صفحه

نگاهی به صفحات ذهن بیمارم

۱۲. بخاری نفتی

پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۷، 23:54

وقتی نه سالم بود شهرک فرهنگیان خیام ده یه خونه ویلایی داشتیم، زندگی توش بقدری لذت بخش بود که قابل توصیف نیست، کاش زودتر نفس بزرگ بشه ببرمش شهرستان، تموم اون کوچه ها و خونه ها ( اگه تا اون موقع همش خراب نشه و جاش اپارتمان در نیاد ) رو بهش نشون بدم و باذوق و شوق براش از قدیما بگم که توی صفِ گاز وامیستادیم و بخاری خونه ها نفتی بود و زمستونایی یادم میاد پر از بارون و برف که پله های خونه مون که دو طبقه بود رو میومدم با احتیاط پایین تا گوشه حیاط که مخزن نفت مستقر بود، نفت دون رو پر کنم و شکم بخاری توی هال رو از نفت سیر کنم. اینها دیگه اون موقع حتما میشن خاطره هایی که بچه هامون فقط میتونن تجسمش کنن شاید بشه مدلای مصنوعیشو درست کرد و نشونِ نسل اینده داد ولی هیچکس نمیتونه چیزایی که ما اون موقع تجربه کردیم رو لمس کنه، خانواده ما بشدت مرد سالار بود و کسی هم مشکلی باهاش نداشت، بابام راننده کامیون بود و کشاورزی هم داشت و حرفش همیشه یکی بود و توی فامیل همه بهش احترام میذاشتن، جزو اولین افرادی بود که از روستا مهاجرت کرد و تقریبا یکی از جاهای خوبه شهر خونه خوبی خرید، اوضاع مالیمون خوب بود و تقریبا هرچی میخواستیم فراهم بود، نزدیک به سی سالِ قبل جوری گذشت که انگار سه سال گذشته.
امروز صبح از ساعتِ پنج بیدار شدم و جدالِ نابرابری بین خواب و بیداری رخ داد و زورِ خواب چربید، بجای پنج و نیم هشت از جام بلند شدم و بدونِ باشگاه روزو سپری کردم، مطمئنم اگه ورزش نکنم دهنم سرویس میشه!! کمتر از بیست دقیقه دیگه از امروز مونده، خدارو بابت روزی که گذشت، تنی که سالمه، نونی که توی سفره هست شاکرم، تاچه پیش آید

قمارباز
© صفحه