صفحه

نگاهی به صفحات ذهن بیمارم

۵۳. قیام

یکشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۱۲، 23:6

لوکیشن: بهنام، بوستان سعادتمند. ساعت ۱۶:۵۴ گفتم نیم ساعت از کار فرار کنم و یه جای ساکت بشینم، یه سیگار کشیدم و دمی به جهان خندیدم سرما به داخل ماشین هدایتم کرد، یکی دو دقیقه ای توی اینستا گشتم و در نهایت تصمیم گرفتم بنویسم، از امروز بنا رو بر این گذاشتم که دو بار در روز بنویسم.
از صبح مشغول ثبت اسناد حسابداری پخشم، نباید حتی یه روز عقب بیوفته این کار، ولی بدلیل مشغله های کاری دیگه م گاها عقب میوفته، در واقع بدلیل بی نظمی و عدم برنامه ریزی درست این اتفاق میوفته. یخچال میوه جلو مغازه که سه ماه پیش داده بودیم ساختن، الاناست که برسه، دکور مغازه داره کم کم اون جوری میشه که سالها پیش باید میشد و بنابه عدم هماهنگی بین شرکا و نبود مدیریت کارامد و خلاق سالهاست که هی عقب میوفته، در واقع مقصر همه ی این اتفاقات رو خودم میدونم!! من یک مدیر و مالک کسب و کارِ شکست خورده هستم، برای درست کردن شرایط باید اول واقعیت رو بپذیریم تا در راستای تصحیح اشتباهات و استفاده درست از منابع با تمام توان رو به جلو حرکت کنیم، اره... نمیدونم چرا مطمئنم یه روزی سالها بعد این نوشته ها بدستِ نفس میوفته، همین روزها موضوع جدیدی توی ستون موضوعات به نامِ "نامه هایی برایِ دخترم" درست میکنم و بعضی روزها برایِ تو فقط مینویسم عزیزترینم.
ساعت ۱۷:۱۱ یه نخ دیگه سیگار میکشم و بعد میرم تا به ادامه ی روز کاری بپردازم.
ساعت ۲۲:۴۹ همونجایی که اکثر شبا مینویسم دراز کشیده روی مبل! جرثقیل یخچال میوه و تاپینگ بستنی رو اورد و گذاشتیم جاش و از تماشا کردنش سیر نشدم، حالا شاید عکسشو گذاشتم بعدا، بانو تلفن کرد و معلوم بود هنوز ناخوشه، برگشتنی با لیبو بعد از دادنِ سفارش سامی حلیم و اش خریدم، به بانو گفته بودم چیزی درست نکنه و فقط استراحت کنه، ساعت از ۲۱ گذشته بود که رسیدم خونه، بانو دراز کشیده بود و نفس درو باز کرد، عشقارو بوسیدم لباس عوض کردم و چای سازو روشن کردم تا دستامو شستم دوتا چایی ریختم، برایِ خودم چوب دارچین هم انداختم بانو زیاد به این چیزا علاقه مند نیست فقط چای خالی رو دوس داره و حتما روزی چندتا میخوره، بساط شامو فراهم کردم کردم و سفره رو انداختم، از شام دیشب هم برنج و مرغ مونده بود اونم گرم کردم، شامِ مغازه هم کتلت بود که چندتا از اونم اورده بودم، بعد از شام سفره رو جمع کردم ظرفارو با ظرافتی که مد نظرِ بانو هست شستم و سالاد میوه درس کردم. فردا روز کاری سخت و سنگینیه.!. یه خاور شیره از ارومیه میاد یه نیسان حلوا از یزد هردوشونم باید قبل از ۹ صبح خالی بشن!
تا چه پیش آید

قمارباز
© صفحه