حالتِ سرماخوردگی میکس شده! ساعت ۱۲ظهره، برای کاری امده بودم مهراباد و دارم با اسنپ برمیگردم مغازه، صبحِ زود بیدار شدم ولی سردرد و سرماخوردگی غافلگیرانه منو در آغوش کشیده بود و باشگاه نشد برم، توی جام دراز کشیدم نمیدونم چرا تا چشمامو باز میکنم اعداد و چک و چالا میان جلو چشام رژه میرن! حتما این بیماریه و باید برای درمانش فکری بکنم، حتی وقتایی که هیچ مشکل و چک معوقه ای ندارم و همه چیز گل و بلبله بازم یه دلشوره عجیبی دارم.
دلم برایِ مادرم خیلی تنگ شده برایِ خواهرم خیلی بیشتر!
نیم ساعتِ دیگه از امروز بیشتر نمونده، اگر بخوام با خودم صادق باشم از ده نمره بیشتر از سه به خودم نمیدم! فردا روز پر کاریه.
تا چه پیش آید

قمارباز

۵۸. کله پزی

یکشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۱۹، 23:59

چشم بهم زدنی انگار طول کشید از سالهایی که جوان تر بودم و خونه حاجی میزیستم، مثل خیلی از همسن و سال ها، سال هایی که به دانشجویی گذشت! بی خاصیت ترین دورانِ زندگیم در واقع!! البته اگر رابطه لانگِ عمیقی که ۵ سال تویِ دلِ اون سالها گذشت رو ندیده بگیریم.
دو روز گذشته ننوشتم و دلیلش گفتنی نیست که حس کردنیه! اخرین باری که باشگاه رفتم شاید نزدیک یک هفته بشه اونم دلیلش به همون شکل حس کردنیه!!! اگه فردا نرم حتما تا بعد از عید و شاید عید سالِ بعدش هم نرم.!. جمعه به پخش ماست گوسفندی گذشت و خدارو شکر خوب بود و بهترم میشه اگر برنامه ریزی و مدیریت درست بالا سرش باشه، شبش مجبور شدم بمونم تا مغازه رو ببندم، ما سه تا برادر همیشه یکیمون باید برای باز و بسته کردن باشه، تا رسیدم خونه ساعت از ده و نیم گذشته بود و این یعنی فقط شام خوردن رو میفهمم بعدش حتما بیهوش میشم از خستگی! دیروز "شنبه هایِ مثلا تعطیل" بود، صبح بیدار شدم برم باشگاه ولی بانو با جمله "بخواب یه روز تعطیلی ولش کن" منصرفم کرد! نزدیک ظهر رفتیم بازار پونزده خرداد برای خرید لباسِ بانو، اَسی رو هم بردیم، نفس رو البته قبلش گذاشتیم خونه ناصر تا زحمت نگهداریش چند ساعت روی دوش مهسا باشه، بانو برای خرید لباس خیلی راه میره و خیلی هم دوس داره منم پا به پاش برم و لبخندم رو لب داشته باشم!! البته یکی دو سالیه برای خوشحال شدنش اینکارو میکنم، کاری که بشدت عصبیم میکنه و خیلی سریع خسته میشم ولی بانو هم حق و حقوقی داره و من خودم رو موظف به رعایت کردنش میدونم، بعد از ساعتها چرخیدن توی دوتا پاساژ خیلی بزرگ بالاخره لباس مورد نظر پیدا شد و خریدیم و تا برگشتیم خونه ساعت نزدیک ۸ شده بود، مرخصی شبانه از بانو اخذ کردم و حالا که اَسی هم هست فرصت رو غنیمت شمردم، شب رفتم خونه کوچک خان، من، گل، لیبو و گنجی دمی به جهانِ بی خاصیت خندیدیم! عجب ترکیبی ولی کاش یادم میموند عکس میگرفتم، ساعت از ۲شب رد شده بود که به پیشنهادِ من و تصویبِ گل رفتیم کله پزی! گنجی و کوچک خان نیومدن و خوابیدن ما سه تایی با لیبو رفتیم، خیلی چسبید، صب ساعت هشت و نیم بیدار شدیم، شب مجبور شدم ببندم و تا رسیدم خونه و ماکارونی خوشمزه بانو رو خوردیم ساعت نزدیک ۱۲ شب شده بود.
تا چه پیش آید

قمارباز

۵۷. کمپوت گیلاس

پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۱۶، 23:39

دیشب ساعت نزدیک ۲۳ با بانو و نفس رفتیم راه اهن دنبالِ اَسی، اَسی تنها خاله ی نفسِ، حدود پونزده سالشه و جیگر منم هست، نفس فقط از عمو دوتا داره مابقی رو یکی داره! البته عمه شم حدود دو ساله ندیده! یکی یدونه ی من دوسال و چند ماهه که مهاجرت کرده و ایتالیا درس میخونه، نسخه ی پیشرفته و اصلاح شده ی منه خواهرم و ۸ سال ازم کوچیکتره و ته تغاری خونه و عزیزِ دلِ باباشم هست! چند بار حاجی تویِ جمع خوانواده که همه مون حضور داشتیم به وضوح گفته رو به مادرم و سه تا پسرش که اگه نون منو میخورید از صدقه سر دخترمه! خانواده ما بشدت دختر دوست تشریف دارن، همین عمو هایِ نفس جونشون واسه این بچه میره، دلم خیلی میکشه دایی بشم گرچه چشمم اب نمیخوره.!.
من کارم جوریه که اکثرا یا بیرونم و مشغول کارایِ پخش یا توی اتاق و مشغول کارای حسابداری، گاهی پیش میاد یا دلم میکشه برم پشتِ دخل، از معاشرت مستقیم بامشتری ها هنوزم چیزای زیادی یاد میگیرم، همیشه سعی میکنم انرژی مثبت و حالِ خوب به مشتری القا بشه، گاهی فقط یه لبخند کافیه تا روزِ یه نفرو بسازی و البته برعکسش! کوچک خان علاوه بر کارای تولید لبنیات و یه سری خریدایِ بازار مثل میوه و تره بار، بیشتر از من پشت دخلِ و اکثر اوقات با مشتری درگیره! یا بد باهاشون حرف میزنه یا با بی حوصلگی و چهره ای عبوس جوابشونو میده، اولین اصل تویِ کاسبی اخلاقه، گاد ولی روابط خیلی صمیمانه و خوبی با مشتری ها میگیره و خویِ نرمی داره، گاد بشدت صبوره، اسمش تویِ گوشیم god father سیوِ و برایِ من با تمام چیزی که هست و نیست بشدت مورد احترامِ، یکی از دلایلش همین صبرِ عجیب و غریبش هست، دقیقا همون گاد فادرِ توی سه گانه ی فرانسیس فوردِ.!.
کمتر از نیم ساعت از امروز باقی مونده، بانو کمپوت گیلاسِ دست سازِ خودشو اورده که بخوریم و انصافا خیلی خوشمزه ست خیلی خیلی!
تا چه پیش آید

قمارباز

۵۶. تنگِ غروب

چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۱۵، 10:53

بعضی روزا بشدت دلم میخواد سیاوش گوش کنم، اهنگ تنگ غروب یا شهرِ من توی ذهنم رویِ تکرارِ و همش میخونه، یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از باتو بودن غم تلخِ غروبه...
این عکس رو سومِ اسفند گرفتم، اتوبان حکیم شرق به غرب قبل از ستاری.
و نوشته ای شبیهِ شعرم:

در هجمه یِ این جهانِ خالی
تهرانِ پُر از عشقِ خیالی
من با توام از تو می نویسم
معشوقه یِ مستِ لااُبالی
.
تا چه پیش آید.

قمارباز

۵۵. داستان هایِ ادایی

سه شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۱۴، 23:59

صب خودمو از تخت پرت کردم بیرون و بعد از خوردن یک عدد موز با چشمانی نیمه باز اماده شدم و زدم بیرون، ساعت هفت و خورده ای لیبو رو سوار کردم و رفتم سمت باشگاه، احساس میکنم روزایی که صبحش میرم باشگاه تاشب انرژی خیلی بیشتری دارم، بعد از تمرین رفتیم مغازه ماشینو بار کردیم و چون پپ نیومده بود با ناصر رفتم پخش، نزدیک ظهر رفتیم بازار گل ابشناسان به قولِ پادشاه برایِ کارایِ ادایی!! یه دسته گل شامل پنجاه شاخه رُز با ساقه های بلند که با طناب از این قهوه ای ها ساقه گلارو پیچید بهم خریدم، اینجا قیمت گل خیلی مناسب تر گلفروشی هاس، خیلی خیلی زیبا و دلفریب شد، با هدیه ی ناقابلی بردم محل کار بانو و بهش تقدیم کردم، تعجب کرد و سورپرایز شد، خوشحالیشو دوس دارم و بابتش هرکاری از دستم بربیاد انجام میدم، این زن زندگیه منه.!. همزمان که گُلو بهش دادم توی اینستا هم یه پست گذاشتم و نهمین سالگرد اولین دیدارمون رو شادباش گفتم، خیلی خوب یادمه چهاردهمِ اسفندِ ۱۳۹۴ بود ساعت بین ۱۶ تا ۱۷، با سینیِ چای ظاهر شد و به محضی که دیدمش فهمیدم همونیه که دنبالش بودم، مهربون بااخلاق فهمیده و صبور! توی مدت کمی حدود ده جلسه یکی دو ساعته حرف زدیم البته حرف زدم!! من یه ریز حرف میزدم و بانو خجالتی و محجوب بود و فقط با نگاهش تایید میکرد و خیلی کم یه چیزی میگفت! توی نوت گوشیم از شبِ قبلش مواردی که برام مهم بود و باید در موردش حرف میزدم رو یادداشت کرده بودم و برای هر تیتر حدود یه ساعت حرف میزدم! اون موارد هنوز توی نوت گوشیم هست!.
این قافله عمر عجب می‌گذرد.
تا چه پیش اید

قمارباز

۵۴. زولبیا، بامیه

دوشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۱۳، 23:59

امروز صبح به باشگاه رفتن بیدار نشدم! چند روزی هست که باشگاه نرفتم نصفش مشغله کاری نصفِ بیشترش تنبلی! جالبه که صبحِ زود بیدارم ولی نایِ بخواستن نیست، با لیبو رفتیم مغازه و یه خاور شیره از ارومیه و یه نیسان حلوا از یزد جلو در پارک بود! کوچک خان، ناصر، من، لیبو و کمی بعد گاد کمتر از دو ساعت همه رو خالی کردیم و چیدیم سرجاش، نصفِ شیره ها سفارش یه مشتری بود که با دوتا وانت بار زدیم بردیم براش.
یه روز صبح که مغازه رو باز کرده بودم و خلوتیه صبحِ زود بود، یه اقایِ سن بالایِ موسفید ولی خیلی شیک و اتوکشیده امد برای خرید، نمیدونم معاشرت باهاش به کجا رسید که گفتم یه چیزی بگو به منِ جوون که بکارم بیاد، من این سوالو از بعضی پیر مردا اگه بشه میپرسم، بهم گفت که تقریبا تمام کشورای دنیارو گشته و هرچقدر که فکر کنم مال داره و هیچ چیزی توی زندگیش کم نیس که هیچ زیادم هست! ازم پرسید میخوام راز این همه موفقیتش رو بدونم، تویِ ذهنم قلم و کاغذ اماده کردم و گفتم حتما، گفت فقط دعایِ خیرِ پدر و مادر، بشدت باهاش موافقم من تا تونستم مخصوصا برای مادرم سعی کردم پسر خوبی باشم، شاید با حاجی زیاد ابمون تویِ یه جوب نره!! ولی به نظرم عشق مادر به بچه ش بی منت ترین و پاک ترین عشقِ دنیاست.
گاد مشغول درست کردن ریل برایِ یخچال های جدید بود، از لحاظ فنی بهش نمره ۹ از ۱۰ میدم! شب تا رسیدم خونه ساعت از ۲۱ گذشته بود، بانو شام ماکارونی پخته بود، با زولبیا بامیه ای که دیروز خریدم رژیم قند پشماش ریخته! فردا ساعت کوک میکنم و خودمو هفت میرسونم جلو باشگاه.
چهاردهمِ اسفند ۱۳۹۴ بعد ازظهر اولین باری بود که بانو رو دیدم! یه ادکلنِ خوب براش کادو گرفتم فردا یه برنامه هایی دارم تا ببینم میتونم خوشحالش کنم! خیلی سخت میشه سورپرایزش کرد، ولی اصلا حتی یادشم شاید نباشه فردارو واسه همین غافلگیر میشه.
تا چه پیش آید

قمارباز

۵۳. قیام

یکشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۱۲، 23:6

لوکیشن: بهنام، بوستان سعادتمند. ساعت ۱۶:۵۴ گفتم نیم ساعت از کار فرار کنم و یه جای ساکت بشینم، یه سیگار کشیدم و دمی به جهان خندیدم سرما به داخل ماشین هدایتم کرد، یکی دو دقیقه ای توی اینستا گشتم و در نهایت تصمیم گرفتم بنویسم، از امروز بنا رو بر این گذاشتم که دو بار در روز بنویسم.
از صبح مشغول ثبت اسناد حسابداری پخشم، نباید حتی یه روز عقب بیوفته این کار، ولی بدلیل مشغله های کاری دیگه م گاها عقب میوفته، در واقع بدلیل بی نظمی و عدم برنامه ریزی درست این اتفاق میوفته. یخچال میوه جلو مغازه که سه ماه پیش داده بودیم ساختن، الاناست که برسه، دکور مغازه داره کم کم اون جوری میشه که سالها پیش باید میشد و بنابه عدم هماهنگی بین شرکا و نبود مدیریت کارامد و خلاق سالهاست که هی عقب میوفته، در واقع مقصر همه ی این اتفاقات رو خودم میدونم!! من یک مدیر و مالک کسب و کارِ شکست خورده هستم، برای درست کردن شرایط باید اول واقعیت رو بپذیریم تا در راستای تصحیح اشتباهات و استفاده درست از منابع با تمام توان رو به جلو حرکت کنیم، اره... نمیدونم چرا مطمئنم یه روزی سالها بعد این نوشته ها بدستِ نفس میوفته، همین روزها موضوع جدیدی توی ستون موضوعات به نامِ "نامه هایی برایِ دخترم" درست میکنم و بعضی روزها برایِ تو فقط مینویسم عزیزترینم.
ساعت ۱۷:۱۱ یه نخ دیگه سیگار میکشم و بعد میرم تا به ادامه ی روز کاری بپردازم.
ساعت ۲۲:۴۹ همونجایی که اکثر شبا مینویسم دراز کشیده روی مبل! جرثقیل یخچال میوه و تاپینگ بستنی رو اورد و گذاشتیم جاش و از تماشا کردنش سیر نشدم، حالا شاید عکسشو گذاشتم بعدا، بانو تلفن کرد و معلوم بود هنوز ناخوشه، برگشتنی با لیبو بعد از دادنِ سفارش سامی حلیم و اش خریدم، به بانو گفته بودم چیزی درست نکنه و فقط استراحت کنه، ساعت از ۲۱ گذشته بود که رسیدم خونه، بانو دراز کشیده بود و نفس درو باز کرد، عشقارو بوسیدم لباس عوض کردم و چای سازو روشن کردم تا دستامو شستم دوتا چایی ریختم، برایِ خودم چوب دارچین هم انداختم بانو زیاد به این چیزا علاقه مند نیست فقط چای خالی رو دوس داره و حتما روزی چندتا میخوره، بساط شامو فراهم کردم کردم و سفره رو انداختم، از شام دیشب هم برنج و مرغ مونده بود اونم گرم کردم، شامِ مغازه هم کتلت بود که چندتا از اونم اورده بودم، بعد از شام سفره رو جمع کردم ظرفارو با ظرافتی که مد نظرِ بانو هست شستم و سالاد میوه درس کردم. فردا روز کاری سخت و سنگینیه.!. یه خاور شیره از ارومیه میاد یه نیسان حلوا از یزد هردوشونم باید قبل از ۹ صبح خالی بشن!
تا چه پیش آید

