۳۴. رها
شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۰، 23:41
امروز شنبه های تعطیلم بود ولی تعطیل نبودم و چون گاد مشغول اسباب کشی، کوچک خان خرید تره بار و ظرف داشت لیبار هم نبود مجبور شدم برم، زندگیِ یه کاسب همینقدر مسخره س! مدت هاست که حسرتِ یه خوابِ آروم مونده رو دلم، هیچ ساعتی از شبانه روز، هیچ روزی از هفته من روی ارامش روانی و فیزیکی رو نمیبینم! البته ناگفته نماند که نیمه یِ پرِ لیوان هم حرفهای زیادی برای گفتن داره!! بعضی روزا مثلِ امروز به قدری خسته و عصبانی میشم که حوصله ی خودمو هم ندارم، راستش اُمیدوارم چند سال دیگه که اینارو میخونم با خودم نگم کاش همون موقع رها میکردم و رها میشدم.
قمارباز