صفحه

نگاهی به صفحات ذهن بیمارم

۱۷۴. بارون

چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۸، 20:20

خونه‌ی جدیدِ گل خیلی باصفا و صمیمیه، حس خیلی خوبی ازش گرفتم. دیشب تا مغازه رو بست و رفتیم ساعت از ۱۰ شب گذشته بود، توی حیاطِ بزرگ و باصفا که کلی هم درختِ میوه داشت سیگار کشیدیم و عکس گرفتم. فرزانه برایِ شام زحمت کشیده بود و مرغ خوشمزه‌ای پخته بود، با ته‌دیگ و سالاد و ماست مثلِ خرس خوردم. ساعت ۱۲.۳۰ شب اسنپ گرفتم و برگشتیم خونه، نفس‌رو به آغوش کشیدم و خوابیدیم.
صبح ساعت نزدیک ۹ بود که رسیدم مغازه و تا غروب توی فروشگاه مشغول بودم. کوچک خان سرما خورده بود، بعد از مراجعه به پزشک رفت خونه تا استراحت کنه، غروبی یه ساعت رفتم پیشش به صرفِ چای شیرین.
بعد از گفت و گویی که باهم داشتیم احساس میکنم مقداری حالش بهتر شده.
امسال هیچ خبری از بارون نیست، حتی هوا هم اونجور که باید سرد نیست. باورم نمیشه که عده‌ای برایِ بارون مراسم مذهبی میگیرن! حالا عده‌ای هم توی ممالک کفار و بی دین سال‌هاست که روی مراسمی کار میکنن به اسمِ مهندسیِ آب و هوا! ماهم نزدیک نیم قرنه فقط دعا میکنیم. منکرِ انرژی و تاثیر دعا و عبادت نیستم ولی پروردگار زایده‌ای به اسمِ مغز توی قسمتِ فوقانی بدنِ انسان ها قرار داده که من معتقدم مسئولینِ ما یا خودشون از زایده‌ی مذکور بی بهره هستند یا فرض میکنن مردم مشنگی چیزی هستن. کشور چهار فصل با این همه درآمد و منابع به چه روزی افتاده، گاهی بسرم میزنه بشینم یه جا توی ملاء عام زار بزنم به حال و روزمون.
به قولِ گل که قدیما خیلی اینو میگفت "دردی هست و حرفی نیست"
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید

قمارباز

۱۷۳. قندِ من

سه شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۷، 19:12

بانو و نفس یکشنبه شب رسیدن خونه. زندگیم به روال عادی برگشته، خونه مرتبه، همه چی سرجاشه، خونه پر از عطر زندگی شده. نفس دو شب گذشته توی بغلم خوابیده، محکم گردنمو میگیره و تمام قندایِ جهان توی دلم آب میشه. فکر میکنم زبونش نیم متری رشد کرده! خوب که نگاش میکنم مهربونی از چشاش میباره، گمونم این بارزترین شاخصه‌ش بشه.
دیروز خونه موندم، تا صبحِ دیر خوابیدم. خیلی چسبید. از اسنپ نون گرفتیم و حوالیِ ظهر صبحانه خوردیم. دوباره در آرامشِ کامل یکم دیگه خوابیدم. غروب زدیم بیرون، بعد از مغازه بانو گفت هوس آش کرده، رفتیم جاده سولقون، ولی آش نخوردیم! یه شام مختصر و چای قلیون. بانو گاهی هوس قلیون میکنه وگرنه من با سیگار مشغولم و هیچ میلی به سایر دودها ندارم. داشتیم برمیگشتیم خونه که نفس یادش افتاد عروسکِ هاپو میخواد! بعد از کلی گشتن یه جارو پیدا کردم که داشت میبست، ساعت ۱۰ شب بود، سریع با نفس پریدیم توی مغازه و بنده خدا فروشنده با صبوری مشکل گشایی کرد. ساعتِ ۱۱ شب تلفن کردن که صب بار میاد از یزد و باید ساعت ۵ آزادی باشم. با اسنپ برگشتم مغازه و وانتو برداشتم. ساعت ۴.۳۰ صبح با جرثقیل ۲۰تُنی خودمو از تخت کشیدم بیرون. بارو از اتوبوس گرفتم و ساعت ۶ صبح جلو مغازه توی وانت ۲ ساعت تویِ حالت مچاله خوابیدم. خیلی زیاد چسبید.
ساعت نزدیک ۷ غروبه و تا همین الان اندازه سه نفر دویدم! هم فروشگاه و هم دوتا پخش امروز جونمو گرفت. پام بشکل بدی درد میکنه، نمیدونم منتظر چه اتفاقی‌ام تا برم ام‌آر‌آی.!.
امشب خونه‌ی گل و فرزانه دعوتیم، یه ماهی میشه که به خونه جدید نقل مکان کردن.
راستی دیروز با گل رفتیم برای یه مشتری بار ببریم، توی راهِ برگشت نامبرده از غروبِ دل‌انگیز عکس گرفت، با اینکه دوس ندارم عکسی که خودم نگرفتم رو بذارم کانال ولی گل یعنی خودم و خودم یعنی گل (شکلکِ چشمک).
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید

قمارباز

۱۷۲. آی اَم تایرد

شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۴، 20:9

تویِ اتاق حسابداری، روی صندلی که یه چرخش خرابه، بشکل عجیبی مچاله شدم. ساعت ۷.۳۰ غروبه، هوایِ این موقع از سال دلگیره. دهمین شبیه که بانو و نفس نیستن، بقدر زیادی دلتنگشونم. نمیدونم زندگی قبل از این دوتا چه شکلی بود.
دو شبِ گذشته تا رسیدم خونه دیر وقت بوده و چند قسمتی سریال دیدم و خوابیدم، ماریان هم پیشم بوده و یه شبشو یه پاستا درس کرد که اگه سگ میخورد از تندی زوزه می‌کشید. امروز صبحِ زود بیدار شدم و تا ۷ خودمو رسوندم مغازه، بنا بود من مغازه رو باز کنم تا کوچک خان زودتر خودشو به میدون برسونه. با پِپ رفتم بانک برایِ کاری. سر راه رفتیم کافه سرو. حوالیِ ظهر رفتم کرج برایِ پخش لبنیات و نیم ساعت قبل رسیدم مغازه.
احساسِ خستگی، فرسودگی و حماقت تمام سلول‌هایِ بدنمو احاطه کرده. مگر آدم کار نمیکنه تا زندگی کنه؟؟ چرا واسه من برعکسه! انگار زندگی میکنم و زنده‌ام تا کار کنم. نوشتنم نمیاد و حوصله‌ی هیچ کوفتی رو ندارم.
خدایا شکرت!
تا چه پیش آید

قمارباز

۱۷۱. چه روزِ بدی!