قمارباز

۵۲. خیابون بهار

شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۱۱، 23:59

لوکیشن: میدون آزادی، جناج، معراج. تویِ وانت پراید نشستم و منتظر اتوبوسم تا بارو تحویل بگیرم. امروز شنبه هایِ مثلا تعطیل بود، صبحِ زود مطابق روال هر روز، حتی اگه کارم نداشته باشم حتی اگه بخوام یکم بیشترم بخوابم، بیدار شدم! رفتم بانک پاسارگادِ سر خیابون برای جابجایی بین حسابها جهت پاس کردن چک هایِ خلق الله، رفتم از دایی سبزی فروش سبزی گرفتم و از سنگکی که همونجاس مثل هر هفته یه نون سبزیجات سفارشی گرفتم و بعد از سیگار کشیدن با دایی و سپردنش به خدا برگشتم خونه، قرار به این بود که بریم برایِ نفس لباس عیدشو بخریم، یه دوش گرفتم و اماده شدیم و ساعت نزدیک ۱۲ بود که به سمت خیابون بهار راهی شدیم، ترافیک بود و نزدیک یه ساعت طول کشید تا رسیدیم، این روزا تهران رو بادهای سرد در اغوش گرفته و بعضی مردم از این وضعیت کلافه ن بخصوص که شب و روز عیدِ و همه مشغول خرید و جنب و جوشن، گرچه به هیچ عنوان حال و روز مردم مثل سالِ قبل و سال هایِ قبل ترش نیست. بعد از گشت و گذار یکی دو ساعته بالاخره سه نفری به دوتا انتخاب رسیدیم و خریدیم، یه دست لباس و یه پیراهن برایِ نفس شد ۵ تومن، مسیر برگشت خیلی ترافیک بود و تا رسیدیم خونه ساعت نزدیک چهار بود بیست دقیقه ای خوابیدم و بانو رو سپردم که حتما بیدارم کنه چون باید میومدم اینجا ( ازادی ) برای تحویل بار، اولش بانو از این درخواست امتناع کرد و با خنده گفت نخواب من نمیتونم بیدارت کنم! راست میگه، من اصلا بعد از ظهرها نمیخوابم گرچه که خیلی دوس دارم و برام لذت بخشه ولی اگه کسی از خوابِ بعد از ظهر بیدارم کنه مورد غضبم قرار میگیره!! واقعا مسخره م! ولی واقعا دستِ خودم نیست و یه ربع طول میکشه تا ویندوزم بیاد بالا و بفهمم کجام و کی ام و قضیه چیه!!! به بانو قول دادم که بدون درگیری بیدار میشم، بعد از بیست دقیقه با یه لیوان نسکافه بیدارم کرد، سریع لباس پوشیدم، باید میرفتم مغازه وانتو برمیداشتم چون ۴۰تا کارتن توی سواری جا نمیشد، ترافیک هولناکی رو رد کردم و الان راننده زنگ زد که نزدیکه و باید برم محیای جا ب جایی بار بشم، ساعت ۱۹.۵۰.
ساعت الان ۲۳:۵۶، بارو زدم توی وانت، یه اقای میان سال که فکر میکردم از شاگردای راننده س کل ۴۰ کارتن رو کمکم کرد! و بعد با یه خسته نباشید راهشو کشید رفت! منتظر اتوبوس که بودم بانو پیام داد که ابریزش بینی و سنگینی سر داره اذیتش میکنه گویا سرما خورده، گفتم فقط استراحت کنه و پای گاز نره تا بیام ببرمش دکتر، ساعت ۲۱ رفتیم کلینیک سر خیابون، سرم دادن به بانو و تا تموم شد نزدیک ۲ساعت طول کشید و خدارو شکر حالش بهتر شد، شام حلیم و اش رشته گرفتم و رفتیم خونه، بانو حلیم های تهرانو اصلا دوس نداره و حلیم رو فقط اونی که توی شهر خودمون درس میشه میدونه که البته بی راه هم نمیگه! اما بر حسب عادت و گذر زمان من به این مدل حلیم هم علاقه مند شدم و باکلی شکر و کنجد لذتشو بردم.
خدارو بابت سلامتیم، هوایی که نفس میکشم و ثروتی که به سمتم سرازیره شکر میکنم.
تا چه پیش آید.

قمارباز

۵۱. خامه

پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۹، 23:28

جالبه که چون میدونم صبح قرار نیست مغازه رو باز کنم و عجله ای برای رفتن ندارم بدون آلارم ساعت ۶.۳۰ بیدار میشم! اگه قرار باشه ۶.۳۰ بیدار بشم امکان نداره سر موقع بشه و حتما ده دقیقه پنج دقیقه تاخیر رو بهمراه داره بعضا شایدم خیلی بیشتر! تصمیمم رو برای رفتن به باشگاه گرفته بودم برای همین یه قاشق کره بادام زمینی و یه موز رو ساعت ۶ صب خوردم و واقعا تغذیه کامل و لذت بخشیه، صبحانه خوردن از لذت های وصف ناپذیریه برام، یاد خاطره ای افتادم که گفتنش جهت ثبت خالی از لطف نیست، چهار یا پنج سالم بود، اون موقع ها خونه مون روستا بود، من تا ۸ سالگی توی روستا زندگی کردم، مادرم یه قابلمه دو یا سه کیلویی خامه درست کرده بود و از ترسِ من گذاشته بود توی یکی از اتاقا و درشو قفل کرده بود چون میدونست اگه دست من برسه اونقدر میخورم که یه بلایی سرم بیاد!! تصور کنید با نونی که آردش از گندم دیمه ست و توی تنور ذغالی درست شده و الان نمونه ش میشه گفت نیست یا خیلی کمه، خودمو از لای نرده های پنجره اتاق که رو به تراس بود بزور جا کردم و رسیدم به قابلمه بزرگِ خامه!! اونقدر خوردم که بعد نشد از لای نرده ها برگردم بیرون و توی صحنه جرم گیر کردم!! لازم به ذکر که اون خامه با اون کیفیت و طعم دیگه سالهاست که ندیدم! اونم منی که تولید کننده لبنیاتم و اسم و رسم نصف نیمه ای توی این شغل دارم.
وقتی رسیدم باشگاه ناصر داشت تمرین میکرد چهار ست بارفیکس زدم و تا رفتم سراغ زیربغل هالتر ناصر شروع کرد از کار و بار و سفارشات و ... مگسی شدم و تمرین رو رها کردم! اعصابم از دستم خورده، حتی الان! کار و بار و همه حل میشه و اتفاقاتی که برات مقدره دونه دونه میوفته و حرص خوردن کاملا بیهوده ست! عین ادم تمرینتو تموم میکردی حالا مثلا با کی لج میکنی؟!!! بچه شدی!
گاد برای کوچک خان دنبال ماشینه، حاجی رو اذیت میکنیم! اولاد واقعا بی وفاس. بعد به من میگن یکی دیگه بیار!!
بانو امروز نرفته بود سرکار، سرشب با پیامش که نوید از خورشت کرفس میداد به اندازه سه بست شیره ناب محمدی از خود بیخودم کرد! خورشت کرفسی که بانو میپزه بشدت بشدت بشدت خوشمزه و بات دلمه، هیچ خورشتی رو بجز فسنجون شیرین البته، با این ولع نمیخورم، با دوغ گوسفندی خوردم و الان که دارم مینویسم اثرات گیجی و منگی توی چشمام هویداست!
تا چه پیش آید

