۱۷۴. بارون
خونهی جدیدِ گل خیلی باصفا و صمیمیه، حس خیلی خوبی ازش گرفتم. دیشب تا مغازه رو بست و رفتیم ساعت از ۱۰ شب گذشته بود، توی حیاطِ بزرگ و باصفا که کلی هم درختِ میوه داشت سیگار کشیدیم و عکس گرفتم. فرزانه برایِ شام زحمت کشیده بود و مرغ خوشمزهای پخته بود، با تهدیگ و سالاد و ماست مثلِ خرس خوردم. ساعت ۱۲.۳۰ شب اسنپ گرفتم و برگشتیم خونه، نفسرو به آغوش کشیدم و خوابیدیم.
صبح ساعت نزدیک ۹ بود که رسیدم مغازه و تا غروب توی فروشگاه مشغول بودم. کوچک خان سرما خورده بود، بعد از مراجعه به پزشک رفت خونه تا استراحت کنه، غروبی یه ساعت رفتم پیشش به صرفِ چای شیرین.
بعد از گفت و گویی که باهم داشتیم احساس میکنم مقداری حالش بهتر شده.
امسال هیچ خبری از بارون نیست، حتی هوا هم اونجور که باید سرد نیست. باورم نمیشه که عدهای برایِ بارون مراسم مذهبی میگیرن! حالا عدهای هم توی ممالک کفار و بی دین سالهاست که روی مراسمی کار میکنن به اسمِ مهندسیِ آب و هوا! ماهم نزدیک نیم قرنه فقط دعا میکنیم. منکرِ انرژی و تاثیر دعا و عبادت نیستم ولی پروردگار زایدهای به اسمِ مغز توی قسمتِ فوقانی بدنِ انسان ها قرار داده که من معتقدم مسئولینِ ما یا خودشون از زایدهی مذکور بی بهره هستند یا فرض میکنن مردم مشنگی چیزی هستن. کشور چهار فصل با این همه درآمد و منابع به چه روزی افتاده، گاهی بسرم میزنه بشینم یه جا توی ملاء عام زار بزنم به حال و روزمون.
به قولِ گل که قدیما خیلی اینو میگفت "دردی هست و حرفی نیست"
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید