صفحه

نگاهی به صفحات ذهن بیمارم

۱۴. گاهی

یکشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۳۰، 23:53

امروز با اینکه باید نگرانِ چکهای فردا میبودم ولی با ارامش گذشت و گذشت. پدر و مادر غروب رسیدن و الان که مینویسم در جوارشون نشستم، امروز هم باشگاه نرفتم، بانو داره چوقولی منو میکنه پیش بابام که گوشت خورد نمیکنه! مادرم معترض که من تا حالا گوشت خورد نکردم و این کار اقایونه، بابامم به بانو میگه وقتی گوشت میگیره درسته بذار توی قابلمه بذار جلوش تا خورد کردنو یاد بگیره! گرچه که راست میگن ولی بانو توی این سالهای زندگی مشترک همیشه خودش این مسئولیت رو بعهده گرفته و من واقعا بلد نیستم یکی دوبارم که خواستم انجام بدم خرابکاری کردم.
با نوشته ای شبیه شعر امروز رو به پایان میرسونم ، تا چه پیش آید
.
گاهی که دلم تنگ می‌شود
از دوریِ چشمانِ تو سیگار، میکشد
من هیچ نمیکشم فقط او
دنبالِ خودش میلِ بیشمار میکشد

قمارباز

۱۳. احوالات

شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۹، 23:49

روز جمعه بشکل معمولی گذشت، شبش خونه گل دعوت بودیم و فرزانه یه قرمه سبزی خوشمزه درس کرده بود با گل لبی تر کردیم و بعد از صرف شام برگشتیم خونه اونقدر مست نبودم که نتونم بنویسم ولی دو روزه دچار یه کشمکش درونی ام البته که دو روزه باشگاه هم نرفتم و همونجور که گفته بودم اگه باشگاه نرم دهنم سرویسِ. امروز هم که شنبه بود و در خدمت خانواده بودم، بانو جانم امروز صبح رفت بازار طلا که برای مادرم پولشو طلا بگیره، بعد از ظهر بود که رسید خونه و بعد از خوردن نهار و کمی استراحت رفتیم هایپر استار باکری تقریبا چیز زیادی لازم نداشتیم، بیشتر رفتیم که یه راهی رفته باشیم ولی حدود ۶ تومن خرید شد! بعدشم سه نفری رفتیم فرحزاد و جاتون خالی شام خوردیم و برگشتيم خونه حدود بیست دقیقه دیگه از امروز بیشتر نمونده، نگفتم که اقای جعفری بزرگ چند روزه فوت کرده و جمعه عصر مراسم ختمش بود که با بانو رفتیم، انسان بسیار خوب و شریفی بود خدا رحمتش کنه، بیشتر از ۷ ساله که مستاجرشونم و جز خوبی و احترام و مراعات چیزی ندیدم، فردا قراره پدر و مادرم از شهرستان بیان، پدر و مادر بزرگترین پشتوانه و دلخوشی هر انسانِ امیدوارم تا هستن قدرشونو بیشتر بدونم، من هرموقع مادرمو میبینم حتی اگه روزی چند بار باشه دستشو میبوسم، نفس اینو دیده بود و چند وقت قبل خیلی یهویی دست مامانشو بوسید و زد به پیشونیش دقیقا کاری که من کردم و دیده، چقدر مهمه که حواسمون باشه جلو بچه چیکار میکنیم عینهو دستگاه ظبط میمونن، و چقدر باید حواسمون باشه به این مسئله که هرکاری برای پدر مادرت بکنی هر مدل احترامی که بهشون بذاری هرچقدر که تکریمشون کنی فردا بچه ت هم باهات همونو انجام میده.
خدارو بابت تمام چیزی که دارم شاکرم که مهمترینشون خانواده ی خوب و سلامتیه. امیدوارم فردا بشه برم باشگاه. تا چه پیش آید