قمارباز

۵۰. کیوی خیار

چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۸، 23:51

سرعتِ گذر روزها خیلی بیشتر بنظرم میاد، شاید خاصیت سن و سال باشه! امروز صبح خیلی تلاش کردم برم باشگاه حتی از ۶ صبح هم بیدار بودم و در جدالِ سنگینی مابین رفتن و نرفتن بودم تا متاسفانه نرفتن برنده این جدال شد، ساعت قبل از هشت زدم بیرون چون کوچک خان مغازه رو باز میکنه عجله ای برای سریع رفتن و رسیدن نداشتم، کافه سرو خودم رو به نوشیدن قهوه دعوت کردم، گرچه که مثل خیلی روزا براش تکرار کردم که با شکم خالی قهوه خوردن این موقع روز خوب نیست ولی گوشش بدهکار نبود مثلِ خیلی روزا، امروز سیستم حسابداری مغازه که چند روزیه دچار خرابی شده و تعمیر و راه اندازیش در رده ی اهمیتیِ الف پلاس پلاس بود رو تا حدود زیادی راه انداختم، قبلش با ناصر رفتیم عظیمیه کرج، عجب جای شیک و باکلاسیه واقعا ادم لذت میبره از تماشاش.
مغازه کارم طول کشید و تا رسیدم خونه ساعت ده شده بود، بوی کتلتِ بانو تمام راه پله های ساختمونو برداشته بود با ترشی آبگوجه ای که از شهرستان هر سال مادر و مادر خانومم زحمت میکشن برامون درس میکنن و وای از این ترکیبِ برنده! بعد از شام کیوی پوست کندم و نمک زدم برایِ بانو و موز پوست کندم برای نفس، ترکیب کیوی و خیار پوست گرفته با نمک قطعه به فینال راه پیدا میکنه!
تا چه پیش اید.

قمارباز

۴۹. عجب

سه شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۷، 23:10

با احتسابِ دیشب سه شب بوده که ننوشتم، دو شبش دو استکان عرق سگی با رفیق بیست و چند ساله مانع از نوشتن شد دیشبم از فرط عصبانیت ترجیح دادم ننویسم در واقع الان هم حال و روز مناسبی ندارم.
حدود ده ساله که یه مدل کفش طبی مشکی چرمی (البته اگه واقعا چرمی باشه) میپوشم، این مدل کفش پاهامو در طول روز کمتر اذیت میکنه، دیشب بعد از مدتها که واکس قوطی فلزی سیاه و دو عدد فرچه ی مخصوص منتظر وصال بودن عزمم رو جمع کردم و توی دمای صفر درجه روی تراس کفشامو واکس زدم، کفش ها بشدت خوشحال شده بودن! برای لحظاتی رفتم حدود ۲۵ سال قبل، اواخر دوران دبستان، کفش های بابامو همیشه با یه ظرافت ویژه واکس میزدم، روی تراس خونه مون که ویلایی بود و توش دوتا درخت گردو داشت، از اینکه هر چیزی به بهترین شکلِ ممکن و دقیق انجام بشه لذت میبرم، دوران سربازی هم همیشه پوتینام واکس کشیده بود و برق میزد.
کل امروز رو با ناصر مشغول پخش و پیگیری مطالبات بودم، هوا بقدر زیادی سرد بود، فردا از این هم سردتر میشه.
کوچک خان ریموت مغازه رو گرفت تا از فردا خودش باز کنه مغازه رو، چند روزه باشگاه نرفتم اگه همت کنم و فردا صبح زود برم عالی میشه!
تا چه پیش آید

قمارباز

۴۸. کوزه گر

یکشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۵، 23:49

هوایِ تهرون امروز به واسطه بادی که از صبح از سمت کوهای شمال میوزید سرد و تمیز بود، چون این منظره زیاد اتفاق نمیوفته عکسشو ثبت کردم و میذارم تا تماشا کنید.
از صبح مشغول پخش ماست گوسفندی بودم و دیر رسیدم، بانو نزدیک ۸ رسیده خونه و با اسفناج هایی که شنبه از دایی سبزی فروش خریده بودم کوکو درس کرده بود، بانو به این کوکو گردو و زرشک و چیزهایی دیگه ای هم میزنه که بسیار لذیذ و خوشمزه میشه، ماست گاوی معمولی با این غذا واجبه و چون نداشتیم رفتم از سرکوچه ماست خریدم!!!! اگه کسی که منو میشناسه در حین انجام این عمل ببینه دهنم سرویسه! فک کن تولید کننده لبنیات باشی و ماست شرکتی بخری‌!
تا چه پیش آید

قمارباز

۴۷. آش دوغ

شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۴، 23:59

چند روزِ دیگه میشه ۹ سالِ کامل از اولین روزی که بانو رو دیدم! توی این مدت از همدیگه کمتر از تعداد انگشتانِ یک دست ناراحت شدیم! یادم نمیاد "تو" خطابش کرده باشم، تا بحال هیچ بی احترامی یا حرف رکیکی بینمون رد و بدل نشده و در واقع در ایده آل ترین حالت ممکن تا اینجا سپری کردیم، بشدت دوستش دارم و خیلی خیلی زیاد برام قابل احترامِ، گاهی وقتا واقعا تحملم میکنه من زودرنج و حساسم و اخلاقای گندی دارم که تحمل کردنش کارِ هرکسی نیست! حاجی چند بار به شوخی گفته که هیچکس جز بانو نمیتونست اینو (منو) تحمل کنه!
امروز شنبه هایِ مثلا تعطیل بود! یعنی اون روزی میرسه که هیچکس بهم تلفن نکنه کار و دغدغه نداشته باشم و فارغ از دنیا و اهملها دراز بکشم تویِ یه بعد از ظهر رویِ فرش و زندگی رو نفس بکشم! حتی شنبه های مثلا تعطیل رو هم خودم مغازه رو باز میکنم و بعد برمیگردم خونه، امروز تا رسیدم گاد تلفن کرد و برگشتم مغازه برای انجام کاری که بود و نبود من هیچ تفاوتی نداشت! به بانو گفتم یه ساعته برمیگردم و تا برگشتم خونه ۴ غروب شده بود! نهار خوردیم و خوابیدم، اونقدر این تلفنای لعنتی زنگ خورد که اصلا خواب عمیقی نداشتم فقط بیهوش بودم از خستگی، شب بانو گفت که بریم آش بخوریم و سه نفری رفتیم جاده سلقون و اش و سیب زمینی خوردیم، و برای اولین بار بانو به وضعییت ممکن اعتراض کرد! اینکه میگن فلانی از شرم عرق کرد رو امشب تجربه کردم، عرق سردی روی پیشونیم نشست، بانو حق داره به این مدل از زندگی اعتراض کنه و منم بعد از شنیدن حرفاش بهش حق دادم و فقط شرمسارتر شدم... اینجا مینویسم تا حتما یادم نره که شراکت با هرکسی و به هر شکلی نجس ترین کاریه که یه مرد میتونه انجام بده و در بهترین حالتش بازم چیزی از نجاستش کم نخواهد شد!
در هر نفس دو نعمت است و بر هر نعمت شکری واجب، از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش بدرآید.
تا چه پیش آید.

