۲۳۳. هنوزم نیشابور!
یک ماهه که کره شمالی شدیم. بدون اینترنت زندگی شکل دیگهای داره.
امروز شنبه، هشتمین روز از فروردین ۱۴۰۵. همچنان نیشابورم. گادفادر (برادر بزرگه) یه هفتهای میشه که تهرانه و سکانِ کشتیِ درب و داغانِ کاسبی رو بدست گرفته. یک روز قبل از سیزده قراره بیاد و چهاردهم صبح هم من و کوچک خان نیشابور رو به مقصد تهران ترک کنیم. یکی دو روز این وسط کشتی بی صاحاب میمونه.!.
صبحِ جمعه خونهی خسور از خواب بیدار شدم. ساعت از ۹ صبح کمی گذشته بود. بانو یادم آورد که جمعهست و حلیم آقایِ هلالیان براهه. ناامیدانه تلفن کردیم و خوشبختانه هنوز حلیم مونده بود. خونهی خسور بجز مادرخانمم که سحرخیزه بقیه خوشخوابن. حلیمو گرفتم و لذتشو صبحِ جمعه به بدن تزریق کردم. حلیمِ نیشابور با همه جایِ ایران فرق داره. توصیه میکنم اگر صبحِ جمعه گذارتون به نیشابور خورد توی مسیریاب "حلیم نیشابوری هلالیان" رو جستوجو کنید و خودتون رو از لذت خوردنش بهرهمند کنید. ظهر مطابقِ قرار قبلی بهمراه خانواده خالههایِ بانو رفتیم تویِ طبیعت. خانوادهی بانو هر هفته جمعهها اگه هوا خوب باشه نهار رو توی طبیعت میخورن و چند ساعتی به دور هم بودن سپری میشه. این رسم رو دوس دارم و مهمتر از همه اینکه بدون آلایش و صمیمی برگذار میشه. بهارِ این شهر خیلی دلربا و شیرینه. مدتها بود به بانو میگفتم باید یه عکس ۴نفره از مادربزرگت بهمراه مادرت و خودت و نفس بگیرم. چهار نسل کنارِ هم. بالاخره جمعهای که توی طبیعت سپری شد این عکس رو هم ثبت کردم.
غروبِ جمعه بارون از زمین و آسمون میبارید. رفتم بیمارستان ملاقاتِ شوهر عمهم. چندسال بود که ندیده بودمش. مردِ درشت اندامی که میشناختم رویِ تختِ بیمارستان شده بود نهایتا ۴۰ کیلو. بغضی شدم. رفتم پیِ بانو و رفتیم خونهی حاجی. برایِ شام "کمهجوش" خوردیم.
صبحِ شنبه زودتر بیدار شدم. وانت پخش رو که کوچکخان آورده بود نیشابور، به دوستِ گادفادر که کارِ ماشین میکنه سپردم تا بفروشه و یه وانت دیگه بگیریم. تا غروب به تکرارِ مکررات سپری شد.
هوایِ نیشابور عالیه. گرچه دلتنگِ تهرانم ولی دوس ندارم از این شهر جدا بشم.
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید