صفحه

نگاهی به صفحات ذهن بیمارم

۲۴. میدون بهمن

چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۰، 23:45

صبح زود به قصد گشودنِ مغازه بیدار شدم و بعد از اماده شدن و سوار کردن لیبو رفتیم مغازه، دو روز گذشته از لحاظ روحی حال مساعدی نداشتم بیشتر علتش کوچک خانِ، سراسر بی انگیزگی و یاس و ناامیدی! بشدت نگرانشم و بیشتر نگرانِ خودم. امشب شام رفتیم بیرون با پدر و مادر، رفتیم میدون بهمن و حسابی جیگر خوردیم، نفس جیگر خیلی دوس داره، تابرگشتیم خونه ۱۲ شب شد و باید محیای خوابیدن بشم چون مجددا باید صبح زود برای گشودن مغازه بیدار بشم، امروز غروب رفته بودم قلعه حسن خان و از انبار یکی از دوستان دیدن کردم و باهاش جلسه چندساعته ای داشتم برای پخش محصولاتش، احساس میکنم ما سه تا برادر باید ریشه هامونو از هم جدا کنیم و هرکدوم کسب خودمونو داشته باشیم وگرنه این باتلاقِ شراکت ته مونده یه سری چیزها که باقی مونده رو هم میبلعه و کار بیخ پیدا میکنه، نمیدونم گاد چقدر دیگه میتونه بعلاوه شرایط سختی که توی خونه داره وضعیت من و کوچک خانو هم تحمل کنه و از بعضی کارای کوچک خان دیگه طاقتش طاق نشه، ایضا خودِ من که اصلا معلوم نیست این وضعیت و شرایط رو چقدر دیگه بتونم تحمل کنم، الان از هر زمان دیگه ای توی این شراکت و همکاری ده ساله مغبون و غمینم! حتما اگه زن و بچه نمیداشتم ساعتی حتی ساعتی این وضعیت رو تحمل نمیکردم.!.
این پست کلا ناله و شکوه شد! با این بیت از حافظ مطلب رو به پایان میرسونم. حافظ از بادِ خزان در چمن دهر مرنج، فکر معقول بفرما گلِ بی خار کجاست؟! تا چه پیش آید

قمارباز
© صفحه