سه شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۰، 23:59

دیشب حدود ساعتِ ۱۰ شب رسیدم خونه، لذت خلوتِ شبهایی که به تنهایی سپری میشه برایِ من وصف ناپذیره. "پادشاه نیمه جان" توی یکی از پستهای اخیرش از سریالی تعریف کرده بود به اسمِ "تد لاسو" از اخرین باری که سریال دیدم خیلی میگذره، تقریبا از وقتی نفس بدنیا اومد.
چندتا ظرفِ نشسته بود که به حسابشون رسیدگی کردم، یه ماهیتابه‌ی روحی دارم که مالِ خودمه و مخصوصِ ایامِ مجردی! گذاشتمش روی گاز تا داغ بشه، روغن کنجد ریختم و وقتی داغ شد دو سه قاشق رب پهن کردم یه گوشه و خوب تفتش دادم، زیر گازو خیلی کم کردم و چهارتا تخم مرغ رها کردم یه طرف دیگه‌ی ماهیتابه، رفتم سراغِ ادویه هایِ بانو، حدود ۲۰ مدل ادویه عجیب غریب که در نهایت به فلفل سیاه بسنده کردم! فلفلِ قرمز هم زدم، بعد از جست و جو توی سبزی خشکها مرزه رو پیدا کردم و روی کار پاشیدم. توی ترشی هایِ بانو که بیشترش کار خودشه چشمم افتاد به گوجه شور، ترکیبِ این همه با تماشایِ سریالِ تد لاسو ساعاتی بی نهایت لذت بخش رو برام رقم زد. همونجور که پادشاه هم حدس زده بود تماشای سریال تا ساعت ۴صبح بطول انجامید. یه سریال کمدی درامِ بی نهایت زیبا و خفن، مدتها بود که دیدن فیلمی صدایِ خنده مو در نیاورده بود. در عین حال که گاهی تلخیِ دراماتیکی که تویِ فیلم جاریه ممکنه اشکتو در بیاره. بوفففف خیلی حال کردم خلاصه. یه سکانس از پختن نیمرو میذارم کانال.
بخاطرِ دیر خوابیدن هیچ رمقی برایِ هفتِ صبح بیدار شدن نداشتم، دو ساعت برایِ خودم مرخصی رد کردم تا بخوابم، اما چندی نگذشته بود که هادی.ش، دوستِ موبایل فروشم تویِ شهرستان تلفن کرد و گفت که یه واحد ۲۰۰ متری یه جایِ خوب پیش خرید کرده، قراره نصفشو بده و مابقیش تویِ چندتا چک پرداخت کنه، خیلی براش خوشحال شدم و ارزوی خیر کردم. هادی از دوستای خیلی قدیمی‌م هست که باهاش خونه یکی‌ام، خیلی مسافراتا باهم رفتیم و خیلی رفیقیم. قفلیِ سه پیچ زد که توام باید بیای یه واحد بخری! قفلی که میگم شامل ۸ تا تلفنِ ۲۰ دقیقه‌ای تا غروب و اصرار و فشار که باید اینکارو بکنی! جوری که به بانو هم زنگ زده بود و ماجرارو توضیح داده بود و ازش خواسته بود بهم فشار بیاره تا انجامش بدم. در نهایت مجبورم کرد که دو ساعت هم تلفنی برای بانو شرحِ حال بدم که اینکار فعلا به صلاحمون نیست و خودم برنامه دارم توی کسب و کار و زندگیم که باید طبق اون پیش برم.
این ماجرا کل روزمو تحت تاثیر قرار داد. شب کوچک خان پيشنهاد داد که برم پیشش تا تنها نباشم، استقبال کردم چون باید یه خلوتِ دونفری میداشتیم تا مسائلی رو براش توضیح بدم.
حینِ تحریر ساعت از یک شب کمی گذشته، خونه‌ی کوچک خان، وسطِ حال خوابیدم و به آینده‌ای امیدوارم که حالِ همه‌مون خوب میشه.
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید

قمارباز

۱۷۰. شرحِ حال

دوشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۹، 19:43

پنج‌شنبه ظهر ماشینِ گل رو قرض گرفتم و رفتم تا بانو و نفس رو برسونم راه‌آهن. دوباره غر زدم که چرا قطارِ خوب نگرفته، چند بار بهش گفتم که من مثلِ خر کار میکنم تا شما توی آرامش کامل باشید. ولی بانو همیشه مراعات میکنه، حتی با اینکه ده سال از زندگی مشترکمون میگذره، احساس میکنم موقع خرج کردنِ پول یه حالتِ معذب بودن داره. اینکه فکر کنید از من رفتاری سر زده که باعث شده اینجوری باشه سخت در اشتباهید. من از همون روزِ اول تا الان هیچ محدودیت مالی براش نذاشتم و همیشه سعی کردم بهترین هارو براش فراهم کنم.
حوالی ساعتِ ۹ کوچک خان گفت که حتما برم خونه‌ش، با اینکه تنهایی رو ترجیح میدادم ولی مقاومت نکردم. لیبو رو هم گفته بود تا بیاد. برایِ شام کباب دیگی خوردیم با نیمرو! دوستِ اجتماعیِ کوچک خان برامون درس کرده بود و چون اندازه‌ی دو نفر بود نیمرو هم زدیم تنگش. بعد از شام نشستیم رویِ زمین، کوچک خان چاوشی پلی کرد و چای شیرین خوردیم. باید ۶ صبحِ جمعه بیدار میشدم و میرفتم برایِ تحویلِ بار. با لیبو بیدار شدیم و رفتیم. ساعتِ ۶ با یه سردردِ نافرم بیدار شدم، گاهی اینجوری میشم. باخودم گفتم سیگار نمیکشم و خودش دو سه ساعته خوب میشه. در نهایت حینِ تحویلِ بار حالت تهوع هم سروکله‌ش پیدا شد و گلاب به روتون شیر مادرمو بالا آوردم. برگشتم مغازه و شروع کردم به محیا شدن برایِ پخشِ لبنیات، حالم همچنان بد بود. به اصرار بقیه دو ساعت رفتم جاخوابِ مغازه تا استراحت کنم و خوب بشم. ولی متاسفانه ساعت ۱۲ ظهر با حالِ بدتری از جام بلند شدم چون دنیایی کار داشتم. برایِ بارِ چندم بالا آوردم در حالی که مطلقا چیزی نخورده بودم. فهمیدم که به هیچ عنوان نمیتونم کار کنم! از گل خواهش کردم تا شاگردشو بذاره مغازه و جایِ من پخشو انجام بده. دوباره برگشتم مغازه و ساعتی دراز کشیدم ولی حتی بدتر شدم. به اصرار کوچک خان رفتیم دکتر، فشارمو گرفت و خیلی پایین بود، دوتا سرم و چندتا تزریق توی سرم منو از دنیای پوشالی رها کرد و وقتی به خودم اومدم خونه‌ی کوچک خان ولو بودم و ساعت هم ۸ شب بود. حالم کاملا خوب شده بود. شب همونجا موندم و صبحِ شنبه بقیه‌ی کارِ پخش رو انجام دادم و تقریبا تا شب طول کشید. بخاطر ترافیکِ لعنتی. شبِ سوم رفتم خونه خودمون، بهمراهِ ماریان، شام خوردیم و خوابیدیم، البته خوابیدم! نامبرده تا صب بسکتبال دید. صبحِ زود بیدار شدیم و ماریان منو رسوند مغازه و خودشم رفت پی زندگیش. این روزا بیشتر وقتم توی فروشگاه میگذره و از اینکار لذت میبرم.
دیشب یعنی چهارمین شب به تنهایی خونه خودمون گذشت. با خودم حرف میزدم! کمی برنج و خورشتِ کرفس توی یخچال مونده بود، گرم کردم و با نون و ترشی خوردم، یه فیلم برایِ خودم گذاشتم و راستش یادم نمیاد چی بود چون وسطاش خوابم برد. صبح حوالی ساعت ۷ با اسنپ اومدم مغازه، حوالیِ ظهر با مالکینِ بدرد نخورِ سابق تویِ فردوس غرب قرار داشتم، با اینکه چند سالیه اون مغازه‌رو تحویل دادیم ولی همچنان درگیر پرونده‌های مالیاتی اون سال هستم.
به جهانِ گذرا خندیدیم و برگشتم مغازه و تا الان توی فروشگاه مشغول بودم، ساعت حوالی ۸ شبه، امشب هم خونه خودمون خواهم بود.
راستی فیلمِ "پیر پسر" رو توی دو سه شب تونستم مقدار زیادیشو ببینم. امتیازم بهش از ده نمره ۳هست، بنظرم فیلمِ مسخره و بیخودیه و صرفا برایِ گیشه ساخته شده، بدونِ هیچ فلسفه و تفکر خاصی. کاش سازندگانِ اینجور خزعبلات متوجه میشدن که تاثیراتِ اینجور فیلم‌ها رویِ جامعه طوریه که برایِ برطرف کردنش باید حداقل چند میلیون دلار هزینه بشه. پولدار شدن به چه قیمتی؟
از خورشتِ کرفس عکس میذارم کانال.
دلم برایِ نفس و بانو خیلی تنگ شده.
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید

قمارباز

۱۶۹. ماهِ خیلی زیبا

چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۴، 20:0

دیشب قرار بود زودتر برم خونه تا زودتر شام بخوریم و تایم برایِ تماشایِ فیلمِ "پیر پسر" داشته باشیم. فیلمِ مذکور سه ساعت و خورده‌ای زمانشه. ساعت ۸.۳۰ ماریان زحمت کشید و با موتور اومد دنبالم، بانو گفته بود که براش از آش و حلیمیِ کاشانی (ایت‌الله کاشانی_ سر سازمان برنامه_ زیرِ پلِ عابر) شله قلمکار بگیرم، تاکید کرده بود که فقط از همونجا بگیرم. با اینکه زود بهش رسیدم ولی تموم کرده بود. واقعا عجب کسب و کاری داره. کمی از ۹ شب رد شده بود که رسیدم خونه. ترکِ موتورِ ماریان، مخصوصا انتهایِ سعیدی مثلِ سگ سرد بود.
بانو گفته بود که باید دوتا کلیپ برایِ پیجِ کاری‌ش بگیریم، معمولا زود انجام میشه ولی دیشب تا بعد از ۱۱ طول کشید. وقتی برایِ تماشایِ فیلم نمونده بود و چشمایِ منم داشت میرفت پی کارش. بانو از بارِ قبل که فسنجون پخته بود کمی توی فریزر برام نگه داشته بود. دیشب به بدن تزریقش کردم و هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز اندازه‌ی فسنجونِ شیرین منو سرحال نمیکنه.
صبح با ناصر اومدیم مغازه، قبلش جهت بالا اومدن ویندوز رفتیم کافه سرو تا قهوه بخوریم. خانمِ باریستا اصرار کرد که من روی تخته سیاهِ کافه با گچ چیزی بنویسم! نوشتم.
"گاهی که دلم تنگ می‌شود، از دوریِ چشمانِ تو سیگار می‌کِشد" بقیه‌ش: "من هیچ نمی‌کشم فقط او، دنبالِ خودش میلِ بیشمار، می‌کِشد" جا نشد.
تا همین الان که ساعت نزدیک ۸ شبه شاید بیست دقیقه ننشسته باشم. بانو غروبی پیام داد که شام چی دوس دارم، معمولا روزهایِ آخری که میخواد بره شهرستان غذاهایِ مورد علاقه‌مو میپزه. گفتم: لطفا "خورشتِ کرفس" ردیفِ دوم از لیستِ غذاهایِ جانم خورشتِ کرفسه. عاشقشم. البته بعضا دیدم که تویِ این خورشتِ از بهشت آمده لوبیا میریزن! دوس ندارم در موردش حرف بزنم و این رو یه بی احترامی محسوب میکنم اگر کسی جلوم بذاره.!.
امشب ماه جلوه‌ی خیلی زیبایی داره که تویِ هیچ قابی نمیشه این حجم از زیبایی رو جا داد. با این حال حینِ رانندگی یه عکس ازش گرفتم. میزارم کانال.
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید

قمارباز

۱۶۸. چند‌در‌چند!

