۶۸. شصت و هشت
ساعت از دو نیمه شب کمی گذشته، با سردرد بدی سپری شد امروز، بانو، نفس و اسی رو که برایِ ساعت ۸ شب بلیط داشتن رسوندم راه اهن، گاد بعد از سرویس کردن ماشین که کلِ امروز رو طول کشید دستِ ملکه الیزابت چندم رو گرفت و الان که دارم مینویسم دارن میرن برایِ دو هفته و چندی مسافرتِ اولِ سال تا انرژی لازم برایِ نمودنِ ما در سالِ جدید رو کسب کنن.
مناسباتِ خانوادگی خیلی جاها خیلی از ادم دستگیری میکنه ولی جاهایی هم هست که عوضِ اون خیلی ها در میاد!
دوست نداشتم شب اخرِ سال با چس ناله سپری بشه برایِ همین قصد نوشتن نداشتم، از طرفی خودم رو موظف به ثبت احوالِ جاری میدونم. سالی که گذشت سراسر نعمت و فراوانی بود، بلطفِ ایزد منان شرمنده کسی نبودم و نان و اب بقدر نیاز فراهم بود، سالِ پیش رو ایمان دارم اتفاقات خوبی برام میوفته، از خداوند، بزرگ شدن و لبریز شدن رو خواستارم.
تا چه پیش آید

