صفحه

نگاهی به صفحات ذهن بیمارم

۲۶. خورشید

جمعه ۱۴۰۳/۱۱/۱۲، 23:58

بهمن داره به نیمه میرسه و سال ۴۰۳ هم داره نفسای اخرشو میکشه، روزهای سرد، دلگیری و دلتنگی بیشتری داره شاید یکی از دلایلش اینه که خیلی زود هوا تاریک میشه. از اونجایی که من یک کاسبم، جمعه ها هم سرکارم! قبلا هم گفتم تنها فرق جمعه با روزهای دیگه برایِ من تعطیلی بانکها و خلوتیه خیابوناس که دومی باعث میشه من ده دقیقه بیشتر بخوابم! چون ترافیک نیست و زودتر میرسم مغازه. متین، برادرِ بانو که مغازه مشغول کار بود امروز رفت، متین رو خیلی دوست دارم من نزدیک ده ساله دامادِ این خانواده م و تابحال بجز احترام چیزی ندیدم گاهی اونقدر با احترام و مراعات بامن برخورد میکنن که خودم معذب میشم!!
چندی قبل که خونه ی گل و فرزانه شام دعوت بودیم نمیدونم حرف چه جوری به اینجاها کشید که بانو گفت من هرچی از پدر و مادرم بهم برسه رو میخوام ببخشم به برادرم! منم بدون هیچ معطلی و فکری گفتم مالِ خودته و اختیارشو داری خدا سایه مامان بابارو رو سرمون حفظ کنه خودشون استفاده مالشونو ببرن که بانو گفت ایشالله ولی ممکنه بخوان خیلی زودتر هرچی دارنو تقسیم کنن و سند بزنن! واسه من زیاد فرقی نمیکنه هر تصمیمی بانو در این زمینه بگیره به خودم اجازه دخالت نمیدم.
غروبی با گل و کوچک خان ساعتی رو به خوردنِ چای شیرین گذروندیم خونه کوچک خان، چون باشگاه جمعه ها ساعت ۱۲ تا ۱۶ کار میکنه و توی اون تایم نرسیدم برم بعد از چای شیرین گل و خان برگشتن مغازه و من موندم تا با وسایل بدنسازیِ خان تمرین کنم و از برنامه عقب نمونم از قضا چسبید و لذتشو بردم، برگشتم مغازه ساعت هشت و نیم بود که لیبار و زنبیل و محل!
چند روز قبل که رفته بودم شهرقدس یه عکس از خورشیدِ در حالِ غروب گرفتم که اینجا به اشتراک میذارمش. تا چه پیش آید

قمارباز
© صفحه