صفحه

نگاهی به صفحات ذهن بیمارم

۱۳. احوالات

شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۹، 23:49

روز جمعه بشکل معمولی گذشت، شبش خونه گل دعوت بودیم و فرزانه یه قرمه سبزی خوشمزه درس کرده بود با گل لبی تر کردیم و بعد از صرف شام برگشتیم خونه اونقدر مست نبودم که نتونم بنویسم ولی دو روزه دچار یه کشمکش درونی ام البته که دو روزه باشگاه هم نرفتم و همونجور که گفته بودم اگه باشگاه نرم دهنم سرویسِ. امروز هم که شنبه بود و در خدمت خانواده بودم، بانو جانم امروز صبح رفت بازار طلا که برای مادرم پولشو طلا بگیره، بعد از ظهر بود که رسید خونه و بعد از خوردن نهار و کمی استراحت رفتیم هایپر استار باکری تقریبا چیز زیادی لازم نداشتیم، بیشتر رفتیم که یه راهی رفته باشیم ولی حدود ۶ تومن خرید شد! بعدشم سه نفری رفتیم فرحزاد و جاتون خالی شام خوردیم و برگشتيم خونه حدود بیست دقیقه دیگه از امروز بیشتر نمونده، نگفتم که اقای جعفری بزرگ چند روزه فوت کرده و جمعه عصر مراسم ختمش بود که با بانو رفتیم، انسان بسیار خوب و شریفی بود خدا رحمتش کنه، بیشتر از ۷ ساله که مستاجرشونم و جز خوبی و احترام و مراعات چیزی ندیدم، فردا قراره پدر و مادرم از شهرستان بیان، پدر و مادر بزرگترین پشتوانه و دلخوشی هر انسانِ امیدوارم تا هستن قدرشونو بیشتر بدونم، من هرموقع مادرمو میبینم حتی اگه روزی چند بار باشه دستشو میبوسم، نفس اینو دیده بود و چند وقت قبل خیلی یهویی دست مامانشو بوسید و زد به پیشونیش دقیقا کاری که من کردم و دیده، چقدر مهمه که حواسمون باشه جلو بچه چیکار میکنیم عینهو دستگاه ظبط میمونن، و چقدر باید حواسمون باشه به این مسئله که هرکاری برای پدر مادرت بکنی هر مدل احترامی که بهشون بذاری هرچقدر که تکریمشون کنی فردا بچه ت هم باهات همونو انجام میده.
خدارو بابت تمام چیزی که دارم شاکرم که مهمترینشون خانواده ی خوب و سلامتیه. امیدوارم فردا بشه برم باشگاه. تا چه پیش آید

قمارباز
© صفحه