قمارباز

۱۲. بخاری نفتی

پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۷، 23:54

وقتی نه سالم بود شهرک فرهنگیان خیام ده یه خونه ویلایی داشتیم، زندگی توش بقدری لذت بخش بود که قابل توصیف نیست، کاش زودتر نفس بزرگ بشه ببرمش شهرستان، تموم اون کوچه ها و خونه ها ( اگه تا اون موقع همش خراب نشه و جاش اپارتمان در نیاد ) رو بهش نشون بدم و باذوق و شوق براش از قدیما بگم که توی صفِ گاز وامیستادیم و بخاری خونه ها نفتی بود و زمستونایی یادم میاد پر از بارون و برف که پله های خونه مون که دو طبقه بود رو میومدم با احتیاط پایین تا گوشه حیاط که مخزن نفت مستقر بود، نفت دون رو پر کنم و شکم بخاری توی هال رو از نفت سیر کنم. اینها دیگه اون موقع حتما میشن خاطره هایی که بچه هامون فقط میتونن تجسمش کنن شاید بشه مدلای مصنوعیشو درست کرد و نشونِ نسل اینده داد ولی هیچکس نمیتونه چیزایی که ما اون موقع تجربه کردیم رو لمس کنه، خانواده ما بشدت مرد سالار بود و کسی هم مشکلی باهاش نداشت، بابام راننده کامیون بود و کشاورزی هم داشت و حرفش همیشه یکی بود و توی فامیل همه بهش احترام میذاشتن، جزو اولین افرادی بود که از روستا مهاجرت کرد و تقریبا یکی از جاهای خوبه شهر خونه خوبی خرید، اوضاع مالیمون خوب بود و تقریبا هرچی میخواستیم فراهم بود، نزدیک به سی سالِ قبل جوری گذشت که انگار سه سال گذشته.
امروز صبح از ساعتِ پنج بیدار شدم و جدالِ نابرابری بین خواب و بیداری رخ داد و زورِ خواب چربید، بجای پنج و نیم هشت از جام بلند شدم و بدونِ باشگاه روزو سپری کردم، مطمئنم اگه ورزش نکنم دهنم سرویس میشه!! کمتر از بیست دقیقه دیگه از امروز مونده، خدارو بابت روزی که گذشت، تنی که سالمه، نونی که توی سفره هست شاکرم، تاچه پیش آید

قمارباز

۱۱. روزهایِ سردِ گرمخانه

چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۶، 23:28

امروز صبحِ زود به روالِ هر روز بیدار شدم، چون باید برای چندتا جابجایی بانک میرفتم نشد باشگاه برم، لیبو امد سرخیابون باهم رفتیم سرو، از یزد بار امده بود خالیش کردیم و با ناصر ( تنها شخصیتی که از اسم واقعیش استفاده میکنم ) رفتیم پخش، حجم عظیمی از چکها باموفقیت و البته کمی قرض پاس شد، امشب تا ساعت ۲۲ مغازه م چون گاد هنوز درگیر خونه ست مسئولیت بستن مغازه بامنه، ساعت ۲۱ بود که نجفی باموتور امد برای گل دوتا دمبل اورده بود تا ورزش رو شروع کنه تا ۲۲ موند پیشمون و گفتیم و خندیدیم، نجفی یکی از مشوق های اصلی من برای ورزش کردنه، داشتن اینجور دوستها برای کمی شیرین شدن تلخی روزگار واجبه، الان که دارم ادامه مطلبو مینویسم ساعت از ۲۳ گذشته باید دوش بگیرم و صبح زود هم پاشم برم باشگاه.
نفس حسابی اتیش میسوزونه بانویِ جانم رو اذیت میکنه، اگه زبون میفهمید قطعا باحرف زدن به توافق میرسیدیم برای یه زندگی مسالمت امیز.
امشب داشتم به گل میگفتم که یادش بخیر ده سال قبل این روزها مشغول افتتاح و راه اندازی مغازه بودیم، چه روزای سخت و خاطره انگیزی بود، شبای سرد زمستون ده سالِ قبل توی یه اتاقک فلزی کوچیک به اسم گرم خانه ( محلی برای درست کردن ماست ) گذشت، اسم اون روزها رو به پیشنهادِ گل گذاشتیم "روزهای سرد گرمخانه" چه فراز و نشیب هایی دیدیم. گذشت و این روزها هم میگذره و ادمی زاد همواره قدر داشته هاشو نمیدونه، غروب با ناصر رفتیم باشگاه، تصمیم دارم فردا اول صبح برم.
خدارو بابت سلامتیم خانواده م دوستانم شغلم و خیلی چیزهای دیگه شکر میکنم. تا چه پیش اید

قمارباز

۱۰. روزِ دهم

سه شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۵، 23:13

امروز استراحت بود و باشگاه نرفتم، تا بعد از ظهر با ناصر مشغول پخش بودیم، بعد از ظهر مغازه بودم به حسابا رسیدگی کردم و کمی هم پیگیری مطالبات، امروز رو با نوشتن متنی شبیه شعر به پایان میرسونم، تا چه پیش اید

امشب غزل بیادِ تو آرام، میتپد
اشکها سر به دامنِ گونه ام باز می‌نهد
امشب تو مادری و دلم کودک گریان
تنها به نازِ دستِ تو ارام می‌شود

