۷. شنبه
شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۲، 23:45
شنبه ها رو تعطیلیه منه و در واقع روز خدمت به خانواده ست ولی خب امروز متاسفانه از همون اول صبح روز خوبی نبود٬ دیشب قرار رو بر این گذاشتم که برم باشگاه صبح زود بعد با نون داغ و سبزی خوردن برگردم خونه٬ هر شنبه صبح از دایی سبزی خوردن میگیرم دایی پیرمرد افغانیه که سالهاست توی محل مشغول فروش سبزیه من از سال نود و سه میشناسمش٬ خیلی دوس دارم داستانهای زیادی رو اینجا بنویسم داستان شروع کاسبی شروع زندگی مشترکم با بانو و خیلی داستان های دیگه. امروز صبح با تلفن مشتری ها و پیامای بانکی از خواب بیدار شدم٬ امروز همه کشور و اداره ها تعطیل بودن غیر از بانکای لعنتی! کوچک خان پیام داد که میخواد بره تره بار و اگه صبح زود نره هویج گیرش نمیاد مجبور شدم برم مغازه و چند ساعت بعد که گاد امد میتونستم برگردم خونه ولی نمیدونم چه جدال مزخرفی رو باخودم شروع کردم و در واقع باخودم لج کردم و زدم تو فاز اعصاب خوردی و این شد که گند خورد به روز تعطیلم که باید در خدمت بانو و نفس میبودم٬ قبل از ساعت ۱۵ برگشتم خونه و بعد از یه چرت نیم ساعته اماده شدیم تا نفسو ببریم بیرون هوایی بخوره بانو پرسید که تا شریعتی چقد راهه وقتی دلیلشو پرسیدم تفره رفت و وقتی این کارو میکنه از چشاش میخونم که یه داستانی هست با اصرار فهمیدم که قلبش درد میکنه و دنبال یه متخصص گشته٬ کشیدم کنار و مجبورش کردم وقت بگیره و یه راست رفتیم دکتر من و نفس توی ماشین منتظر موندیم چون هم جاپارک نبود هم نفس اذیت میکرد بانو بعد از حدود سه ساعت امد و همونجور که حدس میزدم خدارو شکر چیز مهمی نبود و گویا از استرس و فشاره توی راه برگشت به خونه به بانو هشدارهای لازم رو دادم که اگه بفهمم شغلش باعث استرس و فشار میشه باید تعطیلش کنه! این زن بزرگترین سرمایه من توی دنیاس اگه یه تار موش کم بشه من بیچاره میشم.
ماریان زنگ زد که فرم یه شرط بندی رو بگه و خب همونجور که حدس میزدم باختیم٬ من اهل قمار و شرط بندی نیستم ولی گاهی واسه هیجانش بدم نمیاد ده بیست دلاری رو نفله کنم گاهی چند برابر و بیشتر هم میشه ولی در نهایت همه رو میبازم و خب مهمم نیست.
امشب کوچک خان امد خونه٬ شنبه ها نفسو میبرم مغازه تا عموهاش ببیننش ولی این هفته نشد و عمو کوچیکه برای دیدن خانم امد خونه٬ از امروز کمتر از نیم ساعت دیگه مونده٬ باخودم فکر میکنم که همه زندگی همینه و اگه با لجبازی بخوام خرابش کنم تهش فقط پشیمونی میمونه برام خیلی تلاش میکنم استرس کارمو وارد خونه نکنم تا حد زیادی هم موفق بودم باید روی وظایفم بیشتر کار کنم و تا جایی که میشه از مسیر لذت ببرم حتی از چیزای خیلی کوچیک میترسم زود تموم بشه و تهش پشیمونی بمونه از کارایی که میشد بکنم و نکردم. تا چه پیش اید.
قمارباز