۵۷. کمپوت گیلاس
دیشب ساعت نزدیک ۲۳ با بانو و نفس رفتیم راه اهن دنبالِ اَسی، اَسی تنها خاله ی نفسِ، حدود پونزده سالشه و جیگر منم هست، نفس فقط از عمو دوتا داره مابقی رو یکی داره! البته عمه شم حدود دو ساله ندیده! یکی یدونه ی من دوسال و چند ماهه که مهاجرت کرده و ایتالیا درس میخونه، نسخه ی پیشرفته و اصلاح شده ی منه خواهرم و ۸ سال ازم کوچیکتره و ته تغاری خونه و عزیزِ دلِ باباشم هست! چند بار حاجی تویِ جمع خوانواده که همه مون حضور داشتیم به وضوح گفته رو به مادرم و سه تا پسرش که اگه نون منو میخورید از صدقه سر دخترمه! خانواده ما بشدت دختر دوست تشریف دارن، همین عمو هایِ نفس جونشون واسه این بچه میره، دلم خیلی میکشه دایی بشم گرچه چشمم اب نمیخوره.!.
من کارم جوریه که اکثرا یا بیرونم و مشغول کارایِ پخش یا توی اتاق و مشغول کارای حسابداری، گاهی پیش میاد یا دلم میکشه برم پشتِ دخل، از معاشرت مستقیم بامشتری ها هنوزم چیزای زیادی یاد میگیرم، همیشه سعی میکنم انرژی مثبت و حالِ خوب به مشتری القا بشه، گاهی فقط یه لبخند کافیه تا روزِ یه نفرو بسازی و البته برعکسش! کوچک خان علاوه بر کارای تولید لبنیات و یه سری خریدایِ بازار مثل میوه و تره بار، بیشتر از من پشت دخلِ و اکثر اوقات با مشتری درگیره! یا بد باهاشون حرف میزنه یا با بی حوصلگی و چهره ای عبوس جوابشونو میده، اولین اصل تویِ کاسبی اخلاقه، گاد ولی روابط خیلی صمیمانه و خوبی با مشتری ها میگیره و خویِ نرمی داره، گاد بشدت صبوره، اسمش تویِ گوشیم god father سیوِ و برایِ من با تمام چیزی که هست و نیست بشدت مورد احترامِ، یکی از دلایلش همین صبرِ عجیب و غریبش هست، دقیقا همون گاد فادرِ توی سه گانه ی فرانسیس فوردِ.!.
کمتر از نیم ساعت از امروز باقی مونده، بانو کمپوت گیلاسِ دست سازِ خودشو اورده که بخوریم و انصافا خیلی خوشمزه ست خیلی خیلی!
تا چه پیش آید