۱۴. گاهی
یکشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۳۰، 23:53
امروز با اینکه باید نگرانِ چکهای فردا میبودم ولی با ارامش گذشت و گذشت. پدر و مادر غروب رسیدن و الان که مینویسم در جوارشون نشستم، امروز هم باشگاه نرفتم، بانو داره چوقولی منو میکنه پیش بابام که گوشت خورد نمیکنه! مادرم معترض که من تا حالا گوشت خورد نکردم و این کار اقایونه، بابامم به بانو میگه وقتی گوشت میگیره درسته بذار توی قابلمه بذار جلوش تا خورد کردنو یاد بگیره! گرچه که راست میگن ولی بانو توی این سالهای زندگی مشترک همیشه خودش این مسئولیت رو بعهده گرفته و من واقعا بلد نیستم یکی دوبارم که خواستم انجام بدم خرابکاری کردم.
با نوشته ای شبیه شعر امروز رو به پایان میرسونم ، تا چه پیش آید
.
گاهی که دلم تنگ میشود
از دوریِ چشمانِ تو سیگار، میکشد
من هیچ نمیکشم فقط او
دنبالِ خودش میلِ بیشمار میکشد
قمارباز