صفحه

نگاهی به صفحات ذهن بیمارم

۱۷۱. چه روزِ بدی!

سه شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۰، 23:59

دیشب حدود ساعتِ ۱۰ شب رسیدم خونه، لذت خلوتِ شبهایی که به تنهایی سپری میشه برایِ من وصف ناپذیره. "پادشاه نیمه جان" توی یکی از پستهای اخیرش از سریالی تعریف کرده بود به اسمِ "تد لاسو" از اخرین باری که سریال دیدم خیلی میگذره، تقریبا از وقتی نفس بدنیا اومد.
چندتا ظرفِ نشسته بود که به حسابشون رسیدگی کردم، یه ماهیتابه‌ی روحی دارم که مالِ خودمه و مخصوصِ ایامِ مجردی! گذاشتمش روی گاز تا داغ بشه، روغن کنجد ریختم و وقتی داغ شد دو سه قاشق رب پهن کردم یه گوشه و خوب تفتش دادم، زیر گازو خیلی کم کردم و چهارتا تخم مرغ رها کردم یه طرف دیگه‌ی ماهیتابه، رفتم سراغِ ادویه هایِ بانو، حدود ۲۰ مدل ادویه عجیب غریب که در نهایت به فلفل سیاه بسنده کردم! فلفلِ قرمز هم زدم، بعد از جست و جو توی سبزی خشکها مرزه رو پیدا کردم و روی کار پاشیدم. توی ترشی هایِ بانو که بیشترش کار خودشه چشمم افتاد به گوجه شور، ترکیبِ این همه با تماشایِ سریالِ تد لاسو ساعاتی بی نهایت لذت بخش رو برام رقم زد. همونجور که پادشاه هم حدس زده بود تماشای سریال تا ساعت ۴صبح بطول انجامید. یه سریال کمدی درامِ بی نهایت زیبا و خفن، مدتها بود که دیدن فیلمی صدایِ خنده مو در نیاورده بود. در عین حال که گاهی تلخیِ دراماتیکی که تویِ فیلم جاریه ممکنه اشکتو در بیاره. بوفففف خیلی حال کردم خلاصه. یه سکانس از پختن نیمرو میذارم کانال.
بخاطرِ دیر خوابیدن هیچ رمقی برایِ هفتِ صبح بیدار شدن نداشتم، دو ساعت برایِ خودم مرخصی رد کردم تا بخوابم، اما چندی نگذشته بود که هادی.ش، دوستِ موبایل فروشم تویِ شهرستان تلفن کرد و گفت که یه واحد ۲۰۰ متری یه جایِ خوب پیش خرید کرده، قراره نصفشو بده و مابقیش تویِ چندتا چک پرداخت کنه، خیلی براش خوشحال شدم و ارزوی خیر کردم. هادی از دوستای خیلی قدیمی‌م هست که باهاش خونه یکی‌ام، خیلی مسافراتا باهم رفتیم و خیلی رفیقیم. قفلیِ سه پیچ زد که توام باید بیای یه واحد بخری! قفلی که میگم شامل ۸ تا تلفنِ ۲۰ دقیقه‌ای تا غروب و اصرار و فشار که باید اینکارو بکنی! جوری که به بانو هم زنگ زده بود و ماجرارو توضیح داده بود و ازش خواسته بود بهم فشار بیاره تا انجامش بدم. در نهایت مجبورم کرد که دو ساعت هم تلفنی برای بانو شرحِ حال بدم که اینکار فعلا به صلاحمون نیست و خودم برنامه دارم توی کسب و کار و زندگیم که باید طبق اون پیش برم.
این ماجرا کل روزمو تحت تاثیر قرار داد. شب کوچک خان پيشنهاد داد که برم پیشش تا تنها نباشم، استقبال کردم چون باید یه خلوتِ دونفری میداشتیم تا مسائلی رو براش توضیح بدم.
حینِ تحریر ساعت از یک شب کمی گذشته، خونه‌ی کوچک خان، وسطِ حال خوابیدم و به آینده‌ای امیدوارم که حالِ همه‌مون خوب میشه.
خدایا شکرت.
تا چه پیش آید

قمارباز
© صفحه