صفحه

نگاهی به صفحات ذهن بیمارم

۸۰. بوستان سمن ها

شنبه ۱۴۰۴/۰۱/۲۳، 23:59

امروز شنبه هایِ مثلا تعطیل بود! صبح زود بیدار شدم یه موز و کره بادوم زمینی خوردم و حاضر شدم برم باشگاه، کیفم مغازه جا مونده بود و وقتی رفتم بردارمش با کوچک خان روبه رو شدم، خوش بشی کردیم و رفتم باشگاه و تمرین جانانه ای کردم! تا خودمو رسوندم به دایی سبزی فروش و سنگک انگار اسمون سوراخ شد و بارون سفتی شروع به باریدن کرد و هوا رو عجیب دلپذیر کرد، با لیبو جلسه کاری سرپایی داشتم که منتهی شد به خندیدن به جهانِ گذرا! ساعت ده با سنگک سفارشیِ گرم برگشتم خونه و جوجه ی بابارو هم بیدار کردم و کره گوسفندی و سرشیری که از مغازه اورده بودم رو با عسل طوری خوردم که نهار افتاد به ۷ غروب!
ظهر سه نفری رفتیم چیتگر باغِ سمن ها، بارون تازه واستاده بود و خورشید کمی رخ نمایی میکرد، جایِ بسیار زیبایی بود، کلی راه رفتیم و از هوا لذت وصف ناپذیری بردیم در نهایت روی یه نیمکت نشستیم و بانو فلاسک کوچولوی خوشگلشو در اورد و به یه کافی مهمونمون کرد.
اگر ظلمِ پیوسته ی انسان به طبیعت نمیبود تهران جایِ بسیار زیبا و دل انگیزیه، فضاهای سبز زیاد و پارک های بزرگ و زیبا تویِ این شهر تمام نشدنیه.
امروز بانو پیشنهاد داد که امسال اخرین سالِ سکونت توی این خونه باشه و نقل مکان کنیم به جایِ مناسب تری که بتونیم رهن کامل کنیم و از اجاره ۲۵ تومنی که احتمالا بشه سی و چند تومنی رهایی بیابیم و پولشو خرجِ چیزای بهتری مثل مسافرت های بیشتر کنیم، منم حتما قبول کردم و تصمیم گرفتیم برایِ خودمون و بشکل راحت تری زندگی کنیم، برخلافِ ملکه الیزابت چندم که ۷۵ تومن اجاره خونه میدن و دو نفری بعلاوه دو عدد گربه تویِ یه خونه ۲۰۰ و چند متری روزی دو سه ساعت دور همن!!
شب کوچک خان جهت دیدن نفس امد خونه مون، عموهایِ نفس علاقه ی عجیبی بهش دارن جوری که گاهی به خانم حسادت میکنم! لوکیشن عکسِ این پست پارک سمن ها هست که رفتیم.
تا چه پیش آید

قمارباز
© صفحه