۵. مصطفی احمدی
پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۰، 23:55
صبح هفت و خورده ای بیدار شدم بعد از بوسیدن بانو محیای رفتن شدم و با لیبو رفتیم سرو که هنوز تعطیل بود رفتیم اباذر و یه قهوه خوردیم گرچه طعمشو دوست نداشتم. بعد از رسوندن لیبو به مغازه رفتم باشگاه و شروع به تمرین کردم؛ ورزش کردن در اوج داغونی و میشه گفت در اوج حاله ناخوب باعث میشه تصمیمات بهتری بگیرم و بطور عجیبی انرژی درست کردن و تغییر شرایط رو بهم میده؛ دوباره ویرگول رو گم کردم!
امشب میخوام داستان مصطفی احمدی رو بگم؛ کلاس سوم ابتدایی بودم از طرف مدرسه رفته بودیم اردو اون موقع ها یعنی حدود ۲۷ سال قبل از این هفت تیرهای اسباب بازی که ترقه های گرد بهم چسبیده قرمز میخورد توش و تق تق صدا میداد باهر بار ماشه کشیدن مد بود و در حکم یه لندکروز بود! از کلاسی که بودیم و حدود بیست و هفت هشت نفر بودن فقط هشت نه نفر بودیم که از این تفنگا داشتیم و هم میزی من؛ مصطفی احمدی واسه اون علاوه بر این داستانا تیرپرتاب کن هم داشت یعنی شما تصور کنید که علاوه بر لندکروز یه بنز کلاس جی هم داشته باشی!! تفنگ من که از اون معمولیا مثل مال بقیه بود از دستم سر خورد و از لای نرده ها افتاد توی سد اب و عملا به فنا رفت من ناراحت شدم ولی نه خیلی زیاد؛ مصطفی تمام تمرکزشو گذاشت تا من از دست دادن تفنگمو حس نکنم و موقع برگشتن بزور تفنگ خودشو داد بهم و وقتی میخواستم از گرفتنش امتناع کنم تهدید کرد که اگه نگیریش از پنجره اتوبوس میندازمش بیرون! از اون ماجرای برای من که نه سالم بود حدود ۲۷ سال میگذره و من هیچ وقت اون خاطره رو فراموش نمیکنم و جالب تر از همه اینکه هنوز اون تفنگ رو دارم!! برام اونقدر باارزشه که نگهش داشتم.
کاش توی زندگی منم میتونستم مثل مصطفی از با ارزش ترین چیزای مادی زندگیم برای بدست اوردن دلی بگذرم. کاش این دنیا مصطفی های بیشتری داشته باشه.
گاد با همسر گرامیش مشغول دید و بازدید خونه ست؛ قراره خونه رو عوض کنن و به خونه جدیدی مهاجرت کنن و البته اینم اجاره س القصه امروز تا بعداز ظهر مغازه نبود من و کوچک خان بودیم و پرسنل. گل رو مثل هر روز میبینم و از این ماجرا خرسندم گرچه که باعث ٰپارک زنبیل جناب اقای گل بودن! و امان از کاوه.
تاشب سپری شدن مثل روزهای دیگه. ساعت هشت هم که لیبار و سیگار و ٰپارک زنبیلو و محل و بعد از امدن به خونه و کمی بازی کردن با نفس که این روزا بشدت شیطون شده دوتا مکالمه تصویری با جانِ برادر و جناب پدر داشتند نفس خانم؛ مکالمه تصویری جناب پدر بانفس تقریبا هرشب هست به میزان متغییر ده تا سی دقیقه و منم مثل اسب باید گوشی بدست دنبال خانم بدوم که جناب پدر نگاش کنه و خرسند بشه؛ عشق عجیبی از سمت جناب پدر به سمت نفس در جریانه.
امشب هم ظرفهارو شستم نه در جهت کمک بلکه در جهت انجام وظیفه؛ قرمه سبزی که امشب بانو پخته بود طعم قدیمارو میداد.!. ساعت نزدیک دوازده داره میشه این دومین شبیه که دارم توی خونه مینویسم؛ جالبه بانو اونقدر محترمه که وقتی ازم پرسید دارم چیکار میکنم و گفتم خاطرات روزمره مو مینویسم و دوست ندارم کسی بخونه خیلی بادرک با این موضوع برخورد کرد و نه تنها اصلا ناراحت نشد بلکه مطمئنم اگه جلوش هم باشه چون من نمیخوام نمیخونه؛ مجددا بابت داشتنش تمام کائنات رو شاکرم. تا چه پیش اید.
قمارباز