صفحه

نگاهی به صفحات ذهن بیمارم

۶۷. چهارشنبه سوری

سه شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۸، 23:59

با بیتی از حافظ
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ/متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
امروز چهارشنبه سوری بود، راستش زیاد اهل مناسبات نیستم شایدم از وقتی درگیرِ کار و کسب و مشغله های بیش از حد شدم این مسائل برام بی اهمیت شده، وقتی توی ماشین تنها هستم اکثرا ضبطو خاموش میکنم، تویِ سرم یه نفر مدام حرف میزنه این اخریا زمان کم میارم برایِ گوش دادن بهش، فکر میکنم چهار یا پنج روزه که گاد فقط چند ساعتی از روز میاد و شبا مجبورم ببندم و تا میرسم خونه نفس یا خوابه یا خوابش میاد و اعصاب نداره مثلِ باباش! از اینکه ناخواسته ظلمی در حقِ این بچه بکنم عذاب میکشم! از طرفی هم هزینه های لعنتی اونقدر زیاده که نمیشه اینجوری درگیرِ کار نشد، حالا بعد از عید هوا که خوب بشه سعی میکنم بیشتر براش وقت بذارم.
راستش از چهارشنبه سوری تا به این تاریخ پررنگ ترین خاطره ای که دارم مربوط میشه به سالها قبل، لوکیشن پارکِ کانون شهرکِ بهداریِ نیشابور، اهنگِ شادمهر: آغوشتو بغیر من به رویِ هیچکی وا نکن... روی تکرار بود و از هنسوری که توی گوشم بود پلی میشد، فامیل جمع شده بودن دورِ همدیگه و توشون چندتا پسر عمه و پسر خاله و اینجور چیزا بود که من بهشون حسادت میکردم! این اهنگو براش تایپ کردم و فرستادم! یادش بخیر چقدر اون شب سیگار کشیدم و کوچه هایِ شهرکو یکی یکی قدم زدم، با هیچکدوم از دوستام یا خانواده جایی نرفتم.
با دل نوشتی که مربوط به همون روزگارهاست:
دارم به غریبانه ترین حال میروم
بعدِ این قهوه و این فال میروم
از شهرِ شما تا دلِ ما راه زیاد است
با پا که نمیشود، که با بال میروم
.
تا چه پيش آید

قمارباز
© صفحه