۵۲. خیابون بهار
لوکیشن: میدون آزادی، جناج، معراج. تویِ وانت پراید نشستم و منتظر اتوبوسم تا بارو تحویل بگیرم. امروز شنبه هایِ مثلا تعطیل بود، صبحِ زود مطابق روال هر روز، حتی اگه کارم نداشته باشم حتی اگه بخوام یکم بیشترم بخوابم، بیدار شدم! رفتم بانک پاسارگادِ سر خیابون برای جابجایی بین حسابها جهت پاس کردن چک هایِ خلق الله، رفتم از دایی سبزی فروش سبزی گرفتم و از سنگکی که همونجاس مثل هر هفته یه نون سبزیجات سفارشی گرفتم و بعد از سیگار کشیدن با دایی و سپردنش به خدا برگشتم خونه، قرار به این بود که بریم برایِ نفس لباس عیدشو بخریم، یه دوش گرفتم و اماده شدیم و ساعت نزدیک ۱۲ بود که به سمت خیابون بهار راهی شدیم، ترافیک بود و نزدیک یه ساعت طول کشید تا رسیدیم، این روزا تهران رو بادهای سرد در اغوش گرفته و بعضی مردم از این وضعیت کلافه ن بخصوص که شب و روز عیدِ و همه مشغول خرید و جنب و جوشن، گرچه به هیچ عنوان حال و روز مردم مثل سالِ قبل و سال هایِ قبل ترش نیست. بعد از گشت و گذار یکی دو ساعته بالاخره سه نفری به دوتا انتخاب رسیدیم و خریدیم، یه دست لباس و یه پیراهن برایِ نفس شد ۵ تومن، مسیر برگشت خیلی ترافیک بود و تا رسیدیم خونه ساعت نزدیک چهار بود بیست دقیقه ای خوابیدم و بانو رو سپردم که حتما بیدارم کنه چون باید میومدم اینجا ( ازادی ) برای تحویل بار، اولش بانو از این درخواست امتناع کرد و با خنده گفت نخواب من نمیتونم بیدارت کنم! راست میگه، من اصلا بعد از ظهرها نمیخوابم گرچه که خیلی دوس دارم و برام لذت بخشه ولی اگه کسی از خوابِ بعد از ظهر بیدارم کنه مورد غضبم قرار میگیره!! واقعا مسخره م! ولی واقعا دستِ خودم نیست و یه ربع طول میکشه تا ویندوزم بیاد بالا و بفهمم کجام و کی ام و قضیه چیه!!! به بانو قول دادم که بدون درگیری بیدار میشم، بعد از بیست دقیقه با یه لیوان نسکافه بیدارم کرد، سریع لباس پوشیدم، باید میرفتم مغازه وانتو برمیداشتم چون ۴۰تا کارتن توی سواری جا نمیشد، ترافیک هولناکی رو رد کردم و الان راننده زنگ زد که نزدیکه و باید برم محیای جا ب جایی بار بشم، ساعت ۱۹.۵۰.
ساعت الان ۲۳:۵۶، بارو زدم توی وانت، یه اقای میان سال که فکر میکردم از شاگردای راننده س کل ۴۰ کارتن رو کمکم کرد! و بعد با یه خسته نباشید راهشو کشید رفت! منتظر اتوبوس که بودم بانو پیام داد که ابریزش بینی و سنگینی سر داره اذیتش میکنه گویا سرما خورده، گفتم فقط استراحت کنه و پای گاز نره تا بیام ببرمش دکتر، ساعت ۲۱ رفتیم کلینیک سر خیابون، سرم دادن به بانو و تا تموم شد نزدیک ۲ساعت طول کشید و خدارو شکر حالش بهتر شد، شام حلیم و اش رشته گرفتم و رفتیم خونه، بانو حلیم های تهرانو اصلا دوس نداره و حلیم رو فقط اونی که توی شهر خودمون درس میشه میدونه که البته بی راه هم نمیگه! اما بر حسب عادت و گذر زمان من به این مدل حلیم هم علاقه مند شدم و باکلی شکر و کنجد لذتشو بردم.
خدارو بابت سلامتیم، هوایی که نفس میکشم و ثروتی که به سمتم سرازیره شکر میکنم.
تا چه پیش آید.