قمارباز

۹. لوبیا پلو

دوشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۴، 23:42

بیشتر از یک هفته ست که خوردن هر گونه قندی رو به خودم حرام کردم از خود قند گرفته تا نوشابه و شیرینی و بقیه مشتقاتش، البته اگه دو روزی یدونه نسکافه سه در یک رو فاکتور بگیریم، فکر میکنم به همین دلیله که صبح ها خیلی سرحال بیدار میشم، امروز یک قاشق غذا خوری کره بادام زمینی رو با یک موز که بنظرم خوردنش خیلی راحت بود رو ساعت هفت صبح خوردم و بعد از قهوه سرو با لیبو، رفتم باشگاه و روزمو ساختم بعدش دوتا مشتری یکی ستارخان و یکی مجیدیه بار دادم و تا برگشتم مغازه ساعت نزدیک ۱۳ بود، قیمه ای که خانمِ اشپز زحمتشو کشیده بود خوردیم و به خاندانش درود فرستادیم. گاد هنوز درگیر بازدید از خونه های مختلفِ و راضی کردن همسرش برای انتخاب یکیشون کار بسیار دشواریه، متاسفانه اینجور مواقع ترکشهاش مارو هم بی نصیب نمیذاره و گاد تا پرونده تغییر خونه شو بصورت کامل نبنده زیاد حواسش به کار نیست یعنی بخوادم نمیتونه باشه، خیلی مهمه بنظرم که همسر ادم دوست و یاورش باشه تا اینکه به قول پدرم سوهان شیش لبه ی روح! خدا بهمون صبر بده.
بعد از ظهر به تخلیه نخاله های ساختمانی حاصل از تعویض تابلوی مغازه گذشت، دو بار با لیبو گونی های حامل خاک رو بار وانت کردیم و بردیم اطراف شهر، ماه امشب تقریبا کامله و تماشایی، تو راه نون و پنیر داریوش خانِ اقبالی که به قول لیبو ابی هم خودشو به خوندن این ترک مفتخر کرده و جناب معین و سیاوش و حضرت چاوشی گوش دادیم یه هفته ای بود موزیک گوش نداده بودم، امروز صبح کتاب صوتی " اسب سرخ " نوشته جان اشتاین بک رو گوش دادم، از اینکه یک ساعت و نیم براش وقت صرف شد خرسندم.
امشب کاری پیش امد و دیرتر رسیدم خونه، بانو جانم امروز سرکار نرفته و لوبیا پلو خوشمزه درس کرده! کیک خوشمزه هم پخته، این وروجک خیلی اذیتش میکنه. تا چه پیش اید

قمارباز

۸. قدرتِ ذهن

یکشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۳، 23:45

توی بازار مشغول اپدیت کردن برنامه های گوشی بودم که چشمم افتاد به یه برنامه الارم برای بیدار شدن، از اونایی که تا بیدار نشی دست از سرت برنمیداره! به نظر من اصلا خوب نیست، فقط باید یه الارم تنظیم کنی و حتما عادت کنی که با همون یدونه بیدار بشی تجربه شخصی من اینه که هر الارم اضافی که بذارم احتمال اینکه سروقت بیدار بشم سی درصد کاهش پیدا میکنه! این قدرت ذهنه اگه بفهمه هنوز راه داره گولت میزنه میگه بخواب یکی دیگه هم هست هنوز و وقتی بیدار میشی که دیگه کار از کار گذشته باشه.
صبح قبل از هشت بیدار شدم البته که باسختیِ زیاد! مطمئن بودم که باید برم باشگاه و رفتم و یه تمرین حسابی باعث شد تا همین الان که ساعت ۲۳.۳۰ با انرژی کامل روزمو سپری کنم، امروز جودی امده بود دیدن من و گل، جودی از دوستان همشهریه که بچه محل بودیم و قدمت دوستی به ۱۵ سال میرسه، چند سال قبل بنابه دلایلی برگشت شهرستان و الانم حالش خوبه گویا. باید برای غذا خوردن صبح زود قبل از باشگاه تمهیداتی بیاندیشم، باشکم خالی گویا اصلا تمرین بدنسازی کار درستی نیست. امشب شام به پیشنهاد خودم بعهده من بود و خب منم که اینجور وقتا تخصصم گوجه بادمجونِ و جاتون خالی با نونی که از شهرستان امده بود تا تونستم خوردم و بانو هم مشعوف بود، جالبه که نفس هم دوس داره این غذارو، چند شبیه که پدرسوخته بهونه گیر شده و وقتی میام خونه اخلاقش عین باباش سگی میشه یکی دو ساعت بعد اصلاحا به قول مادرم وامگذرشی ( رهاش میکنه ) و نرمال میشه! بیست دقیقه دیگه از امروز مونده، خدارو بابت سلامتی و ثروتی که هر روز روانه من میکنه سپاسگذارم. تا چه پیش اید