قمارباز

۴۶. بندریِ دو پیازه

جمعه ۱۴۰۳/۱۲/۰۳، 23:45

فکر میکنم توی این ۴۶ روز این اولین شبی باشه که لوکیشنِ نوشتن متفاوت از دیگر شبهاست! خونه گل دعوتیم و بندری دو پیازه برامون درس کرده بود گل، دستپخت گل خیلی خوبه و از خوردنش همیشه لذت بردم و بارها شده که مجردی بودیم و زحمت پخت و پز با گل بوده و شست و شو بامن! چه شبهایی که گذروندیم! دبیرستانی بودیم و شبهایی بود که گل برای درس خوندن میومد خونه مون و شبم میموند، توی ایام دانشجویی که پسرعموم حامد خونه مجردی داشت شبهایی میشد که با گل میرفتیم و اصطلاحا درس میخوندیم! چه درسی هم میخوندیم!
صبح ها که بیدار میشم با یه پیام به لیبو خبر از شروع روز میدم و جالبه که با صدای پیام بیدار میشه! امروز براش یه بیت شعر از سعدی فرستادم!
"عمرِ دگر بباید بعد از فراق مارا
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری"
گاهی فکر میکنم که اون لحظه که یه سری ابیات زاییده شده شاعر به چه می اندیشیده؟! به قولِ خشت مالِ نیشابوری شاعر چه اتشی در دل داشته.!. گویا دیشب که داشتم مینوشتم باید بعدش میرفتم و کارت ورود به جلسه رو چاپ میکردم و امروز که ازمون بود میرفتم سر جلسه! ولی غروب فهمیدم که فرصت سوخت گرچه که فرصتی هم نبود و هیچی نخونده بودم و رفتن نرفتنم فرقی نداشت جز اینکه تجربه ای کسب میشد، تا سالِ دیگه که با امادگی بیشتری محیای ازمون بشم باید صبر کنم!
از امروز چیزی نمونده، خدارو بابت سلامتیم، تجربه یه روز دیگه از زندگی، دیدن خورشید و تمام داشته های بیشمار دیگه م شاکرم.
تا چه پیش آید.

قمارباز

۴۵. آزمونِ ارشد

پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۲، 22:3

مدت زیادیه که به روالِ سابق مغازه رو خودم باز میکنم، باید برای سروقت بیدار شدن برنامه ریزی مجدد بکنم، این روزا تا با لیبو میرسم مغازه ساعت نزدیک هشت میشه! باید قبل از هفت مغازه حتما باز باشه.
دیروز بخاطر ۱۵ تومن اختلال بانکی که دیرتر از سیکل شبا به حسابم نشست ۳۰۰ تومن چکم برگشت خورد امروز صبح اگه برمیداشت مشکل حل میشد که به سلامتی برداشت نشده و افتاد به شنبه و فردا ظهر همه حسابام به اون مبلغ مسدود میشه! سرماه ها روانم بی ریخت میشه! واریز اجاره ها پرداخت حقوق پرسنل امونمو میبره مخصوصا اگه بازارم خراب باشه که قوز بالا قوز میشه! ولی در نهایت همش بخیر میگذره و تموم میشه منتها این وسط عمرِ شریفِ که سرِ حرص خوردن به باد فنا میره.
ساعت نزدیک ۲۲ و هنوز بانو از سرکار نیومده، گفتم بهش که با اسنپ بیاد و این موقع شب با مترو نیاد، نفس کلافه و دلتنگ شده و غر میزنه! ماه اخرِ سال شلوغه و تا دیر وقت مشتری داره و هرچی به اخر سال نزدیک بشیم بدترم میشه!
امروز باشگاه رفتم، ورزش کردن بشدت باعث تقویت روحیه میشه مخصوصا منکه باید چندتا کارو باهم پیش ببرم حتما باید ورزش کنم تا بتونم با انرژی بیشتری روی کارام تمرکز کنم، از نجفیِ جان بابت توصیه هاش که باعث شد برم باشگاه سپاسگذارم از گل عزیزم هم سپاسگذارم بابت اینکه منو توی رژیم نصف نیمه ای که گرفتم کمک میکنه، واقعا ایام خوش آن بود که با دوست بسر شد.
شب ها مسیر یه ربعه خونه تا مغازه سر از یه ساعتم در میاره!! به این مسئله هم باید رسیدگی کنم، چند روز دیگه آزمون ارشد دارم و کتابارو هنوز باز نکردم!! تازه یه کتاب غیر درسی هم خریدم و امروز رسیده به دستم که خوندنشو از امشب میخوام شروع کنم! هوفففف که چه کاری دارم!
خدارو بابت سلامتیم خانواده سه نفریمون دوستان خوبم و ثروتی که هر روز به سمتم سرازیره سپاسگذارم.
تا چه پیش آید

قمارباز

۴۴. بی نام

چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۱، 23:57

گاهی که دلم تنگ میشود
از دوریِ چشمانِ تو سیگار، میکشد
من هیچ نمیکشم فقط او
دنبالِ خودش میلِ بی شمار میکشد.

قمارباز
© صفحه