۶۶. بویِ بهار
روزهایِ اخرِ سال کارها پیچیده توی هم، حسابها و پیگیری های پخش نیاز به وقت زیاد داره، گاد چند روزه که فقط چند ساعت میاد مغازه و بعدش میره خرید برایِ ملکه الیزابتِ چندم، کوچک خان هم خسته از کارِ بیهوده و بی مزد مشغولِ سپری کردنِ ایامه، منم نمیدونم به کدوم کار باشم، بیلو میذارم کلنگو برمیدارم!!
غروبی رضایِ جان امد پیشمون و مفرح شدیم از دیدارِ رویِ ماهش، و البته فخر فروخت که از پسفردا میره شهرستان و تا نیمه ی فروردین نمیاد! گل هم درگیرِ مغازه ست و کاسبی مثلِ عیالِ پاشکسته ای وبالِ گردنش شده و حالا حالا ها خبری از افلاین شدن نیست.
ساعت یک نیمه شبه، یکی از چیزای جالبی که نفس از من برده علاقه ی وافرش به میوه سیبه! دوتا سیب سرخو براش پوست کندم و نشسته بغلم مثلِ خرگوش میخوره.
خدارو بابتِ بویِ بهار و خنکای غروبهاش سپاسگذارم.
تا چه پیش آید