قمارباز

۷. شنبه

شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۲، 23:45

شنبه ها رو تعطیلیه منه و در واقع روز خدمت به خانواده ست ولی خب امروز متاسفانه از همون اول صبح روز خوبی نبود‍‍٬ دیشب قرار رو بر این گذاشتم که برم باشگاه صبح زود بعد با نون داغ و سبزی خوردن برگردم خونه٬ هر شنبه صبح از دایی سبزی خوردن میگیرم دایی پیرمرد افغانیه که سالهاست توی محل مشغول فروش سبزیه من از سال نود و سه میشناسمش٬ خیلی دوس دارم داستانهای زیادی رو اینجا بنویسم داستان شروع کاسبی شروع زندگی مشترکم با بانو و خیلی داستان های دیگه. امروز صبح با تلفن مشتری ها و پیامای بانکی از خواب بیدار شدم٬ امروز همه کشور و اداره ها تعطیل بودن غیر از بانکای لعنتی! کوچک خان پیام داد که میخواد بره تره بار و اگه صبح زود نره هویج گیرش نمیاد مجبور شدم برم مغازه و چند ساعت بعد که گاد امد میتونستم برگردم خونه ولی نمیدونم چه جدال مزخرفی رو باخودم شروع کردم و در واقع باخودم لج کردم و زدم تو فاز اعصاب خوردی و این شد که گند خورد به روز تعطیلم که باید در خدمت بانو و نفس میبودم٬ قبل از ساعت ۱۵ برگشتم خونه و بعد از یه چرت نیم ساعته اماده شدیم تا نفسو ببریم بیرون هوایی بخوره بانو پرسید که تا شریعتی چقد راهه وقتی دلیلشو پرسیدم تفره رفت و وقتی این کارو میکنه از چشاش میخونم که یه داستانی هست با اصرار فهمیدم که قلبش درد میکنه و دنبال یه متخصص گشته٬ کشیدم کنار و مجبورش کردم وقت بگیره و یه راست رفتیم دکتر من و نفس توی ماشین منتظر موندیم چون هم جاپارک نبود هم نفس اذیت میکرد بانو بعد از حدود سه ساعت امد و همونجور که حدس میزدم خدارو شکر چیز مهمی نبود و گویا از استرس و فشاره توی راه برگشت به خونه به بانو هشدارهای لازم رو دادم که اگه بفهمم شغلش باعث استرس و فشار میشه باید تعطیلش کنه! این زن بزرگترین سرمایه من توی دنیاس اگه یه تار موش کم بشه من بیچاره میشم.

ماریان زنگ زد که فرم یه شرط بندی رو بگه و خب همونجور که حدس میزدم باختیم٬ من اهل قمار و شرط بندی نیستم ولی گاهی واسه هیجانش بدم نمیاد ده بیست دلاری رو نفله کنم گاهی چند برابر و بیشتر هم میشه ولی در نهایت همه رو میبازم و خب مهمم نیست.

امشب کوچک خان امد خونه٬ شنبه ها نفسو میبرم مغازه تا عموهاش ببیننش ولی این هفته نشد و عمو کوچیکه برای دیدن خانم امد خونه٬ از امروز کمتر از نیم ساعت دیگه مونده٬ باخودم فکر میکنم که همه زندگی همینه و اگه با لجبازی بخوام خرابش کنم تهش فقط پشیمونی میمونه برام خیلی تلاش میکنم استرس کارمو وارد خونه نکنم تا حد زیادی هم موفق بودم باید روی وظایفم بیشتر کار کنم و تا جایی که میشه از مسیر لذت ببرم حتی از چیزای خیلی کوچیک میترسم زود تموم بشه و تهش پشیمونی بمونه از کارایی که میشد بکنم و نکردم. تا چه پیش اید.

قمارباز

۶. شاخِ خر

جمعه ۱۴۰۳/۱۰/۲۱، 21:23

خانواده همیشه برای ما مفهوم عمیقی داشته جوری که میشه گفت خودمون و زندگیمون رو فدای این مفهوم کردیم گویا, از این موضوع هر روز در حال عذاب کشیدنم از دیدن کوچک خان و گاد فادر و حتی جناب پدر, هیچکدوم از ما برادرا که باهم شریکیم حال شخصیه خوبی نداریم شاید اگه باهم کار نمیکردیم اوضاع خیلی بهتر میبود.

