صفحه

نگاهی به صفحات ذهن بیمارم

۶۱. سیگار

چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۲، 23:59

چهار یا پنج سالم بود، رفقای بابام امده بودن خونه مون مهمونی، یادمه هفته ای یکی دو شب مهمونی میگیرفتن و هرشبم خونه یکی بودن البته این وضعیت فقط مالِ زمستونا بود، همه شون سیگار میکشیدن، بابام منو صدا کرد و نشوند روی پاش، یه نخ سیگارِ روشن داد دهنم بارِ اول فوت کردم و همه زدن زیرِ خنده یکی از دوستاش گفت بکش تو دهنت عمو فوت نکن!! من دقیقا از همون موقع سیگاری شدم.!.
اولین باری که گُل رو دیدم کلاس اول دبیرستان بودیم، کلاسِ ۱۰۷! طی یک بگو مگو باهم رفیق شدیم! رفاقتی که طی سالهای سال صیغل خورد رشد کرد و به برادری رسید و حتی فراتر از اونم رفت، دوران دبیرستان و دانشجویی ما تقریبا هر روز همو میدیدیم، اون موقع ها گل سیگار نمیکشید ولی بخاطر اینکه من تنها نباشم باهام میومد پارک مینشستیم و سیگار میکشیدم! امروز که برایِ بار چندم از گل خواستم بیاد تا یه سیگار بکشیم یادِ اون ایام افتادم، جالبه که الانم که سیگار میکشه شاید روزی یکی دو نخ بیشتر نکشه ولی هر بار که بهش بگم بیا سیگار بکشیم حتما باهام میاد حتی اگه خودش نکشه! به قولِ شایع تورگیه.!.
امروز صبح زود بیدار شدم و رفتم باشگاه روز پرکار و سختی بود، و چون میگذرد غمی نیست، بابت چشمهایی که میبینه پاهایی که راه میره و دستایی که دستگیری میکنه خدارو از صمیم قلب شکرگذارم

قمارباز
© صفحه