۱۱. روزهایِ سردِ گرمخانه
امروز صبحِ زود به روالِ هر روز بیدار شدم، چون باید برای چندتا جابجایی بانک میرفتم نشد باشگاه برم، لیبو امد سرخیابون باهم رفتیم سرو، از یزد بار امده بود خالیش کردیم و با ناصر ( تنها شخصیتی که از اسم واقعیش استفاده میکنم ) رفتیم پخش، حجم عظیمی از چکها باموفقیت و البته کمی قرض پاس شد، امشب تا ساعت ۲۲ مغازه م چون گاد هنوز درگیر خونه ست مسئولیت بستن مغازه بامنه، ساعت ۲۱ بود که نجفی باموتور امد برای گل دوتا دمبل اورده بود تا ورزش رو شروع کنه تا ۲۲ موند پیشمون و گفتیم و خندیدیم، نجفی یکی از مشوق های اصلی من برای ورزش کردنه، داشتن اینجور دوستها برای کمی شیرین شدن تلخی روزگار واجبه، الان که دارم ادامه مطلبو مینویسم ساعت از ۲۳ گذشته باید دوش بگیرم و صبح زود هم پاشم برم باشگاه.
نفس حسابی اتیش میسوزونه بانویِ جانم رو اذیت میکنه، اگه زبون میفهمید قطعا باحرف زدن به توافق میرسیدیم برای یه زندگی مسالمت امیز.
امشب داشتم به گل میگفتم که یادش بخیر ده سال قبل این روزها مشغول افتتاح و راه اندازی مغازه بودیم، چه روزای سخت و خاطره انگیزی بود، شبای سرد زمستون ده سالِ قبل توی یه اتاقک فلزی کوچیک به اسم گرم خانه ( محلی برای درست کردن ماست ) گذشت، اسم اون روزها رو به پیشنهادِ گل گذاشتیم "روزهای سرد گرمخانه" چه فراز و نشیب هایی دیدیم. گذشت و این روزها هم میگذره و ادمی زاد همواره قدر داشته هاشو نمیدونه، غروب با ناصر رفتیم باشگاه، تصمیم دارم فردا اول صبح برم.
خدارو بابت سلامتیم خانواده م دوستانم شغلم و خیلی چیزهای دیگه شکر میکنم. تا چه پیش اید