امروز صبح بیدار شدم و تا هشت خودمو با لیبو به مغازه رسوندم البته بعد از کلی جست و جو برای یه قهوه که چون جمعه بود جایی پیدا نشد اون موقع صبح, من اگه روزی کافه داشته باشم حتما از شیش صبح شروع به کار خواهم کرد مردم سر صبح قبل شروع کارشون قهوه میخوان. کل بعد از ظهر با یه سردرد گذشت و بار اضافه قابل به عرضی نداشت, ساعت از 9شب گذشته, هنوز مغازه م و نای بلند شدن و رفتن به خونه رو ندارم, البته مسدود شدن حساب سامانم بخاطر چک مغازه که دیروز برگشت خورد و 350تومن چک پخش فردا هم توی این حال بی تاثیر نیست. درست کردن این شرایط شغلی یه همدلی و همکاری قوی میخواد که برادرا متاسفانه نمیتونن داشته باشن مثلا گاد یه خونه دیده که 60تومن اجاره شه و 40 تومنشو مغازه باید بده 20 تومنشو خانمش گفته میدم اخه ادم چه نیاز داره که با دوتا گربه بره خونه 170 متری اجاره کنه و اینکه حالا خدا به تو داده و توان پرداختشو داری ولی دلیل نمیشه پولو اینجوری نفله کنی و فشار به خودت بیاری, به قول دوستی همه چی ادایی شده, کوچک خان 17 اجاره خونه میده و من 25 امیدوارم وضعییت مسکن زودتر به یه سامانی برسه شرایط برای همه مردم سخت تر داره میشه هر روز, ضرب المثل بی ربط به سخنانم الان یادم امد که بی ربط به امروز نیست و دوست دارم بنویسم اینجا بمونه, میفرمایند: پروردگار با شناختی که از خر داشته بهش شاخ عطا نکرده وگرنه به جاهای خصوصی گاو اسیب جدی وارد میکرد.!. تا چه پیش اید

قمارباز

۵. مصطفی احمدی

پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۰، 23:55

صبح هفت و خورده ای بیدار شدم بعد از بوسیدن بانو محیای رفتن شدم و با لیبو رفتیم سرو که هنوز تعطیل بود رفتیم اباذر و یه قهوه خوردیم گرچه طعمشو دوست نداشتم. بعد از رسوندن لیبو به مغازه رفتم باشگاه و شروع به تمرین کردم؛ ورزش کردن در اوج داغونی و میشه گفت در اوج حاله ناخوب باعث میشه تصمیمات بهتری بگیرم و بطور عجیبی انرژی درست کردن و تغییر شرایط رو بهم میده؛ دوباره ویرگول رو گم کردم!

امشب میخوام داستان مصطفی احمدی رو بگم؛ کلاس سوم ابتدایی بودم از طرف مدرسه رفته بودیم اردو اون موقع ها یعنی حدود ۲۷ سال قبل از این هفت تیرهای اسباب بازی که ترقه های گرد بهم چسبیده قرمز میخورد توش و تق تق صدا میداد باهر بار ماشه کشیدن مد بود و در حکم یه لندکروز بود! از کلاسی که بودیم و حدود بیست و هفت هشت نفر بودن فقط هشت نه نفر بودیم که از این تفنگا داشتیم و هم میزی من؛ مصطفی احمدی واسه اون علاوه بر این داستانا تیرپرتاب کن هم داشت یعنی شما تصور کنید که علاوه بر لندکروز یه بنز کلاس جی هم داشته باشی!! تفنگ من که از اون معمولیا مثل مال بقیه بود از دستم سر خورد و از لای نرده ها افتاد توی سد اب و عملا به فنا رفت من ناراحت شدم ولی نه خیلی زیاد؛ مصطفی تمام تمرکزشو گذاشت تا من از دست دادن تفنگمو حس نکنم و موقع برگشتن بزور تفنگ خودشو داد بهم و وقتی میخواستم از گرفتنش امتناع کنم تهدید کرد که اگه نگیریش از پنجره اتوبوس میندازمش بیرون! از اون ماجرای برای من که نه سالم بود حدود ۲۷ سال میگذره و من هیچ وقت اون خاطره رو فراموش نمیکنم و جالب تر از همه اینکه هنوز اون تفنگ رو دارم!! برام اونقدر باارزشه که نگهش داشتم.

کاش توی زندگی منم میتونستم مثل مصطفی از با ارزش ترین چیزای مادی زندگیم برای بدست اوردن دلی بگذرم. کاش این دنیا مصطفی های بیشتری داشته باشه.

گاد با همسر گرامیش مشغول دید و بازدید خونه ست؛ قراره خونه رو عوض کنن و به خونه جدیدی مهاجرت کنن و البته اینم اجاره س القصه امروز تا بعداز ظهر مغازه نبود من و کوچک خان بودیم و پرسنل. گل رو مثل هر روز میبینم و از این ماجرا خرسندم گرچه که باعث ٰپارک زنبیل جناب اقای گل بودن! و امان از کاوه.

تاشب سپری شدن مثل روزهای دیگه. ساعت هشت هم که لیبار و سیگار و ٰپارک زنبیلو و محل و بعد از امدن به خونه و کمی بازی کردن با نفس که این روزا بشدت شیطون شده دوتا مکالمه تصویری با جانِ برادر و جناب پدر داشتند نفس خانم؛ مکالمه تصویری جناب پدر بانفس تقریبا هرشب هست به میزان متغییر ده تا سی دقیقه و منم مثل اسب باید گوشی بدست دنبال خانم بدوم که جناب پدر نگاش کنه و خرسند بشه؛ عشق عجیبی از سمت جناب پدر به سمت نفس در جریانه.

امشب هم ظرفهارو شستم نه در جهت کمک بلکه در جهت انجام وظیفه؛ قرمه سبزی که امشب بانو پخته بود طعم قدیمارو میداد.!. ساعت نزدیک دوازده داره میشه این دومین شبیه که دارم توی خونه مینویسم؛ جالبه بانو اونقدر محترمه که وقتی ازم پرسید دارم چیکار میکنم و گفتم خاطرات روزمره مو مینویسم و دوست ندارم کسی بخونه خیلی بادرک با این موضوع برخورد کرد و نه تنها اصلا ناراحت نشد بلکه مطمئنم اگه جلوش هم باشه چون من نمیخوام نمیخونه؛ مجددا بابت داشتنش تمام کائنات رو شاکرم. تا چه پیش اید.

قمارباز

۴. صبح

چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۹، 23:28

بیدار شدن صبح زود برای من بسیار لذت بخش و روح نوازه, چون از قدیم گفتن صبح نیشابور و غروب بغداد بشدت دوست میدارم که دوتاشو تجربه کنم. امروز صبح بعلت خستگی دوست میداشتم بیشتر بخوابم ولی خودمو از تخت کندم و بعد از لباس پوشیدن تازه یادم امد که قرار گذاشتم با خودم تا لب تابمو ببرم سرکار تا به اوضاعش رسیدگی کنم و راش بندازم دنبال شارژرش زیر تختو و اینور اونورو داشتم میگشتم که ناگزیر بانو رو بیدار کردم و هیچ چیز از بیدار کردن یه مادر که یه گودزیلای دو و نیم ساله داره بدتر نیست و داشت دعوام میکرد که سریع پیداش کردم شارژرو و با عادت هر روزه ی بوسیدنه بانو خونه رو به مقصد بیرون ترک کردم, ساعت هشت بود که لیبو رو سوار کردم و رفتیم سرو عربیکای لذت بخش اول صبح رو خوردیم رسوندمش مغازه و برگشتم باشگاه ساعت هشت و نیم بود که ورزشو شروع کردم و یک ساعت و ده دقیقه بعد با انرژی امدم مغازه, این جدال اول صبحی با خودم رو دوست داشتم, با یاورحسن امروز رفتم پخش تا نزدیک ظهر فک کنم دو سه نخ سیگار کشیدم, یک دهمِ همیشه!!

پخش خوب پیش رفت خدارو شکر هم فروش خوبی داشتیم هم دریافتی خوب, رضایِ جان در غیابم امده بود مغازه برای دیدن من و گل و کوچک خان, رضای جان دوستیه که دوستیش قدمت کهنه شراب نایابیه از اونایی که همه باید یدونه داشته باشن تا کام روا بشن و احتمالا تنها کسی که لاقل تا مدتها قراره اشنا باشه و ادرس این خلوتگاه رو داشته باشه, از خوبیهای کاسبی معاشرت مستقیم با انواع مختلف مردمه که این همیشه برای من لذت بخش بوده و هست گرچه دیگه مدتیه زیاد پشت دخل نیستم و با تذکرات جدی گادفادر در زمینه ترک محل پشت دخل به پشت میز اتاق حسابداری مواجه میشم, گاهی فکر میکنم کاش میشد خیلی ساده و بی دردسر زیادی کارم فقط فروشندگی باشه! بعد از کار روی لب تاب و یه سری کارای دفتر دستکی با لیبو برگشتیم سمت محل و خب متاسفانه زنبیقو و لیبار و سیگار!! هنوز.

بانو اکثرا قبل از نه شب میرسه خونه و چون نزدیک ظهر میره سرکار اکثرا برای شام روز بعدش روز قبل دست به کار میشه, باخودم فکر کردم که بهتره بجای ولو شدن جلو تلوزیون برم پیشش توی اشپزخونه و همونجا چایی زدیم بر بدن و توی یه سری کارای کوچیک کمکش کردم گرچه که اسمشو کمک نذاریم بهتره چون معتقدم اینم جزوی از وظایف یک مرده که به همسرش توی کارای خونه کمک کنه, دستپخت بانو فوق العاده ست مرغ خوشمزه ای که دیشب درست کرده بود رو خوردیم با حضرت ترشی ابگوجه, حضرت رو بشدت دوست دارم و تقریبا جز با نون پنیر باهر غذای دیگه خوردنش رو دوست دارم مخصوصا اگه باب میلم درست شده باشه و تندی و غلظت و بقیه مواردش جوری که میخوام باشه! بعد شام روی تراس سیگار کشیدم یه کلیپ داشتم میدیدیم که یکی از مدال اورای المپیک برای باباش یه ماشین سنگین گرون قیمت خریده از این اف هاش جدیدا! نفسِ کار خوبه ولی ایا لازم بود پخشش کنی و از ده جهت فیلم برداریش کنی و ایا واقعا واسه این مراسم پلن نداشتی و همینجوری یهویی شد! با خودم فکر میکنم پول ماشینه فردا پس فردا از چندتا تبلیغات در میاد, بعد از چندتا فحش که به خودم دادم در زمینه قضاوت دیگران اینستای وامونده رو بستم, مدت زیادیه که فعالیتی ندارم توش, دوسش ندارم. بعد از شستن ظرفا انار دون کردم و بعدش نشستم پای نوشتن, قالب وبلاگ و نوشته ها اگه اونجور که میخوام نشه از حرصش یه نخ دیگه سیگار میکشم! تازه دوش هم باید بگیرم. تا چه پیش اید.

قمارباز

۳. روز سوم

سه شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۸، 19:56

بله, در واقع بیشتر مشکلات من از اونجایی شروع میشه که از این واژه و مشتقاتش زیاد استفاده میکنم. صبح زودتر از خواب بیدار شدم اماده شدم و رفتم بیرون سر راه رفتم سرو و عربیکای لذت بخشی خوردم و بعد از کشیدن سیگار منتظر گادفادر شدم جلو مغازه تا بیاد و بریم مرکز مثلا بهداشت برای رفع پلمپ ناجوانمردانه ای که شده بودیم, بعد از کمی معطلی و امضا بازی های بیهوده نزدیک ظهر ساعت 12 تشریف فرما شدن و در کسب و کار مارو باز کردن. بانو امروز سرکار نرفت و قبل ظهر رفت بازار و حس ششم میگه برای روز مرد برام خرید کرده, بانو برگ برنده اصلی من توی زندگیه اگه به سمتش روزی چند رکعت نماز نخونم نامردیه بماند که من همیشه اذیتش کردم و احساس میکنم گاهی کم کاری هایی میکنم. بماند.

امروز از صبح درگیری زیادی داشتم تا این متن به این صورت مرتب و منظم از لحاظ ظاهری لاقل اماده بشه و خب از اونجایی که سرم برای این داستانا درد میکنه بعد از بیشتر از صد بار تست بالاخره راهشو پیدا کردم, تصمیم دارم از عکسایی که میگیرم هم توی نوشته هام استفاده کنم نمیدونم به چه ترتیبی این مهم رخ میده ولی کاراش در حال انجامه از عکاسی هام و عکسام بعدا بیشتر مینویسم تا بماند.

بعد از ظهر مثل روزای دیگه سپری شد الانم نزدیک رفتن به خونه ست و امروزم باشگاه نرفتم کتاب نخوندم و کار خاصی هم نکردم جز چندتا تلفن و چندتا جلسه سرپایی. حتما پارک زنبیلو لیبار و سیگار و حرفهای قشنگی که گویا قرار نیست عملی بشه.

احساس میکنم دارم دارک مینویسم, بهتره ادامه ندم. راستی کوچک خان بنا به دلایلی که خودم میدونم و خودش تلگرام و واتساپ نصب کرد, کوچک خان برای اولین بار توی عمرشه که داره از شبکه های اجتماعی استفاده میکنه, در مورد کوچک خان بیشتر مینویسم. تا چه پیش اید

قمارباز

۲. جنگجوی اندوهگین

دوشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۷، 23:35

دیشب که رسیدم خونه چون قول جیگر به بانو

و نفس داده بودم بعد از خوردن چایی ماشینو

اتیش کردم و راه افتادیم سمت میدون بهمن

تا اونجا حدود ۳۰ دقیقه راه بود توی راه یه

قسمت پادکست گوش دادیم و بانو از کارش

کمی حرف زد، جاتون خالی جیگر خیلی خوبی

زدیم بر بدن و برگشتیم خونه و بعد از خوردن

یه چایی دیگه خوابیدیم، نفس توی اتاق خودش

میخوابه چند شبیه و مارو خصوصا بانورو

کمی راحت میذاره، صبح زود بیدار شدم قبل

ساعت ۷، رفتم دنبال لیبارو باید میرفتیم بازار

گمرک برای خرید لباس کار واسه بچه های مغازه

امروز قرار بود بهداشت بیاد و بعد از هزارتا

اخطاری که داده بودن مغازه رو پلمپ کنن

گرچه این کارشون کاملا بدون دلیل و مسخره

بود چون مغازه کاملا تمیزه همیشه و همه

محصولاتی که خودمون تولید و عرضه میکنیم

کاملا بهداشتی و سالمه، بعد از ۱۵ سال سابقه

این فک کنم اولین یا دومین باری بود که این

اتفاق میوفته، فردا قراره ساعت ۸ صب بریم

بهداشت منطقه تا خانم بداخلاق و بی منطق

بهداشت برای فک پلمپ بیاد، غروب هم به بطالت

کامل سپری شد و بعد از اینکه با لیبو برای یه

مورد خیلی مسخره تا سوهانک رفتیم و کلی

کل کل کردیم و لیبو هم هیچکدومو گردن نگرفت

برگشتیم مغازه و غروب به پیشنهاد کوچک خان

با لیبو رفتیم خونه ش و چای نبات و کمپوت

گیلاس دور هم خوردیم و نزدیک هشت برگشتیم

محل و خب سر راه یه توقف ربع ساعتی هم

پارک زنبیق داشتیم، به روال خیلی شبا که

امید دارم این روال زودتر تغییر بکنه، امشب

بانو شام ابگوشت گذاشته بود و بااینکه حالم

زیاد میزون نبود مث خرس قطبی خوردم،

امروز با دوتا قهوه اسپرسو دبل دو پاکت

وینستون الترا و چای نبات و پارک زنبیق ضربدر

چهار گذشت .!. لایف استایل تماشایی .!.

ساعت نزدیک به دوازده شبه و این پست با

موبایله، سعی دارم هر روز نوشتن قطع نشه

تا چه پیش اید.

قمارباز

۱. اولین پست

یکشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۶، 18:53

امروز صبح زودتر از الارم گوشی از خواب بیدار شدم , داشتم به این فکر میکردم که نباید

گوشیمو با خودم ببرم سرویس! لباسامو پوشیدم و بعد از بوسیدن بانو و نفس از خونه

زدم بیرون , سر کوچه منتظر لیبار شدم و اولین نخ سیگارو بیرون از ماشین روشن کردم

بنزین نداشت و چراغش چشمک میزد یه راست رفتیم پمپ بنزین و بعدم سرو به یه قهوه

اول صبحی خودمون رو مهمون کردم. لیبو رو گذاشتم مغازه و رفتم سمت بانک مهر برای

نقد کردن چک مشتری که برگشت خورده بود براستی که بانک مسخره و حوصله سربریه

بعد از دو ساعت معطلی چک نقد نشد و برگشتم مغازه.

از اینکه هر روز صبح گل رو میبینم واقعا لذت میبرم , دوستی با قدمت حدود 22 سال!

کوچک خان مغازه رو باز میکنه و غالبا عبوس و بی حوصله ست , کوچک خان برادر

کوچیکه مه من وسطی هستم و یه برادر بزرگتر هم دارم به اسم گاد فادر

اگر عمری بود و فرصتی شد در مورد دوتاشون بیشتر مینویسم حتما.

امروز کست باکس رو نصب کردم و کتاب باز مجتبی شکوری رو سابسکرایب کردم و به

خودم قول دادم که تمام قسمتهاش رو از اول گوش کنم لااقل توی ماشین. امروز مطالعه

نداشتم البته که مثل روزهای قبل ! ولی در نظرمه کتاب خوندن رو حتما روتین روزمره کنم

مثلا توی ازمون کارشناسی ارشد هم ثبت نام کردم ولی لای یه حجم عظیمی از کتاب

رو هنوز باز هم نکردم و اول اسفند ازمونه! امسال هم اگر نشه حتما سال دیگه قبول میشم

میخوام رشته مدیریت کسب و کار بخونم و در این زمینه که در واقع شغلمه بصورت اکادمیک

هم چیزی یاد بگیرم. لیبار منو سرویس کرد باید برم , وقت رفتن به خونه س.

تا چه پیش اید.

قمارباز
© صفحه