سه شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۳، 19:16

این روزها بواسطه شلوغی کار و خستگیِ زیاد حتی ۲۰ دقیقه وقت هم پیدا نمیکنم. دیشب گل و فرزانه خونه مون دعوت بودن، بانو مرغِ دودی پخته بود، برایِ اولین بار، و خیلی خوشمزه شده بود. تا خوابیدم ساعت از ۱ گذشته بود، باید یه ربع ۵ دور میدون ازادی میبودم برایِ تحویلِ باری که از یزد میومد. ۴.۳۰ با آلارم گوشی بیدار شدم، در تراسو باز کردم تا سیگار و فندکمو بردارم و با یه چکِ آبدار از هوایِ سردِ پاییزی مواجه شدم. سریع آماده شدم و کاپشنمو هم پوشیدم. قرار بود ماریان بیاد کمکم ولی بهش تلفن نکردم، به این فکر کردم که آواره‌ش نکنم کله صبحی. ولی اشتباه کردم.!. کمر دردی که چند ماهه باهاش درگیرم به هیچ عنوان دست از سرم برنمیداره. واستادم ببینم اون از رو میره یا من!
ساعت ۵.۳۰ جلو مغازه بودم و تصمیم گرفتم با تمام سختی و تنگیِ جا توی وانت بخوابم تا ۷ که قراره مغازه رو باز کنم. خواب بسیار لذت بخشی بود. ۷ مغازه رو باز کردم و روز کاری شروع شد.
کوچک خان دیروز صبح ترک کار کرده و امروز هم نیومد. این روزها خیلی خسته و نااُمیده، خیلی دوس دارم تا مشکلات روحی و ذهنی‌شو حل کنم، حتی حاضرم بخشی از عمرمو هم بدم تا از این وضعیت و حالت در بیاد ولی متاسفانه هیچ کمکی از دستم برنمیاد و حتما باید به تراپیست متخصص مراجعه کنه ولی علی‌رغم اصرارهای زیادم، به هیچ عنوان به این داستان تن نمیده. خودش معتقده عدم تعادل توی برداشت های شخصی با شرکایِ کاری‌ش، یعنی من و گاد باعثِ این احوالاتشه ولی من کاملا مخالفم و معتقدم مشکلاتش عمیق‌تر و ریشه‌ای تره.
بنظرم آدمیزاد مادامی که شکرگزار نباشه و بابت داشته هاش، هرچند ناچیز، لبخند نزنه، طبیعت روی خوش بهش نشون نمیده و تا باد چنین بادا.
آخر هفته بانو و نفس بلیط قطار دارن و چند روزی رو باید به تنهایی بگذرونم. تصمیم دارم شبا برم خونه خودمون و فیلم ببینم و با خودم تنها باشم. البته دو شبش رو از الان برنامه ریزی اجباری کردم! شبی رو با ماریان و شبی رو با آقای میم‌شین.
این یکی دو هفته‌ی گذشته با سرماخوردگیِ خفیفی هم دست به یقه شدم ولی وقتی دید کمر درد منو متوقف نمیکنه باخودش فکر کرد که بهتره انرژی شو روی یه نفر دیگه بذاره.!.
فروش انلاینِ مغازه زیاد شده، خیلی ها توی این مرحله فقط به میزان دریافتی و درآمد فکر میکنن ولی من همیشه به بزرگتر شدن سفره فکر میکنم، اینکه باعث بشم تا عده‌ی بیشتری نون ببرن، برام از هر لذتی توی کسب و کار بالاتره.
از وقتی که با لیبو قطع همکاری کردیم ندیدمش، پارسال این موقع مسیرِ فروشگاه تا خونه رو باهم طی میکردیم. چند در چندهایِ مغازه‌ی عمو جواد تویِ سگِ سرما با لیبو رو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد. گوشیش هم شکسته و نمیتونم باهاش تماس بگیرم. امیدوارم هرجا که هست توی مسیر موفقیت و سلامتی باشه.
باورم نمیشه که ۴.۵ ماهِ دیگه از امسال باقی مونده! لعنت به گذرِ بی رحمانه‌ی ایام. اصلا نمیدونم چی قراره بشه. چی قراره بشه؟
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید

قمارباز

۱۶۷. کباب دیگی

چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۰۷، 19:27

ساعت نزدیک ۶ بعدازظهر‌ه. جلو مغازه روی نیمکت‌هایی که خودمون درس کردیم نشستم، به این فکر میکنم که همه چیز یه پایانی داره و پایانِ این نیمکت و خیابون یا حتی این شهر کِی از راه میرسه.!. انگار همین دیروز بود نیشابور، شهرک فرهنگیان، خیام ۱۰ توی کوچه با بچه‌محلا فوتبال بازی میکردیم، اون روزها هم آخرین باری داشته ولی اصلا یادم نمیاد.
دو روز گذشته صبحِ دیر بیدار شدم یعنی بعد از ساعتِ هشت. باید همین امروز فردا این روندو متوقف کنم. مبادا بدن فک کنه قراره این رفتارِ ناپسند ادامه دار باشه و بهش عادت کنه.
با سمندِ خسته و داغونِ حاجی که حدود ۴۰۰ هزارتا راه رفته خودمو رسوندم خیابونِ نجف زاده‌ی فروتن تا با ماریان و قهوه روز کاری رو شروع کنم. تا بعدازظهر با ناصر به پیگیری تلفنی و حضوری مطالبات گذشت. بعد از اون درگیر فروشگاه بودم تا الان که ساعت از ۷ غروب رد شده. چند روزه که خانم آشپز برای نهار چیزهایِ قرمز درست میکنه! و من نمیخورم و سعی میکنم عصبانی هم نشم. دیشب بانو کباب دیگی درس کرده بود و با ترشی‌های خیلی خوشمزه‌ای که مادر بانو برامون درس کرده بود عشق بازی کردم. عکس هم گرفتم که میذارم کانال.
این روزها کسب و کار و شراکت با برادران توی نقطه حساسی هست. گاد رو میبینم که با صبوری و متانت دنیایی از مسئولیت و استرس و غصه رو بدوش میکشه و چیزی نمونده تا زوار اعصابش در بره. کوچک خان که دنیایِ پیچیده و ناشناخته‌ی خودشو داره و حالات عجیبش هرروز منو غافلگیر میکنه.
چند دقیقه ست که توی اتاق حسابداری نشستم و احتیاج به نیم ساعت ارامش و تمرکز دارم ولی اهنگهای محلی خراسانی که "گنجی" با صدای بلند پلی کرده مثل مته رو مخمه. به این بشر هم نمیشه چیزی گفت! گنجی حدود ۴۰ سالشه، مجرد و اهل یکی از روستاهای اطراف تربته. فک میکنم که نزدیک ۲۰ سالی باشه که برایِ حاجی کار کرده و چند ماهی هم هست که افتخار همکاری باهاش نصیبِ ما شده! خودش میگه من سالها برای حاجی کار کردم و الانم یا باید اینجا با شما باشم یا کلا کار نکنم.!. حقوق خوبی بهش میدیم و انصافا اگر زیاد سختگیر نباشیم خوب هم کار میکنه و مهمتر از همه مورد اعتمادمونه. امیدوارم شرایط به شکلی پیش بره که همه کسایی که باهام کار میکنن خوشحال و راضی باشن و زندگی به کامشون باشه.
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید

قمارباز

۱۶۶. پاساژ دلگشا

دوشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۰۵، 23:59

ساعت کمی از ۱۲ شب گذشته، امروز دوشنبه بود. این هفته "یکشنبه هایِ مثلا تعطیل" جاشو با دوشنبه عوض کرده بود، یه این خاطر که بانو دیروز چندتا مشتری داشت که باید میرفت سرکار. تا به اینجایِ سال شاید بار دوم یا سومی باشه که تا بعد از ۹ صبح خوابیدم! بعد از خوردنِ صبحانه دوش گرفتم تا سرحال بشم. طبقِ قرار قبلی با بانو، امروز باید میرفتیم بازار تا برایِ نفس لباسِ پاییزی بخریم. بازارِ مورد نظر ۱۵خرداد بود، ترافیک و نبودنِ جای پارک باعث تا تصمیم بگیریم با اسنپ بریم. ساعت نزدیک ۲ظهر وارد پاساژ دلگشا شدیم، پاساژ مذکور ۹ طبقه‌ست.
تا همین یکی دو سالِ قبل به هیچ عنوان مردی نبودم که بتونه بیشتر از یک ساعت توی بازار راه بره! ولی مدتیه روالِ کارو تغییر دادم و پابه‌پای بانو با لبخند تا آخرین نفس می‌ایستم!.!
طبقه‌ی اول یه مغازه لوازم جانبی موبایل هست که قبلا هم ازش خرید کردم، گلس و قاب گوشی‌هام مدتیه که رنگ به رخسار ندارن، همین دیروز نزدیک بود که از یه سایت لوازم جانبی کلی پول به دوتا قاب بدم. با تعویض قاب و گلس یه جون به جون‌هام اضافه شد! بند ساعتمم عوض کردم تا چشام از ذوق برق بزنن. اینجوری‌ام که انگار بنز خریدم.!. توی تمام طبقات کافه های خیلی شیک و جمع‌و‌جور، کنارِ پله برقی‌ها بود. با خوردنِ قهوه‌ی پر کافئین خودمو برایِ راه رفتن توی تمام طبقات آماده کردم. برایِ نفس کاپشن و لباس خریدیم و بعد از کمی گشت و گذار رفتیم طبقه‌ی منفی‌۶ تا نهار بخوریم. بقیه‌ی طبقات رو هم گشتیم و بانو هم یه لباس پاییزی خوشگل خرید.
ساعت از ۶غروب گذشته بود که از پاساژ اومدیم بیرون، هوا تاریک شده بود. با اسنپ برگشتیم خونه. تویِ راه به ماریان تلفن کردم تا با موتور بیاد دنبالم، وقتی رسیدیم ده دقیقه ای بود که روی موتور منتظرم بود، با موتور و ماریان گشت و گذار توی خیابونای شلوغ رو دوس دارم. بانو و نفس رو گذاشتم خونه تا استراحت کنن و خریداشونو بررسی کنن! با ماریان به سمت مرکز شهر راه افتادم، هوای پاییز روح‌نواز و لذت بخشه، دمی تویِ پارک لاله به جهانِ گذرا خندیدیم، به کافه‌ای توی بلوار کشاورز رفتیم و قهوه خوردیم، ماریان از روزش حرف زد و اتفاقاتی که براش افتاده. تا رسیدم خونه حوالی ۹شب شده بود. بانو برایِ پیجش باید یه ویدیو ضبط میکرد، کلی خندیدیم تا تموم شد! از اسنپ شام گرفتیم و چند قسمتی از سریالای آبکی که پیگیری‌ میکنیم رو دیدیم. از وقتی نفس بدنیا اومده فیلم دیدن برام شده آرزو.
چندتا عکس توی چند روز گذشته گرفتم، میذارم کانال.
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید

قمارباز

۱۶۵. ماه‌پیشونی

پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۰۱، 20:32

چقدر زود به اینجایِ سال رسیدیم.
بعد از برگشتن از سفر بی‌وقفه مشغولِ کار بودم، بقدری که اندازه‌ی بروز کردنِ صفحه هم وقت نبوده. فکر میکنم توی سه روزِ گذشته مجموعا کمتر از ۱۳ ساعت خوابیدم.
بخاطر وساطتِ کاملا اجباری برایِ معامله‌ی ماشین، بین دو نفر از آشناها این یکی دو هفته‌ی اخیر به خودم هزاران بار لعنت فرستادم. بخاطر چک‌هایی که دادم به جوانکِ بی اعتبار و کم خردِ صاحب مغازه که قرار بود خودش پاس کنه، چند ماهه که فاضلاب خورده به تمام حسابام و اعصابم و روانم، جوری که مجبور شدم تلفنِ لبنیات رو از دسترس خارج کنم. روزی ده بار هم پیگیری کردم و چاقال‌خان میفرمایند همین یکی دو روزه حلش میکنم! این یکی دو روز، دو ماهه نشده هنوز. اخ که اگر مالکِ مغازه نمی‌بود حالشو جا میاوردم.
حاجی و مادر همچنان تهران هستند و ما از وجودشون بهره‌مند. دیشب مادرم شام خوشمزه‌ای پخته بود و دعوتمون کرد خونه کوچک خان بصرف شام. جسم خسته و بی‌جانم ساعت ۱۱ شب رسید خونه و تا دوش گرفتم و بی‌هوش شدم ساعت نزدیک ۱۲ شده بود. صبح ساعت ۴ بیدار شدم تا برای تحویل بار برم آزادی، تنها بودم. بعد از اون تا بعد از ظهر به پخش لبنیات گذشت. با ماریان! دوستِ رها شده از بند.
هوایِ پاییز تهران رو فرا گرفته. چیزی نمونده به چشیدنِ لذتِ سیگار توی هوای خیلی سرد همراه با نشخوارِ خاطراتِ رفته بر باد... مسافتی رو توی ماشین همراه شدیم با جنابِ محسن خانِ چاوشی. "ماه پیشونی" رو فریاد میزد و من تویِ دریایِ خاطراتِ گذشته غوطه‌ور بودم. دلم فریاد هایِ از ته دل میخواد جایی که موبایل آنتن نده و هیچ‌کس باهام کاری نداشته باشه، لااقل کارِ واجبی نداشته باشه.
اوضاع کسب و کار بشکر خدا روبه‌راهه. آقایِ میم‌شین باعث تحولات ریز اما اساسی توی مجموعه شده.
حرفهای زیادی برای نوشتن هست ولی حوصله و وقت و روانم اجازه ادامه نمیده.
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید

قمارباز
© صفحه