۶۴. بهارخواب
امروز “شنبه هایِ مثلا تعطیل” بود با این حال مثل همیشه صبح زود بیدار شدم، باید میرفتم بانک برای جابجایی حسابها و پاس کردن چک هایِ خلق الله همیشه چند روزِ اخر ماه این داستان هست چون سقف انتقال وجه با موبایل بانک و اینترنت بانک تکمیل میشه، بعدش مثل همیشه رفتم از دایی سبزی فروش کمی سبزی خریدم و نون سنگک، بانو ساعت ده رفت سرکار و منم با نفس و اسی تاشب خونه بودم و در حالِ استراحت، کمرم از دیروز خیلی بهتره ولی تضمینی نیست که فردا منو یاری کنه چون پخش ماست گوسفندی داریم اونم توی ترافیک عجیب غریب تهران اونم شب و روز عید!
بعد از ظهر با دخترم یکی دوساعتی خوابیدیم، خیلی چسبید، شام خونه ی گل اینا دعوت بودیم فرزانه ماکارونی خوشمزه پخته بود و باانواع ترشی ها دوظرف خوردم، بعد با گل رفتیم روی تراس و دودست کالاف زدیم! مدتیه این بازی رو نصب کردم و روزی یکی دو بار بازی میکنم، هوایِ خنک اول بهار شبها بشدت دلپذیره میچسبه که توی هوای ازاد بخوابه ادم ولی اینجا که نمیشه! با گل یاد کردیم از تراس های بزرگی که خونه پدریمون اون قدیمها داشت و چه صفایی میکردیم، البته خونه پدری گل هنوزم همون خونه و به همون شکله.
ساعت نزدیک یک شبه و بانو مشغول فراهم کردن سفره هفت سین کوچیکیه که دوس داره بچینه گرچه امسال لحظه تحویل سال تنهام و بچه ها بیست و نهم بلیط دارن میرن شهرستان منم که کارو بارم معلوم نیست! خوشبحال کسایی که راحت میتونن دوهفته هرجا دلشون میخواد برن و لذت اول بهارو ببرن، من یک کاسبم!
پست هایی که ساعت انتشارشون رو ۲۳.۵۹ میذارم در واقع از دوازده شب رد شده و چون دلم میخواد نظم مشخصی حاکم باشه توی تاریخ پستها، از یکی دو ساعت چشم پوشی میکنم و ساعت رو خودم دستی تنظیم میکنم، گاهی بعلت محدودیت وقت این اتفاق میوفته.
حضرت حافظ میفرمایند: پدرم روضه ی رضوان به دو کندم بفروخت/من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم
تا چه پیش اید