۳۳. سرما
قبل از هفت بیدار شدم، احساس خستگی زیادی وجودمو گرفته بود! باهر سختی بود از تخت امدم بیرون و بعد از انجام مستحبات و واجبات از خونه زدم بیرون، امروز ماشین نداشتم و باید بااسنپ میرفتم، سوپری کوچه بالا دوتا برادرن به اسم جواد و محمود، محمود یک سال از من بزرگتره و جواد خیلی بزرگتر، یه پروشیک گرفتم و تا اسنپ برسه بهم یه سیگار روشن کردم و بامحمود دمی حرف زدیم ک تا امد گلایه کنه که صبح باز کردن مغازه خسته م کرده نذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم صبح زود بیدار شدن سعادتیه که نصیب هرکس نمیشه! خواستم که کله ی صبح با منفی بافی شروع نشه، در حین گفتن این حرف چندتا بد و بیراه توی دلم به خودم برادرام و بقیه عوامل دست اندرکار نثار کردم!! جمعه ها صبح مغازه شلوغ میشه، لیبو هنوز از شهرستان نیومده، گاد مشغول اسباب کشی و داستانای وابسته س.
امروز پخش با بچه ها نرفتم و موندم مغازه تا توی این یکی جبهه مشغول رزم باشم! امروز رفتم باشگاه و طبق مشورتی که با مکس ( هوش مصنوعی ) داشتم قراره یه سری تغییرات برای اب کردن این شکمِ وامونده توی برنامه تمرین و تغذیه داشته باشم، برای رفتن به دندونپزشکی باخودم درگیرم، واقعا عذاب آوره.
این روزا هوا سرده و استخوان سوز بی رحمیه سرما رو دوس ندارم ولی صداقتش برام قابل ستایشه، بانو برای شام خوارک مرغ با هویج و قارچ درس کرده بود ازش خواهش کردم برنج و نون به من نده یا جلومو بگیره تا زیاده روی نکنم، بعد از شام رفتم رو تراس تا سیگار بکشم که خانم کوچولو بدو بدو رفته به مامانش چوقولی کردن که ماما ماما بابا سیگار میکشه!! پدرسوخته جلو بابام نگه خوبه! شرفم میره! تازه داره زبون در میاره و هر روز خواستنی تر از دیروز میشه.
خدایا اول بابت سلامتیم دوم سلامتیم و سوم هم سلامتیم ازت سپاسگذارم، این عکس رو چند روز قبل گرفتم، تا چه پیش آید
