۳۶. کوهسار
بخاطر خستگیِ زیاد صبح با بیست دقیقه تاخیر بیدار شدم و سریع اماده شدم لیبو رو سوار کردم و رفتم مغازه، هوا نزدیک به صفر درجه ست، ساعت نه و نیم بود که مغازه رو به سمتِ خونه ترک کردم برای جبرانِ شنبه ای که تعطیل باید میبودم، سر راه از دایی که معرفیش کرده بودم سبزی خوردن گرفتم، چند روز قبل شیر اورده بودم از مغازه برای نفس، بانو بعد از جوشوندن سرشیرشو جدا کرده بود و با تافتون مخصوصی که هیچ کجا جز شهر خودمون نداره و عسل مثلِ خرس صبحانه خوردم! از فرصتی که پیش امد برای خوابیدن استفاده کردم چون صبح ها زود بیدار میشم و وسط روز استراحت نمیکنم خیلی خسته میشم و هرجا یکم گرم بشم خوابم میبره!
بانو و نفس رو بردم پارکِ نزدیک مغازه و بعد از خرید ریزی که بانو از همون نزدیکیا داشت رفتیم بامِ کوهسار، جای خیلی باحالی بود، جایِ گل و فرزانه رو خالی کردیم، بانو چای ماسالا اورده بود و از خوردنش توی اون سرما و مکان زیبا بسی خرسند شدم. بعد از اینکه برگشتیم خونه با ناصر قرار گذاشتیم و برای سلامتیه علی قوچ سوره بقره خوندیم!!!
بانو برایِ شام سینه مرغ و با دورچین گیاهی گریل کرده بود با زیتون پرورده و البته بدونِ نون تا تونستم خوردم! اخرِ شب هم ظرفارو شستم و سینکو با ظرافت و حساسیت بالا تمیز کردم. تا چه پیش آید