۵۱. خامه
جالبه که چون میدونم صبح قرار نیست مغازه رو باز کنم و عجله ای برای رفتن ندارم بدون آلارم ساعت ۶.۳۰ بیدار میشم! اگه قرار باشه ۶.۳۰ بیدار بشم امکان نداره سر موقع بشه و حتما ده دقیقه پنج دقیقه تاخیر رو بهمراه داره بعضا شایدم خیلی بیشتر! تصمیمم رو برای رفتن به باشگاه گرفته بودم برای همین یه قاشق کره بادام زمینی و یه موز رو ساعت ۶ صب خوردم و واقعا تغذیه کامل و لذت بخشیه، صبحانه خوردن از لذت های وصف ناپذیریه برام، یاد خاطره ای افتادم که گفتنش جهت ثبت خالی از لطف نیست، چهار یا پنج سالم بود، اون موقع ها خونه مون روستا بود، من تا ۸ سالگی توی روستا زندگی کردم، مادرم یه قابلمه دو یا سه کیلویی خامه درست کرده بود و از ترسِ من گذاشته بود توی یکی از اتاقا و درشو قفل کرده بود چون میدونست اگه دست من برسه اونقدر میخورم که یه بلایی سرم بیاد!! تصور کنید با نونی که آردش از گندم دیمه ست و توی تنور ذغالی درست شده و الان نمونه ش میشه گفت نیست یا خیلی کمه، خودمو از لای نرده های پنجره اتاق که رو به تراس بود بزور جا کردم و رسیدم به قابلمه بزرگِ خامه!! اونقدر خوردم که بعد نشد از لای نرده ها برگردم بیرون و توی صحنه جرم گیر کردم!! لازم به ذکر که اون خامه با اون کیفیت و طعم دیگه سالهاست که ندیدم! اونم منی که تولید کننده لبنیاتم و اسم و رسم نصف نیمه ای توی این شغل دارم.
وقتی رسیدم باشگاه ناصر داشت تمرین میکرد چهار ست بارفیکس زدم و تا رفتم سراغ زیربغل هالتر ناصر شروع کرد از کار و بار و سفارشات و ... مگسی شدم و تمرین رو رها کردم! اعصابم از دستم خورده، حتی الان! کار و بار و همه حل میشه و اتفاقاتی که برات مقدره دونه دونه میوفته و حرص خوردن کاملا بیهوده ست! عین ادم تمرینتو تموم میکردی حالا مثلا با کی لج میکنی؟!!! بچه شدی!
گاد برای کوچک خان دنبال ماشینه، حاجی رو اذیت میکنیم! اولاد واقعا بی وفاس. بعد به من میگن یکی دیگه بیار!!
بانو امروز نرفته بود سرکار، سرشب با پیامش که نوید از خورشت کرفس میداد به اندازه سه بست شیره ناب محمدی از خود بیخودم کرد! خورشت کرفسی که بانو میپزه بشدت بشدت بشدت خوشمزه و بات دلمه، هیچ خورشتی رو بجز فسنجون شیرین البته، با این ولع نمیخورم، با دوغ گوسفندی خوردم و الان که دارم مینویسم اثرات گیجی و منگی توی چشمام هویداست!
تا چه پیش آید