۱۷۰. شرحِ حال
پنجشنبه ظهر ماشینِ گل رو قرض گرفتم و رفتم تا بانو و نفس رو برسونم راهآهن. دوباره غر زدم که چرا قطارِ خوب نگرفته، چند بار بهش گفتم که من مثلِ خر کار میکنم تا شما توی آرامش کامل باشید. ولی بانو همیشه مراعات میکنه، حتی با اینکه ده سال از زندگی مشترکمون میگذره، احساس میکنم موقع خرج کردنِ پول یه حالتِ معذب بودن داره. اینکه فکر کنید از من رفتاری سر زده که باعث شده اینجوری باشه سخت در اشتباهید. من از همون روزِ اول تا الان هیچ محدودیت مالی براش نذاشتم و همیشه سعی کردم بهترین هارو براش فراهم کنم.
حوالی ساعتِ ۹ کوچک خان گفت که حتما برم خونهش، با اینکه تنهایی رو ترجیح میدادم ولی مقاومت نکردم. لیبو رو هم گفته بود تا بیاد. برایِ شام کباب دیگی خوردیم با نیمرو! دوستِ اجتماعیِ کوچک خان برامون درس کرده بود و چون اندازهی دو نفر بود نیمرو هم زدیم تنگش. بعد از شام نشستیم رویِ زمین، کوچک خان چاوشی پلی کرد و چای شیرین خوردیم. باید ۶ صبحِ جمعه بیدار میشدم و میرفتم برایِ تحویلِ بار. با لیبو بیدار شدیم و رفتیم. ساعتِ ۶ با یه سردردِ نافرم بیدار شدم، گاهی اینجوری میشم. باخودم گفتم سیگار نمیکشم و خودش دو سه ساعته خوب میشه. در نهایت حینِ تحویلِ بار حالت تهوع هم سروکلهش پیدا شد و گلاب به روتون شیر مادرمو بالا آوردم. برگشتم مغازه و شروع کردم به محیا شدن برایِ پخشِ لبنیات، حالم همچنان بد بود. به اصرار بقیه دو ساعت رفتم جاخوابِ مغازه تا استراحت کنم و خوب بشم. ولی متاسفانه ساعت ۱۲ ظهر با حالِ بدتری از جام بلند شدم چون دنیایی کار داشتم. برایِ بارِ چندم بالا آوردم در حالی که مطلقا چیزی نخورده بودم. فهمیدم که به هیچ عنوان نمیتونم کار کنم! از گل خواهش کردم تا شاگردشو بذاره مغازه و جایِ من پخشو انجام بده. دوباره برگشتم مغازه و ساعتی دراز کشیدم ولی حتی بدتر شدم. به اصرار کوچک خان رفتیم دکتر، فشارمو گرفت و خیلی پایین بود، دوتا سرم و چندتا تزریق توی سرم منو از دنیای پوشالی رها کرد و وقتی به خودم اومدم خونهی کوچک خان ولو بودم و ساعت هم ۸ شب بود. حالم کاملا خوب شده بود. شب همونجا موندم و صبحِ شنبه بقیهی کارِ پخش رو انجام دادم و تقریبا تا شب طول کشید. بخاطر ترافیکِ لعنتی. شبِ سوم رفتم خونه خودمون، بهمراهِ ماریان، شام خوردیم و خوابیدیم، البته خوابیدم! نامبرده تا صب بسکتبال دید. صبحِ زود بیدار شدیم و ماریان منو رسوند مغازه و خودشم رفت پی زندگیش. این روزا بیشتر وقتم توی فروشگاه میگذره و از اینکار لذت میبرم.
دیشب یعنی چهارمین شب به تنهایی خونه خودمون گذشت. با خودم حرف میزدم! کمی برنج و خورشتِ کرفس توی یخچال مونده بود، گرم کردم و با نون و ترشی خوردم، یه فیلم برایِ خودم گذاشتم و راستش یادم نمیاد چی بود چون وسطاش خوابم برد. صبح حوالی ساعت ۷ با اسنپ اومدم مغازه، حوالیِ ظهر با مالکینِ بدرد نخورِ سابق تویِ فردوس غرب قرار داشتم، با اینکه چند سالیه اون مغازهرو تحویل دادیم ولی همچنان درگیر پروندههای مالیاتی اون سال هستم.
به جهانِ گذرا خندیدیم و برگشتم مغازه و تا الان توی فروشگاه مشغول بودم، ساعت حوالی ۸ شبه، امشب هم خونه خودمون خواهم بود.
راستی فیلمِ "پیر پسر" رو توی دو سه شب تونستم مقدار زیادیشو ببینم. امتیازم بهش از ده نمره ۳هست، بنظرم فیلمِ مسخره و بیخودیه و صرفا برایِ گیشه ساخته شده، بدونِ هیچ فلسفه و تفکر خاصی. کاش سازندگانِ اینجور خزعبلات متوجه میشدن که تاثیراتِ اینجور فیلمها رویِ جامعه طوریه که برایِ برطرف کردنش باید حداقل چند میلیون دلار هزینه بشه. پولدار شدن به چه قیمتی؟
از خورشتِ کرفس عکس میذارم کانال.
دلم برایِ نفس و بانو خیلی تنگ شده.
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید