۶۰. ماست
ساعت هشت شبه، توی ماشین نشستم، از لحاظ جسمی بشدت خسته م! دیشب دیر خوابیدم و صبح زودم بیدار شدم رفتم باشگاه! رضایِ جان راست میگه که باید ورزش کردن رو هدیه ای برای روح و جسمت در نظر داشته باشی و واقعا هم همینطوره، گاهی به خیلی چیزها زاویه ی دیدمون اشتباهه. امروز لیبو و صالح برایِ تمدید جوازِ کارِ صالح با ماشین رفته بودن ورامین و تا غروب نبودن، شاید توی یک سال گذشته اینقد سرپا نبودم!
ساعت یازده شبه، تقریبا تمام شبهایی که برمیگردم و صبح هایی که میرم با لیبو همراهم، لیبو علاوه بر اینکه دوست خوبیه آدم باسواد و جالبیه، دوستیِ من با لیبو شروع جالبی داشت که گفتنش رو واگذار میکنم به فرصتی مناسب تر و حدود دو سالِ که نامبرده در جرگه ی دوستان خوبِ من هست، ضمن اینکه علاوه بر رضایِ جان و گل سومین اشنایی هست که ادرسِ این خلوتگاه و غارِ تنهایی رو داره. امشب زودتر از همیشه رسیدم خونه دلیلش نخندیدن به جهانِ گذراست! چند ورقی کتاب خوندم و مرغِ خوشمزه ی بانو رو تناول کردم ناگفته نماند که نهار هم مرغ داشتیم مغازه ولی به بانو نگفتم! ظهر که داشتیم نهار میخوردیم هوسم کرد ماست بخورم! خودم رو به سرد خونه رسوندم و یاد کردم پادشاه نیمه جان رو! بسکه جنابشان شکمو تشریف دارند.!.
خدارو بابت سلامتیم و توانِ کار کردن، خانواده و دوستان خوبم و ثروتی که به سمتم سرازیره شکر میکنم.
تا چه پیش آید