۱۵۵. دندانپزشکی!
دیشب هم خونهی گل بودیم. دونفری. فست فود خوردیم و به جهانِ گذرا خندیدیم. یه فیلم هم دیدیم، بدی نبود. اسمِ فیلم Relay 2024 بود. زود خوابم برد و هی با صدایِ گل که "پاشو همین یه ربع آخرش اصل داستانه" از خواب بیدار میشدم. ساعت حوالی ۱ شب به خواب عمیقی فرو رفتم و صبح تا بیدار شدم ساعت حوالی ۹ صبح بود. به این میزان خواب نیاز داشتم تا رفرش بشم. با گل اومدیم مغازه. سفارش مشتری رو بردم. این روزها فروشگاه دچار تحول و بروزرسانیِ. از سیستم حسابداری و انبار گردانی تا تغییر حسابها از بانکِ مزخرفِ سپه به بانکِ دوست داشتنیه سامان! چندتا دستگاه کره گیر هم خریدیم که فردا قراره برسه. تابلو پیش میره اما خیلی کند. توی این ۱۵ سالی که کاسبی کردم تقریبا به همه نهادهای مربوط به کارم رشوه دادم! حالم از این همه فساد توی دستگاههای کشور بهم میخوره ولی گاهی چاره ای نیست.
حوالی ظهر با ناصر رفتیم یوسف آباد برایِ پیگیری مطالبات، با موتور رفتیم. پشتِ ترکِ ناصر همیشه امنیت برقراره. رویِ پلِ حکیم دمی به جهانِ گذرا نگاه کردیم. یوسف آباد محله ی مورد علاقهم تویِ تهرانه. حینِ برگشت بابایِ بانو بهم تلفن کرد. اسمشو توی گوشیم Pedar سیو کردم! بابایِ بانو مثل مادرش بسیار محترم هستن و بجز خوبی و احترام تویِ این ۱۰ سال چیزی ازشون ندیدم. بعد از احوالپرسی جویای احوالم شد. گویا بانو ماجرای سردردهام و سیتیاسکن رو بهشون گفته بود. ازم خواست تا کمتر کار کنم و بیشتر بفکر سلامتیم باشم، بهش گفتم اینجور کار کردن هم حقمه هم عادتم! و تا چیزایی که از این دنیا میخوامرو نگیرم آروم نمیشم. کمی که فکر میکنم واقعا روزی ۱۵ ساعت کار کردن زیاده ولی هزینه هایی که دارم خیلی بیشتره! و طبیعتا بابتش باید بیشتر کار کنم که مشکلی هم باهاش ندارم.
بعدازظهر بانو تلفن کرد و نوبت ساعت ۳ دندونپزشکی رو یادآوری کرد. ساعت یه ربع به ۳ بود و با عجله رفتم سمت دکتر. دکترِ جوون اما حاذق و سرشلوغیه، چند ساله که خودم و بانو هرکاری داریم بهش مراجعه میکنیم. جالبه که وی حافظه بشدت قوی داره. از لبنیات پرسید و کلی باهم حرف زدیم، در نهایت شماره مو گرفت تا داشته باشه. برایِ هفدهم نوبت گرفتم دوباره ولی فک نکنم برم! حوصله دندونپزشکی رو ندارم. آقایِ دکتر داشت میگفت که بچهشو گذاشته پیشدبستانی و ۲۰۰ تومن شهریه داده! به این فکر کردم که فرصتم خیلی کمه و چشم بهم بزنم منم باید برایِ نفس از این دست هزینهها بکنم.
امروز اولِ مهر بود، بعد از چند ماه بالاخره ازدحامِ جمعیت جلو مغازه رو دیدم و حالم خوب شد. دوتا مدرسه جلو فروشگاهه که ظهر وقتی تعطیل میشن جریانِ زندگی رو میبینم و حض میبرم. پدر مادرایِ جوونی که میان پِی بچه هاشون و سرشار از حس زندگیان.
حین نوشتن ساعت نزدیک ۹ شبه، امشب خونه کوچک خان هستیم. راستی یه عکس امروز توی گالری گوشیم دیدم که ۱۶ شهریور از ماه گرفتم، حس خوبی داره. میذارم کانال تلگرام.
خدارو بابت تمام داشته هام، خانوادهم و دوستانم شکرگزارم.
تا چه پیش آید



