صفحه

نگاهی به صفحات ذهن بیمارم

۱۶۷. کباب دیگی

چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۰۷، 19:27

ساعت نزدیک ۶ بعدازظهر‌ه. جلو مغازه روی نیمکت‌هایی که خودمون درس کردیم نشستم، به این فکر میکنم که همه چیز یه پایانی داره و پایانِ این نیمکت و خیابون یا حتی این شهر کِی از راه میرسه.!. انگار همین دیروز بود نیشابور، شهرک فرهنگیان، خیام ۱۰ توی کوچه با بچه‌محلا فوتبال بازی میکردیم، اون روزها هم آخرین باری داشته ولی اصلا یادم نمیاد.
دو روز گذشته صبحِ دیر بیدار شدم یعنی بعد از ساعتِ هشت. باید همین امروز فردا این روندو متوقف کنم. مبادا بدن فک کنه قراره این رفتارِ ناپسند ادامه دار باشه و بهش عادت کنه.
با سمندِ خسته و داغونِ حاجی که حدود ۴۰۰ هزارتا راه رفته خودمو رسوندم خیابونِ نجف زاده‌ی فروتن تا با ماریان و قهوه روز کاری رو شروع کنم. تا بعدازظهر با ناصر به پیگیری تلفنی و حضوری مطالبات گذشت. بعد از اون درگیر فروشگاه بودم تا الان که ساعت از ۷ غروب رد شده. چند روزه که خانم آشپز برای نهار چیزهایِ قرمز درست میکنه! و من نمیخورم و سعی میکنم عصبانی هم نشم. دیشب بانو کباب دیگی درس کرده بود و با ترشی‌های خیلی خوشمزه‌ای که مادر بانو برامون درس کرده بود عشق بازی کردم. عکس هم گرفتم که میذارم کانال.
این روزها کسب و کار و شراکت با برادران توی نقطه حساسی هست. گاد رو میبینم که با صبوری و متانت دنیایی از مسئولیت و استرس و غصه رو بدوش میکشه و چیزی نمونده تا زوار اعصابش در بره. کوچک خان که دنیایِ پیچیده و ناشناخته‌ی خودشو داره و حالات عجیبش هرروز منو غافلگیر میکنه.
چند دقیقه ست که توی اتاق حسابداری نشستم و احتیاج به نیم ساعت ارامش و تمرکز دارم ولی اهنگهای محلی خراسانی که "گنجی" با صدای بلند پلی کرده مثل مته رو مخمه. به این بشر هم نمیشه چیزی گفت! گنجی حدود ۴۰ سالشه، مجرد و اهل یکی از روستاهای اطراف تربته. فک میکنم که نزدیک ۲۰ سالی باشه که برایِ حاجی کار کرده و چند ماهی هم هست که افتخار همکاری باهاش نصیبِ ما شده! خودش میگه من سالها برای حاجی کار کردم و الانم یا باید اینجا با شما باشم یا کلا کار نکنم.!. حقوق خوبی بهش میدیم و انصافا اگر زیاد سختگیر نباشیم خوب هم کار میکنه و مهمتر از همه مورد اعتمادمونه. امیدوارم شرایط به شکلی پیش بره که همه کسایی که باهام کار میکنن خوشحال و راضی باشن و زندگی به کامشون باشه.
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید

قمارباز
© صفحه