۵۸. کله پزی
چشم بهم زدنی انگار طول کشید از سالهایی که جوان تر بودم و خونه حاجی میزیستم، مثل خیلی از همسن و سال ها، سال هایی که به دانشجویی گذشت! بی خاصیت ترین دورانِ زندگیم در واقع!! البته اگر رابطه لانگِ عمیقی که ۵ سال تویِ دلِ اون سالها گذشت رو ندیده بگیریم.
دو روز گذشته ننوشتم و دلیلش گفتنی نیست که حس کردنیه! اخرین باری که باشگاه رفتم شاید نزدیک یک هفته بشه اونم دلیلش به همون شکل حس کردنیه!!! اگه فردا نرم حتما تا بعد از عید و شاید عید سالِ بعدش هم نرم.!. جمعه به پخش ماست گوسفندی گذشت و خدارو شکر خوب بود و بهترم میشه اگر برنامه ریزی و مدیریت درست بالا سرش باشه، شبش مجبور شدم بمونم تا مغازه رو ببندم، ما سه تا برادر همیشه یکیمون باید برای باز و بسته کردن باشه، تا رسیدم خونه ساعت از ده و نیم گذشته بود و این یعنی فقط شام خوردن رو میفهمم بعدش حتما بیهوش میشم از خستگی! دیروز "شنبه هایِ مثلا تعطیل" بود، صبح بیدار شدم برم باشگاه ولی بانو با جمله "بخواب یه روز تعطیلی ولش کن" منصرفم کرد! نزدیک ظهر رفتیم بازار پونزده خرداد برای خرید لباسِ بانو، اَسی رو هم بردیم، نفس رو البته قبلش گذاشتیم خونه ناصر تا زحمت نگهداریش چند ساعت روی دوش مهسا باشه، بانو برای خرید لباس خیلی راه میره و خیلی هم دوس داره منم پا به پاش برم و لبخندم رو لب داشته باشم!! البته یکی دو سالیه برای خوشحال شدنش اینکارو میکنم، کاری که بشدت عصبیم میکنه و خیلی سریع خسته میشم ولی بانو هم حق و حقوقی داره و من خودم رو موظف به رعایت کردنش میدونم، بعد از ساعتها چرخیدن توی دوتا پاساژ خیلی بزرگ بالاخره لباس مورد نظر پیدا شد و خریدیم و تا برگشتیم خونه ساعت نزدیک ۸ شده بود، مرخصی شبانه از بانو اخذ کردم و حالا که اَسی هم هست فرصت رو غنیمت شمردم، شب رفتم خونه کوچک خان، من، گل، لیبو و گنجی دمی به جهانِ بی خاصیت خندیدیم! عجب ترکیبی ولی کاش یادم میموند عکس میگرفتم، ساعت از ۲شب رد شده بود که به پیشنهادِ من و تصویبِ گل رفتیم کله پزی! گنجی و کوچک خان نیومدن و خوابیدن ما سه تایی با لیبو رفتیم، خیلی چسبید، صب ساعت هشت و نیم بیدار شدیم، شب مجبور شدم ببندم و تا رسیدم خونه و ماکارونی خوشمزه بانو رو خوردیم ساعت نزدیک ۱۲ شب شده بود.
تا چه پیش آید